پراکندهگوییهای فوتبالی غروب هشتم جولای
اول، آلمان سوم شد تا این جام خیلی هم زهرمار طرفداران میزبان نشود. این نتیجه یک کارنامهی خوب است برای این تیم جوان و دونده که زیر فشار ناشی از بازیهای ضعیف دوستانه و عملکرد سوال برانگیز کلینزمان وارد بازیها شد.
دوم، بازیهای ردهبندی، تا اندازهای که حافظهی ضعیف من یاری میکند، اغلب همینطور بودهاند: کم اهمیت و بالطبع پرگل و پر از صحنههای خطرناک. این بازی هم همینطور بود و سهم آلمانها از گلها بیشتر؛ گرچه آلمانها به همان درد بازی قبل دچار بودند: حواله کردن شوتها به در و دیوار. این بار البته کمی تخفیف دادند ژرمنها و تنها شصت درصد شوتها را به هوا زدند.
سوم، برای پرتقال، که هلند دوستداشتنی را بیشتر به ضرب و زور هوچیگری و شلوغکاری برد تا برتری فنی، همین مکان چهارمی کافی است. پرتقالیهای ذاتا جنجالساز، تحت تاثیر مربی بدسابقهشان که استاد جنگ روانی است، در آن بازی چنان هلندیهای بدشانس را درگیر حاشیه کردند که فرصت جبران گل زیبای مانیش را پیدا نکردند و حذف شدند. همین است که میگویم پرتقالیهای اهل دعوا را همین مکان چهارمی بس!
چهارم، فینالیستهای امسال یکی دو نقطهی مشترک دارند. اولین نقطهی اشتراک دفاعی بودن فینالیستها است. پیرمردهای فرانسویها به همان اندازه در دفاع کردن مهارت به خرج دادهاند در این تورنمنت که ایتالیاییها که اساسا ورودشان را به این مرحله مدیون دروازهبان و دو سه بازیکن خط دفاع هستند. یک نگاه به اسامی بازیکن برگزیدهی جامجهانی آلمان نشان میدهد که این دو تیم و علیالخصوص ایتالیا تا چه حد موفقیتشان را مدیون درست دفاع کردناند. نقطهی اشتراک دیگرشان البته همان آکتور بودن است. فرانسه به لطف تقلب آنری ضربهی آزادی منجر به گل گرفت تا اسپانیا مثل همیشه به حقاش نرسد. ایتالیا هم عبور پر دردسرش از سد استرالیا را مدیون تقلب گروسو است که با یک نمایش تمیز آن پنالتی بادآوردهی دقیقهی نود و پنج را به دیگر آکتور ایتالیا، توتی، هدیه کرد.
پراکندهگوییهای فوتبالی غروب غمانگیز چهارم جولای
اول، فوتبال همین است که هست: زیبا، هیجانانگیز و البته بینهایت بیرحم. این برد غریب نوش جان طرفداران واقعی کاتاناچیوی ایتالیایی و البته نوش جان آن طرفداران مجازی ایتالیا که خوشحالیشان تنها از نفرت از آلمان مایه میگیرد.
دوم، این بازی یک مسابقهی فراموشنشدنی است. خاطرهی این بازی، به گمانام، منبعد جایگزین یاد آن بازی میانهی دههی هشتاد برزیل و فرانسه خواهد شد، همان که به قول آن مفسر قدیمی بسکتبال بود!
سوم، ایتالیا خوب بود: دفاع بتنی و ضدحملههای آتزوریها، مثل همیشه، درست کار میکرد. آلمانها، که بعض مفسرین خبره میگویند شانسیشانسی این همه افتخار جمع کردهاند، منظم، بابرنامه و بسیار هماهنگ حمله میکردند و بسیار خونسرد در نقطهی آخر توپ را به در و دیوار میکوبیدند.
آنچه من دیدم، برتری سی دقیقهای ایتالیا در ازای برتری نود دقیقهای آلمان بود. ایتالیا سی دقیقه میانداری کرد و بعد سفت چسبید به همان فوتبال همیشگیاش: دفاع و ضد حمله. ایتالیاییها به همه یادآوری کردند که برای بردن اول باید دفاع درست و درمان داشت، ایتالیاییها یادآوری کردند که با همین روش میتوان بیشتر موقعیت گل خلق کرد و بهتر نتیجه گرفت. آلمانها هم خیلی خوب ثابت کردند که شکست محتملترین اتفاق است برای تیمی که میتواند تیم بزرگی مثل ایتالیا را به دفاع وادار کند و در عینحال میتواند هشتاد و اندی درصد شوتها را به در و دیوار بزند!
