یادداشت های تنهایی

Thursday 4 September 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

جشن‌واره‌ی فیلم تورنتو - یک

امسال ماراتن جشنواره خیلی زود و با Plus tard شروع شد. برخلاف فیلم‌های قبلی Amos Gitai در این فیلم خبری از انتقادهای صریح او به جامعه‌ و دولت یهود نیست. تم درونی آخرین فیلم کارگردان بزرگ سینمای اسراییل اما چندان متفاوت با فیلم‌های قبلی‌اش نیست چه Plus tard هم درباره‌ی انکار یک واقعیت تاریخی است: نادیده گرفتن رنج یهودیان در دوران حکومت نازی‌ها، بایکوتی که به محاکمه کشیدن قصاب لیون را چهل سال به تعویق می‌اندازد. داستان ساده است: محاکمه‌ی رییس گشتاپوی لیون یک مرد میان‌سال یهودی (ویکتور) را که کاتولیک بار آورده شده است به بازخوانی وسواس‌گونه‌ی زندگی والدین‌اش وامی‌دارد؛ این بازخوانی دردناک تاریخ با دیدن اعتراف صوری پدرش به کاتولیک بودن آغاز می‌شود و با مرور دستگیری مادر‌بزرگ و پدربزرگ‌اش و انتقال بی‌بازگشت آن‌ها به آشوویتس به اوج خودش می‌رسد. این داستان، در نگاه اول، دست‌مایه‌ی یک فیلم مزخرف تبلیغاتی است. اتکای بیش از حد Amos Gitai به دیالوگ هم این نگرانی مخاطب مستقل را تشدید می‌کند. با این همه اما یکی دو صحنه کافی است تا خیال تماشاگر راحت شود که کارگردان Plus tard همان روشنفکر منتقد Promised Land است: مادر ویکتور، پیش از مرگ‌اش، نوه‌ها را به مراسم یادبود قربانیان هولوکاست در فرانسه می‌برد و در خلال مراسم به آنها ستاره‌ی داوودی را که در طول دوران جنگ با خودش به همه‌جا برده است می‌دهد و می‌گوید «قول بدین در برابر عدم تساهل مقاومت کنید. قول بدین در برابر تبعیض مقاومت کنید.»

Wednesday 20 August 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

خب من نشسته‌ام و بعد از چهارده ساعت وقت تلف کردن در دفاتر مختلف برندی می‌نوشم و خودم را برای فردایی آماده می‌کنم که گمان نمی‌کنم هیچ از امروز کم داشته باشد. در این وانفسا البته به هیچ احدی ربط ندارد که دریاچه بختگان خشک شده است و دریاچه بختگان من را دلتنگ می‌کند؛ دلتنگ کودکی.

Monday 18 August 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

چهره‌ی آبی عشق

گزافه نمی‌گویم: اگر شاعر بودم عاشقانه‌ترین غزل‌ام را از تانگوی مدرن Bajofondo الهام می‌گرفتم چه نبض زنده‌گی همان‌جا می‌تپد که Gustavo Santaolalla و بچه‌های سرخوش Bajofondo می‌نوازند.

Sunday 17 August 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

طعم سیگار و موکا و پنینی در این کافه‌ی کوچک و نسبتا محقر خیابان سنت‌کلر همان است که که در آن کافه‌ی خیابان گاندی. حدس می‌زنم صندلی‌های چوبی که خلوت صمیمی‌اش را میزبانی می‌کنند هم همان باشند. بی‌تردید من برمی‌گردم به جایی که حس کافه‌ای در خانه را در من زنده می‌کند.

Saturday 9 August 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

خب این حضرت Ticketmaster البته وب‌سایت بسیار متعهدی است. باید یک‌بار از این وب‌سایت محترم بلیط ابتیاع بفرمایید تا متوجه شوید: ایمیل‌هایی که همه‌ی کنسرت‌های استان را به شما اطلاع می‌دهند و تخفیف‌های آن‌چنانی برای بعض کنسرت‌ها تنها گوشه‌ای از میزان تعهد Ticketmaster عزیز را نشان می‌دهد. این مشتری‌نوازی Ticketmaster البته یک ایراد کوچک دارد: حضرات انگار خیلی دغدغه‌ی شناخت سلیقه‌ی مشتری را ندارند؛ که اگر داشتند بلیط کنسرت این گروه راک را به من پیشنهاد نمی‌کردند و من کنجکاو را نمی‌کشاندند به وب‌سایت گروه Underoath تا عیش‌ این شنبه‌ی بارانی و خاکستری‌ام با شنیدن موزیک ناب این رفقا تکمیل شود!!!

