نمایشگاه کتاب و غرفهی نشر ثالث و مجموعه شعری به نام خانه باعث شد تا در قد و قوارهی خودم صاحب شناختی بشوم از هویت شاعرانهی یک شاعر معاصر: مهدی اخوان لنگرودی. مضمون اصلی مجموعه شعر اخوان لنگرودی غم غربت است؛ غم غربتی که گاه آنچنان بر واژه به واژهی اشعار این مجموعه سنگینی میکند که خواننده را بینیاز میکند از اشارهای حتی. به گمان من آماتور، نوستالژی در این مجموعه چنان سنگین است که جایی برای ظرافت شعری باقی نمانده است و شاید به همین دلیل است که اشعار خانه، از چند مورد خاص که بگذریم، هیچ در نمیگیرد؛ برخلاف هجرانیهای بامداد که حتی برای من خسته از زندگی در ویرانهی ایران همواره جذاب است و خواندنی.
(more…)
نامهی رفیق تازهیافتهام را میخوانم، میرسم به آنجا که مینویسد «زندهباد شعر که درمان نهایی است» و با خواندن این جمله نگاهام سر میخورد بر روی آخرین مجموعه شعر شمس لنگرودی که هفتهها است در انتظار دستي پر از تمناي خواندن خاك ميخورد. صبح یک جمعهی دلگیر که ديروز باشد لاجرعه مینوشم دلريختههاي گواراي شاعر امروز و هرروز را و راستي حرف رفیق غربتنشینام را بيشتر باور ميكنم. شعر درمان نهایی است، علیالخصوص اگر نام يكي از پهلوانان اين عرصه را بر تارك خود داشته باشد.
(more…)
میرا رمانی است متفاوت؛ اثر کریستوفر فرانک که به گفتهی مترجماش رمانی است در قد و قوارهی رمان پرآوازهی جورج اورول، نکتهها دارد خواندنی. فضایی که فرانک میآفریند دهشتناک است و به گمان من ملغمهای است از همهی آنچه در کشورهای تحت سلطهی ایدئولوژیهای عوامفریب غرب و شرق گذشته است و امروز هم میگذرد. در جامعهای که فرانک توصیف میکند «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، با لاغرها، با جوانها، با پیرها. همهچیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی برای اینکه از امیال شخصیات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد.» و در نهایت تبدیل به مجسمهای شوی بیجان و بیفکر و بیمغز. در همانحال انسان برگزیدهی جامعهی میرا با شجاعت میگوید «من همهی انسانها را، هرطور که باشند، دوست دارم. من هرگز انتخاب نمیکنم.» او «چیزی را که تحقیر میکند دوست دارد.» چراکه برای چنین موجودی «دوست داشتن خوبیهای دیگری دلیل عشق نیست بلکه دوست داشتن عیبهای دیگری بزرگترین دلیل عشق است.»
به گمان من به آسانی میتوان رد انسان مطلوب استالینیستهای دوآتشه، بنیادگران اسلامی هزارهی سوم و حتی لیبرالهای بیمعیار جهان اول را در گفتههای این موجود به اصطلاح برتر رویت کرد. به همین دلیل باشد شاید که ژان-لویی کورتیس در مقدمهی کتاب مینویسد فرانک «ملتفت شده است که شرق و غرب به هم شباهت دارند-خیلی-هرچند که آنها را در دو نقطهی متقاطر ایدئولوژیکی میپندارند، همچنان که دو نقطهی متقاطر جغرافیایی هستند.»
و راستی آیا نمیشود ادعا کرد که برخی از آدمهای پیرامون خودمان چیزی کم ندارند از این معجون غریب؟
مصرف سیگار من به شکل شگفتآوری بالا رفته است و به همان میزان مصرف قهوه و الکلام. فکرهای پرت و بیربط هم که، خدا زیاد کند، اندازه ندارد تعداد و تنوعشان. با این حال و هوا به گمانام طبیعی است خواندن کتاب پرملاط تری برت را نیمهکاره رها کنم و آنچه دارم از شعر نو و کلاسیک بگذارم پیش این چشمهای نگران. در این میانه هدیهی رفیق نازنینام، گزیده اشعار لورکا به انتخاب و ترجمهی زهرا رهبانی و نازنین میرصادقی، انتخاب مناسبی به نظر میرسد، لااقل برای من که خوانندهی آماتور شعر هستم و معیارهای پسند شعریام محدود میشود به یافتن کلماتی آشنا و بس.
(more…)
«خودكشي به اين دليل به تقدير هدايت تبديل شد كه روال جهان چنان شكلي به زندگي وي داد كه انطباق يافتن با آن از توان وي بيرون بود، و تنها در صورتي مي توانست تابش را بياورد كه مهم ترين عنصر ذاتش، يعني خودش، را نابود كند.»