پراکندهگوییهای فوتبالی غروب بیست و یکم ژوئن
اول، انتظار نداشتم که باقی بمانیم در بازیها، با این همه اما دلام گرفته است. میدانم به خاطر همان نیمهی اول بازی با مکزیک است که حالا بیانرژی و بیحال نشستهام روی این راحتی. اگر از اول آن روی سکه را رو کرده بودند، من خوشخیال حالا غمباد نگرفته بودم.
دوم، همهی داستان جامجهانی برای ما، مقدمه و موخرهی دردآورش نبود: بیحیایی ولیفقیه میادین فوتبال که حالا عالم و آدم میدانند تنها چیزی که در سر دارد ثبت رکورد است و به تنها چیزی که فکر نمیکند ضربان قلب مردمی است که یک نتیجهی خوب میتواند دنیای اینروزها تیره و تارشان را کمی روشن کند. روی دیگر سکه، به گمان من، این بود که فهمیدیم فوتبال ایران، با سرعتی کمی بیشتر از سرعت رشد دموکراسی در جامعه، در حال رشد است. هشت سال پیش رفتیم که گلبارانمان نکنند: با سه بازی صرفا دفاعی سه امتیاز گرفتیم و آبروی فوتبالمان حفظ شد. امسال رفتیم که صعود کنیم: در دقایقی حمله کردیم، موقعیت گل ایجاد کردیم، یک نیمه مکزیک، دقایقی پرتقال بیانگیزه و در حدود شصت دقیقه آنگولا را تحت تاثیر قرار دادیم و در نهایت یک امتیاز گرفتیم. آمار و ارقام را کنار بگذاریم: نمایش امسال ما بهتر بود از نمایش هشت سال قبلمان، اگر متر و معیارمان فوتبال بازی کردن باشد و نه جمع شدن و دفاع کردن حتی به یک روش کاملا مدرن و سیستماتیک. در ارزیابیمان البته نباید فراموش کنیم که این تیم، تنها به دلیل مزخرفات رییسالوزرای مهدوی مملکت، یکی دو بازی دستگرمی با تیمهای خوب را از دست داد و در تمام این ماهها زیر سلطهی ولیفقیه از پا افتادهای بود که تلاش دیگران را هم خنثی میکرد.
سوم، فوتبال آلمان، میان مردم نظمگریز، فردگرا و گریزان از همکاری ما، البته هیچ طرفداری ندارد. من اما فکر میکنم ژرمنها، وقتی فوتبال خودشان را در شکل و شمایل واقعیاش بازی میکنند، تعبیر درست یک ورزش گروهیاند: منظم، هماهنگ، دارای یک برنامهی مشخص و امیدوار و پیگیر همان برنامه تا ثانیهی آخر. به همین دلیل آلمانها، که در فوتبال هم ققنوسهای مغرور برخاسته از خاکستر جنگ دوماند، همیشه محبوب من بودهاند.
پینوشت: میخواستم داستان گرههای عجیب و غریب و بیپایان پروندهی مهاجرتام را بنویسم، یاد بعض واکنشها منصرفام کرد، همه را از مغزم پاک کردم و خلاص. این رسم خوب دنیای اینسوی اقیانوس را، به هر مصیبتی هست، باید یاد بگیرم: ناخوشیها و خوشیهای هر انسانی مال خودش است.
پراکندهگوییهای فوتبالی نیمروز یازدهم ژوئن
اول، نیمهی اول شجاع بودیم، خوب حمله کردیم و خوب دفاع، گرچه گاه دیر از حمله برای دفاع جمع میشدیم. گل خوردیم اما مثل همیشه تمرکز کوفتیمان از دست نرفت و جبران کردیم. اصلا درخشان بودیم یک نیمه، آنقدر که مفسر کانال ورزشی کانادا گفت ایران بالاتر از حد انتظار است. نیمهی دوم تغییر شخصیت دادیم. ترسو شدیم و به مکزیک که یک نیمه تحت تاثیر بیپروایی ما بود اجازه دادیم تا تحت فشارمان قرار دهد. خودمان هم تحت فشار همان سیستم معمول علیاصغری، دفاع بیبرنامه در زمین خودی، را پیش گرفتیم تا میرزاپور و رحمان، تحت فشار، یار دوازدهم و سیزدهم حریف بشوند و به همین سادگی بازی از دست برود.