Friday 1 August 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

رقص Jennifer Dallas و انرژی پایان‌ناپذیر Johan Hultqvist روی صحنه و البته همراهی نوازنده‌گان گروه و علی‌الخصوص آن نوازنده‌ی ساکسیفون که نام‌اش را نمی‌دانم، Mr. Something Something را تبدیل می‌کند به درمان هر درد بی‌درمان. Mr. Something Something شما را به رقص درمی‌آورند اما اصلا انتظار ترانه‌های دوزاری نداشته باشید.

Tuesday 29 July 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

در غربت مهاجرت است که شیرفهم می‌شوی: کوچک بودن دنیا افسانه نیست.

Friday 25 July 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

ره‌آورد جشنواره‌ی تیرگان

بدون عنوان اثر مهرداد شوقی

Thursday 10 July 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

صبح همه را با ایمیل فراخوانده بودند به یک جلسه‌ی اضطراری. همه که رسیدند کیث شروع کرد به حرف زدن و مت نشست تا شریک‌اش جلسه را شروع کند. کیث، با آن لهجه‌ی فاخر انگلیسی‌اش، کمی راجع به سخت شدن تامین مالی پروژه‌ها حرف زد و احتمال تورم و اینها و بعد اعلام کرد که او، مت و جیم شرکت را، دیشب ساعت یازده‌و‌نیم، به یک کمپانی بزرگ انگلیسی فروخته‌اند. بعضی‌ها که شایعه را شنیده بودند سر تکان دادند که یعنی ما می‌دانستیم و بعضی‌ها که از همه‌جا بی‌خبر بودند شوکه شدند. کیث گفت که می‌خواهد برود آفریقا را سیاحت کند، کلیمانجارو را فتح کند و بعد به عنوان عضو هیات مدیره یا چیزی در همین حدود کارش را ادامه بدهد. بعد نوبت مت شد که گویا وظیفه‌اش در این جلسه شوک‌درمانی بود؛ گفت که هیچ‌چیز، حتا اسم شرکت، تغییر نخواهد کرد و او به عنوان معاون اجرایی مدیرعامل شرکت جدید به کار ادامه خواهد داد. جلسه‌ای که برای اعلام خبر بزرگ روز تشکیل شده بود با چند سوال بی‌خاصیت تمام شد.
این تغییر و تحولات به امنیت شغلی من تلنگری نمی‌زند: اساسا خریدار سرشناس انگلیسی کمپانی را خریده است تا زنجیره‌ی سرویس‌های خودش را تکمیل کند و به همین دلیل جایی برای کوچک کردن سازمان جدید، لااقل در حوزه‌ی کاری من، وجود ندارد. به همین دلیل بعد از شوک اولیه، داستان را با علاقه‌مندی دنبال کردم چه یک‌باره حس کردم میان همه‌ی آن‌چیزهایی هستم که روزی در دانشکده‌ی مدیریت دانشگاه اتاوا می‌خواندم.

پی‌نوشت: کیث سخنرانی‌اش را با تشکر از وفاداری همه‌ی کارکنانی که صادقانه برای او کار کرده‌اند تمام کرد و بعد همه‌ی حضار بلند شدند و شروع کردند به دست زدن. این همه آدم، در همه‌ی این سال‌ها، برای یک نفر دویده‌اند و حالا که او حاصل جان کندن این همه آدم را به یک رقم نجومی تاخت زده است این‌طور احساساتی تشویق‌اش می‌کنند. البته جای تعجب ندارد: این جوهره‌ی دنیایی است که سرمایه در آن حرف اول و آخر را می‌زند.

Tuesday 8 July 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

قبول شدن در امتحان، علی‌رغم همه‌ی مشغله‌های فکری احمقانه و تنبلی‌ها و خوش‌گذرانی‌های پایان‌ناپذیر، یک معجزه است؛ از هیجان این اتفاق غیر منتظره روی پا بند نیستم!

Next Page »