شعری عاشقانه برایت میگویم
تا عاشق تو بشوم
حرفهای عاشقانه را به فال نیک
خواهم گرفت
و سایه تو را با شعرم گول زدم
و دلم میخواهد که خودم نیز
گول شعرم را بخورم
به هر طرف که رو میکنم
غرقابیست از شرمساری و اندوه
به هر طرف که رو میکنم
دیواریست از سکوت و تنهایی
به هر طرف که رو میکنم
راهیست که به بیراهه میرود
پس کجاست پیامبر
بیراههها شرمساریها و اندوهها
تا از پیام او دمی آرام گیریم
و در پرتو شرمساری و اندوه او
دمی خود را
پیروز و خوشوقت پنداریم
از جهان بر دل ما نقشی است
که هیچ طوفانی أنرا نخواهد سترد
از ابدیت بر دل ما رازیست
که هیچ زبانی آنرا نخواهد گفت
از عشق بر دل ما غمی است
که هیچ معشوقی را بر آن راهی نیست
از هستی در تن ما گنجی است
که پس از مرگ
خاک تیره از آن توانگر میشود
بودن بر دوش من باری است
که به امید آسودن
در هر کاروانسرای ویران
فرود میآیم
که به امید آسودن از آن
در هر شب تاری را میجویم
که به امید آسودن از این بار
در هر روز روشن
خورشیدی را جستجو میکنم
از روز نسیمی مانده است
و از امید روزی
از روح خاکی مانده است
و از خاک لبخندی
از بود و نبود
سایهای مانده است
و از سایههای غمی
از جهان داستانی مانده است
و از دوست داشتن یادگاری
بقیه افسوسی به شیرینی عسل
بقیه افسوسی است ناتمام