حیف! بازی درخشان نیمهی اول، اگر ادامه پیدا میکرد در نیمهی دوم، یک جواب شستهرفته بود برای اهالی مافیای فوتبال سنتی و دیمی در ایران. گرچه همین اندازه هم، اگر انصاف داشته باشند، برای سکوتشان کافی است.
دوم، گفته بودم بازی ایران برای من اهمیتی ندارد: حرفام را پس میگیرم در حضور جمع. این را در همان اولین حملهی اول ایران فهمیدم؛ وقتی نفوذ کعبی و سانتر خطرناکاش را کسی لمس نکرد در آستانهی دروازه، وقتی ضربهی سر هاشمیان را دروازهبان مکزیک آنقدر قشنگ دفع کرد. حرفام را پس میگیرم، چه هنگام بازی ایران ضربان قلب من بالاتر از حد معمول است دوباره.
سوم، فوتبال دیدن من یک کمدی تمامعیار است: به جای داور با دست آوانتاژ میدهم، به بازیکن صاحب توپ همدستهاش را نشان میدهم که روی دستاش نفوذ میکند، به جای دروازهبان به دفاع میگویم یارگیری نفربهنفر یادشان نرود، به جای مربی به بازیکن صاحب توپ میگویم که وقت عوض کردن بازی است و الی آخر. وقت گل زدن هم که خدا میداند، هیجانام همان قدر و اندازه است که هیجان زنندهی گل. اینطورها است که بعض وقتها فکر میکنم بهتر است بازیهای حساس را تنها ببینم و هیجانام را به همان روش همیشگی و با منتهای غلظت خالی کنم تا در میان جمعی و به روشی معقولتر و متعادلتر.
پینوشت:
به دلیل دنبال نکردن لیگ ایران، بازی آندرانیک را ندیده بودم پیشتر. امروز آندرانیک چنان بازی کرد که جای حرف باقی نگذاشت: آندرانیک پدیدهی جدید فوتبال ایران است.
کار قشنگی بود دادن دستهگل به دروازهبان مکزیک که عزادار مرگ پدرش است.
پراکندهگوییهای فوتبالی نیمروز نهم ژوئن
اول، مدتها بود برای فوتبال تب نمیکردم. اما، نمیدانم چرا، جامجهانی آلمان دوباره من را تبدیل کرده است به همان آدم سالهای پیش: همان که یکجورهایی یک تیفوسی تمام عیار بود و از کار و زندگی و همهچیز فاکتور میگرفت برای فوتبال.
دوم، بازی اول هم تمام شد. آلمان، عشق دوران کودکی، با یک برد خوب شروع کرد اما نه با نمایشی برازندهی یک مدعی قهرمانی. آلمان، متکی به شوت از راه دور و نفوذ از کنارهها، در حمله در قد و قوارهای نبود که بتواند جلوی تیمهای منظمتر و باتجربهتر هم همینگونه راحت گل بزند و طرفداران تیفوسیاش را خوشحال کند. در دفاع هم آلمان همان بود که در همهی این ماههای اخیر: یک پنیر سوییسی خوشخوراک برای مهاجمان سرعتی. با این اوصاف باید دید آیا سرمربی دوستداشتنی ژرمنها، که با این برد تا اندازهای از زیر بار فشار انتقادات مطبوعات آزاد شده است، چارهای میاندیشد تا آبروی قیصر، مرد همهکارهی فوتبال آلمان، هم حفظ شود.
سوم، دیروز و پیش از شروع بازیها آلودهی، زبانام لال، شرطبندی شدم. از میان پنج بازی اول، روی مساوی دو بازی اول و برد سوئد شرط بستم: دو دلار برای چهل دلار. روی پنیر سوییسی آلمانها حساب کرده بودم و سابقهی افتتاحیههای شوکهکنندهی جامهای قبل در ذهنام بود که روی مساوی ژرمنها شرط بستم. حالا با این نتیجه که عکس پیشبینی من است بلیت من سوخته است و باید برای مسابقههای بعدی طرحی محافظهکارانه دراندازم تا بل گشایشی شود و در نهایت مشتی بلیت سوخته روی دستام نماند.