روند كتاب خواني ام به طرز عجيبي كند شده است؛ آن قدر كه حتي مجموعه داستان هاي كوتاه هم چند صباحي روي دست من مي مانند و هفته ها طول مي كشد تمام كردن شان. در اين وضع كتاب خواني آشفته اما اثر يوسف اسحاق پور جان سالم به در برد و من، با شوق و ذوق روزهاي پيشين، تك تك جملات كتاب را بلعيدم و از جاي جاي اثر، به رسم ايام ماضي البته، يادداشت برداشتم. نمي دانم چرا خواندن بعض قسمت هاي بر مزار هدايت، علي الخصوص آنجا كه اسحاق پور درباره هدايت مي نويسد «احساس مي كرد در دنيايي محروم از حيات قرار دارد كه هيچ گونه شور و جهشي براي نوسازي واقعي در اعماق آن جريان نداشت. به نظرش مي رسيد كه از بالا تا پايين جامعه، همه سر و ته يك كرباس از خرافات و رياكاريند. پس سفينه آزاديش، به طور قطع، به گل ناتواني، به ساحل نامرادي، نشسته بود. اين آزادي، رنگ عصيان و در عين حال تسليم و رضا داشت، رنگ احساس بيزاري، با آميزه اي از حسرت، احساس گناه، عشق و نفرت نسبت به تمامي آن چه به نظر وي سرنوشت مشترك همه بود: وصلتي ميان حماقت و خباثت كه فكر مي كرد خودش از بدو تولد از آن بركنار بوده است.» شعري از اشعار بامداد شاعر را به ياد من مي آورد؛ خطابه ي آسان، در اميد.
خطابه ي آسان، در اميد از احمد شاملو
معجزه كن معجزه كن
كه معجزه
تنها
دست كار توست
اگر دادگر باشي؛
كه در اين گستره
گرگان اند
مشتاق بر دريدن بي دادگرانه ي آن
كه دريدن نمي تواند. –
و دادگري
معجزه ي نهايي ست.
تنها سرگرمي اعتيادآوري كه هيچ راهي براي كنار گذاشتن آن نمي شناسم همين وبلاگ و وبلاگ نويسي است! بعد از قريب به دو ماه سكوت، در اين بامداد مزخرف نهم مرداد ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه، شهوت نوشتن ام آنقدر بالا گرفته است كه به هيچ ترفندي نمي توانم نديده اش بگيرم. مستي و راستي است ديگر.
از قضاي روزگار هم آنقدر مشوش است ذهن ام كه نمي توانم از جيب خودم چيزي بيرون بكشم و بگذارم پيش چشم دوستان. پس در حالي كه به اين شاهكار لئونارد كوهن گوش مي دهم، به ناچار و براي دومين بار، سركي مي كشم به رمان مهماني خداحافظي ميلان كوندرا و از حفظ بازخواني مي كنم گفته هاي تكان دهنده ياكوب عصيانگر را در باب مرگ و خاتمه زندگي. «به نظر من اين يك اصل اخلاقي است. من معتقدم كه بايد به هر آدمي كه به سن بلوغ مي رسد يك قرص سمي بدهند. همراه اين هديه يك مراسم رسمي هم بايد برگزار بشود. اين كار براي وسوسه كردن مردم به خودكشي نيست. به عكس، براي اين است كه به آنها امكان بدهد كه در آرامش و امنيت بيشتري زندگي كنند. براي اين است كه همگان با اين يقين كه حاكم و ارباب زندگي و مرگ خودشان هستند زندگي كنند.» گفته هاي روشنفكر سرگشته داستان كوندرا همان قدر فكر را مشغول مي كند كه حرف هاي اساسا بي ربط بارتلف، ديگر قهرمان داستان، كه به شكل كودكانه اي ادعا مي كند كه «به نظر من گناهي بالاتر از خودكشي وجود ندارد. از آدمكشي هم بدتر است. انگيزه آدمكشي مي تواند انتقام يا آز باشد، اما حتا آز هم نوعي عشق نابهنجار به زندگي است. اما كسي كه خودش را مي كشد با خنده اي تمسخرآميز موهبت پروردگار را توي قبر مي اندازد. خودكشي تف انداختن به صورت خالق است.» آدمي را به خنده مي اندازد.