پراکندهگوییهای عصر پنجشنبه نوزدهم خرداد هشتاد و چهار
اول، گرچه من، به عنوان ناظر عادی و عامی انتخابات بیثمر نهم، به اندازهی قدر خودم سعی میکنم تحلیل هوشمندانهی فرخ نگهدار را گوش بگیرم و موضع کاندیدای اول اصلاحطلبان را، علیرغم مخالفت قاطعام با حضور در انتخابات، تضعیف نکنم، اما فیلم مصاحبهی معین چندان ذهنام را درگیر کرده است که مقدورم نیست ادامهی آن روند. پس برای لحظهای، آن تصمیم را و ترس از واکنش تند بعضی از طرفداران رادیکال معین را از ذهنام خارج میکنم تا برداشت اولیهام را دربارهی مصاحبهی معین بنویسم.
تدوین فیلم ضعیف بود و بالطبع آزاردهنده، حتی برای بینندهی ناواردی چون من. دلیل این داستان، سانسور سیمای لاریجانی باشد یا سردرگمی کارگردان، فرقی ندارد برای من که نشستهام پای جعبه جادویی تا شاید کاندیدای اصلاحطلبان مجابام کند به حضور در انتخابات. هردو نشان ضعف کسانی است که میخواهند بار اصلاح یک اشتباه بیست و اندی ساله را به دوش بکشند. در عین حال گمان میکنم کارگردان فیلم مصاحبهی معین، با دعوت از سعید حجاریان برای پیش بردن مصاحبه، تن داده است به یک ترفند تبلیغاتی سانتیمانتالیستی ساده و زهواردررفته تا شاید با استفاده از این تاکتیک نخنما قلوب مردمی را که حافظه تاریخیشان در همهی این سالهای رفته غیرفعال بوده است تسخیر کند. نکتهی آخری که از دیدن مصاحبهی معین به ذهنام میرسد: راستی راهکار حزب مشارکت چیست برای پاسخگویی به مردمی که در صورت انتخاب معین باز هم مطالباتشان معوق خواهد ماند. طنازی، بیان شیوا و کلام تازهی سید صدیق عالم سیاست چند سالی پاسخگوی مردم بود، از اینهمه معین چه در چنته دارد جز همراهی چند سیاستمدار معاملهگر که اهل بیانیه و بدهبستاناند نه اهل عمل و مقاومت.
دوم، نمایش محافظهکارانه و البته معقول تیم ایران، پیش چشمان مشتاق و نگران میلیونها ایرانی، همراه شد با تضمین حضور در فستیوال جهانی فوتبال و انتقامی شیرین در ازای ناجوانمردیهای مهوع چهار سال پیش بحرینیها. شادی بیحد و بیاندازهی مردم، گرچه اینجا و آنجا از دایرهی تعقل هم خارج شد، اما پاسخی بود برای واقعهی هیجانانگیز حضور در پرمخاطبترین همایش ورزشی.
صبح امروز، وقت تجربهی خماری مستی بیشراب دیشب، هزار و یک سوال بیجواب تاب خوردند در ذهن خستهام. فکر کردم اما دستگیرم نشد چرا فراموش کردم دکتر ناصر زرافشان را، که درست در میانههای شادیهای من، در میانههای «راه مرگ» ایستاده بود. دستگیرم نشد چرا در جشن ملیمان کسانی حضور داشتند که ماشینهای لوکسشان مزین بود به آگهیهای تبلیغاتی آندو شیخ کهنسال و آن یکی جوان مدعی هیبت رضاخانی.
پراکندهگوییهای جمعه بیست و سوم اردیبهشت هشتاد و سه
اول، برای جبران مافات و جا نماندن بیشتر از قافلهی پرشتاب دوستداران هنر هفتم، هفتهی پیش، همان وقتها که روزنامهها و سایتهای خبری مشغول گرمتر کردن بازار پررونق جشنوارهی فیلم کن بودند، دو فیلم متفاوت دیدم: سرزمین هیچکس و فیل. از فیلم نخست که به ظرافت معلق است بین تراژدی و کمدی دو صحنهی غریب در ذهنام جاگیر شدهاند. صحنهی اول صحنهای است که رهگمکردههای بوسنیایی، در مکانی پر از دار و درخت، آماج گلولههای صربها قرار میگیرند و جان میسپارند روی سبزههای تازهی آن میدان که جایی است میان سربازان بوسنیایی و صرب. صحنهی دوم اما صحنهای است که مامور خنثی کردن مین، عرقریزان و ترسان، سعی میکند با کنار زدن دستان مرد نگونبختی که روی مین ولو شده است راهی بجوید برای نجات دادن او که خیره شده به عکس دخترکی که میان دستان لرزاناش نگه داشته است. کنتراست معنایی این دو صحنهی غریب فیلم را ماندگار کرده است در ذهن من. داستان فیلم دوم اما متفاوت است. فیل را دوست دارم اما نه تنها بهواسطهی سوژهی متهورانهاش که در حقیقت نقدی است بر وضعیت اسفبار نوجوانان آمریکایی. فیل برای من بیشتر یادآور یک ساختار درهمتنیده و هوشمندانه است و البته فیلمبرداری رویایی آن که بی حرف و حدیث در خدمت به تصویر کشیدن همان ساختار پیچیده است.
دوم، قصهی نمایشگاه هجدهم کتاب هم امروز برای من بسر رسید. با خودم عهد کرده بودم به فهرست بلندبالای کتابهای نخوانده چیزی اضافه نکنم. خودداری قابل تحسینام نهایتا به آنجا ختم شد که چهارشنبه ندبه و شب هزار و یکم بیضایی، از روزگار رفته حکایت گلستان، خانهی اخوان لنگرودی، پرسونای اینگمار برگمان و کتاب اولین جایزه کاوه گلستان به فهرست بلندبالای مذکور اضافه شدند و امروز باغبان جهنم شمس لنگرودی، آونگ خاطرههای ما و دو نمایشنامهی دیگر از عباس معروفی، نوازنده و عصر یون فوسه و سه نمایشنامهی لورکا با ترجمهی شاملو. گمان میکنم عذاب وجدان خودم را چندان بیشتر نکرده باشم با اضافه کردن ده جلد کتاب نهچندان مفصل به فهرست مذکور. اوضاع البته قرار نیست بهتر از این باشد وقتی غم نان و زندگی بهتر نمیگذارد کمی هوای دل هزارپارهی سربههوا و بازیگوشات را داشته باشی.
پراکندهگوییهای ظهر شنبه بیستم فروردین هشتاد و چهار
اول، آغاز مستی شب ماضی با بیداد همراه شد و میانههایاش، چنان قهرمان رمان سروانتس، با رجزخوانی برای عالم و آدم و انتهایاش با غمی که کنج یک کافه و یک فنجان قهوه و یک پاکت سیگار هم درماناش نکرد. چه میشود کرد با این احساس ویرانگری غریب که بیهوا هجوم آورده است بر دل و جانام، احساسی که سمت و سویاش، برخلاف سال رفته، نه تنها خودم که همهی دنیای پیرامون و مافیهایاش است.
«من اما، در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی که میرویند و میپوسند و میخشکند و میریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دور و لغزان، میگذشتم از تراز خاک سرد پست…
جرم این است!
جرم این است!»
دوم، حالا دیگر همه میدانند که مسیح علینژاد، خبرنگار شجاع پارلمانی که رفقای امام زمان بیروناش کردند از آن بهاصطلاح خانهی ملت، در دنیای مجازی حرفهایاش را فریاد میکند در گوش ارباب تعصب و وقاحت.
«اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشستهاند.
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کینات استوارتر میبندند.»
سوم، «بار هرچه سنگینتر باشد، زندگی ما به زمین نزدیکتر، واقعیتر و حقیقیتر است. در عوض، فقدان کامل بار موجب میشود که انسان از هوا هم سبکتر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و بهصورت یک موجود نیمهواقعی درآید و حرکاتش، هم آزاد و هم بیمعنا شود.» برای من که نمیتوانم، به گستاخی، «بار مسئولیت تحملناپذیری» را که هرکار با خود دارد نادیده بگیرم، سبکی مفهومی است غریب و تجربهنکردنی.
چهارم، اینروزها که اثبات کردن سادهترین مفاهیم زندگی دشوارتر از همیشه مینماید احساس میکنم «امید آنچنان توانا نیست/که پا بر سر یاس بتواند نهاد» وقتی رفقا بازتاب رفتار خودمدارانه و خودخواهانهی خودشان را در رفتار من میبینند، نغمهی ناکوک گلهگذاری ساز میکنند و ادعا میکنند که عناد میورزم و چنین و چنان. درک نمیکنند شاید که یک انسان نمیتواند برای همهی دقایق عمر نقش سنگ زیرین آسیا را، کامل و بینقص، بازی کند.
«دیری با من سخن بهدرشتی گفتهاید
خود آیا تابتان هست
که پاسخی بهدرستی بشنوید
به درشتی بشنوید؟»
پینوشت: شعرهای انتهای بخشهای اول و دوم و چهارم از احمد شاملو هستند: کیفر و سرود پنجم و در جدال آینه و تصویر. بخش سوم هم بریدهای است از بار هستی.
پراکندهگوییهای ظهر پنجشنبه هجدهم فروردین هشتاد و چهار
اول، اوائل هفته هدیهای گرفتم بسیار عزیز: یک سیدی تصویری که روی آن، به خطی خوش، نوشتهاند: «باله، موسیقی و رقصهای محلی ارمنستان/تقدیم به وصلهی ناجور خلقت (البته خودخواسته)/احمدرضای عزیز.» نمیدانم من، هرزهگرد کوچههای بیانتهای این ذهن مغشوش، چگونه میتوانم عزیز خطاب شوم از جانب کسیکه نگاه بیپیرایه و شفافاش به زندگی سخت رشکبرانگیز است. طرفه حکایتی است؛ من با خلقی همیشهتنگ و زبانی تلخ آماج محبت آدمهای متفاوت هستم. تا پشت من به کوهی از محبت واقعی آدمهای اینچنینی است، از هیچچیز ترس ندارم.
دوم، اینروزها انتخاب من برای گذران وقت ادبیات نیست و سینما است. دو شب پیش، بعد از عمری جستجو، فیلم غریب معلم پیانو را دیدم، درحالیکه نه هوشی به سر داشتم و نه سویی به چشم بابت نوشیدن چندین شات ویسکی بهسلامتی دوستان. تلخ بود و گزنده بود معلم پیانو. کارگردان آلمانیتبار فیلم دست گذاشته بود بر روی عقدههای فروخوردهی انسانی به ظاهر موفق و فرهیخته و بهقاعده که در باطن از محرومیتهای شدید جنسی رنج میبرد. فیلم گرچه دربارهی انسانی غربی است اما، به گمان من، میتواند نمایانگر مشکل رایج انسانهای جوامع پیرامونی هم باشد؛ مشکلی که تنها بخشی از تاثیرات غریب و عمیقاش در فیلم نمایان میشود.
پراکندهگوییهای عصر چهارشنبه دهم فروردین هشتاد و چهار
اول، قدم زدن در مسیری که در فضایاش بوی چمنهای نورس پیچیده است و بر کنارههایاش، مرتب و منظم، یاسهای زرد و کاجهای سبز رستهاند بهترین علاج است برای کسیکه میخواهد دمی از درد بودن فارغ شود. وقتی حضور در میانهی این بهشت توام شود با طنین موسیقی آنجلو بادالامنتی، نتیجه همان است که باید: دمی و البته فقط دمی فراغت از درد بودن.
دوم، به نیت اضافه کردن خال بالایی به دست خالیام در بحثهای جدی سینمایی، دوبار تلاش کردم که اثر معروف فیلمساز بزرگ فرانسوی را تا انتها تماشا کنم؛ هردو تلاشام البته ناکام باقی ماند. از بهانههای آبکی مثل زبان فرانسوی فیلم و موزیکال بودناش که بگذریم، به گمانام دلیل اصلیاش چیزی دیگری بود که گفتنی نیست! اینطورها بود که روی آوردم به آرشیو فکسنیام و با نهایت سخاوت، خودم را دعوت کردم به تماشای فیلمی قدیمی از امیر کوستوریکا: زیرزمین. اثر کارگردان متفاوت بوسنیایی، که نام نویسندهی نمایشنامه حرفهایها بر تارکاش خودنمایی میکند، تلخ بود و سیاه بود و کریه بود، همچنانکه چهرهی آشنای ناتالیا و مارکو و بلکی و همچنانکه چهرهی دنیای امروزینمان.