«بايد فكر اين را هم بكنم كه بچه ام را وارد چگونه دنيايي مي كنم. به يك چشم به هم زدن به مدرسه خواهد رفت و در آنجا كله اش پر از دروغهاي محض و چرندياتي خواهد شد كه در تمام عمر سعي كرده ام با آنها مبارزه كنم. آن وقت آيا بايد ناظر تبديل تدريجي فرزندم به يك ابله همرنگ جماعت بشوم؟ يا بايد ميراث عقلي خودم را به او بدهم فقط براي اينكه ناظر سرخوردگي روزافزونش در رويارويي با همان تضادهاي قديمي باشم؟»
آن روز كه عدم تمايل غريب خودم را در مورد مشاركت در فرآيند مقدس توليد مثل! براي بعضي از اقوام بيان كردم، هيچ حرف آن مرد سياست پيشه ايده آليست مهماني خداحافظي كوندرا (ياكوب) را در ذهن نداشتم و نمي دانستم نظريه هاي اش درباره تلاش ابناي بشر براي جلوگيري از تنازع بقا تا چه حد نزديك است به آنچه من در ذهن دارم. آن روز كه در برابر چشمان از حدقه درآمده بعضي از وابستگان نسبي ادعا كردم كه «درصد بسيار بالايي از والدين اين مملكت آگاهي ندارند به ابعاد بزرگ اين قضيه و بيش و پيش از اين كه فكر كرده باشند راجع به آن، نيت شان انجام كاري است از روي اجبار يا چه مي دانم غريزه.» هنوز نمي دانستم مي شود از لا به لاي حرف هاي آن پزشك زيرك و عملگراي چشمه هاي آب گرم (دكتر اسكرتا) يك دو جين حساب مربوط درآورد براي ظهر نويسي ادعاي مذكور. به گمان من اظهار نظر آقاي دكتر كه معتقد است «چيزي كه مرا درباره توليد مثل انسانها قدري شكاك مي كند انتخاب غير هوشمندانه والدين است. برخي از بي جاذبه ترين آدمهاي دنيا احساس مي كنند به هر قيمت كه شده بايد توليد مثل كنند. آنها ظاهرا دچار اين توهم هستند كه بار زشتي، در صورتي كه آن را با فرزندان خود قسمت كنند، سبك تر مي شود.» تصوير درست و دقيقي است از داستان زاد و ولد عوام الناس و آن جا كامل مي شود كه پزشك پراگماتيست داستان مي گويد «روز و شب در اين مورد فكر مي كنم، زيرا تخصصم است: بشريت به ميزان شگفت انگيزي آدم احمق توليد مي كند. آدم هر قدر خرف تر باشد بيشتر آرزوي توليد مثل كردن دارد. آدمهاي بهتر حداكثر يك بچه درست مي كنند و بهترينشان – مثل خودت – به اين نتيجه مي رسند كه اصلا توليد مثل نكنند.»
به هر حال من، با اين عقيده سفت و سخت و راديكالي، هيچ وقت با حرف هايي سست نظير ادعاهاي بي منطق آن ميليونر آمريكايي داستان (بارتلف) كه مي گويد «آنچه سعي دارم بگويم اين است كه پذيرش كامل زندگي به معناي قبول چيزهاي پيش بيني نشده است. و بچه جوهر و اساس چيزهاي پيش بيني نشده است، خود پيش بيني نشده است. هيچ نمي دانيد كه بچه به چه تبديل خواهد شد، چه معنا و مفهومي برايتان خواهد داشت و به همين دليل بايد از آن استقبال كنيد. در غير اين صورت، فقط آدمي نيمه زنده هستيد، مثل شناگري ناشي زندگي مي كنيد كه در قسمتهاي كم عمق نزديك ساحل آب بازي مي كند، در حالي كه دريا واقعا از جايي كه عميق است شروع مي شود.» متقاعد نمي شوم كه نظرات ام خبط و خطا هستند و نادرست. به گمان من اين حرف ها همان قدر غير قابل پذيرش اند كه عقيده ملوث به فنون اغواگري نوازنده ترومپت (كليما)، قابل فهم؛ علي الخصوص آن وقت كه با تردستي سعي مي كند معشوقه يك شبه اش را راضي كند به سقط جنين و اين گونه استدلال مي كند كه «من آرزوي تشكيل خانواده را ندارم. آرزوي عشق را دارم. عشق من تويي، و بچه هر عشقي را به خانواده تبديل مي كند. به ملال. نگرانيها. اجبار. معشوقه به مادري عادي تبديل مي شود. نمي توانم تو را به عنوان مادر ببينم. تو عزيز من هستي، و من نمي خواهم تو را با كس ديگري شريك باشم. حتا با بچه.»
چند وقتي است شهوت خواندن بيچاره ام كرده است؛ انگار نورسيده اي هستم هجده ساله، كتابي را دست مي گيرم به قصد خواندن و با سرعتي سرسام آور ته اش را در مي آورم و خلاصه اي نوشته و ننوشته و مفاهيم اش را هضم كرده و نكرده، به كناري مي گذارم اش و مي روم سراغ كتاب بعدي. بابت كتاب قابل خواندن هم كه، خدا را شكر، هيچوقت در مضيقه نيستم صدقه سر دوستان دوره جديد زندگي ام كه همه مشتاق خواندن اند و اهل ادبيات. بعد از خواندن آخرين كتاب، نمايشنامه گوشه نشينان آلتوناي سارتر، اما جزم كرده ام عزم خودم را كه اين روند ناميمون را به طريقي متوقف كنم. به همين دليل است شايد كه چند روزي است متوقف شده ام بر روي صحنه دوم از پرده چهارم نمايشنامه مذكور، آنجا كه فرانتز، آرمانگراي اسبق و افسر نازي سابق و عزلت گزيده امروز، در برابر يوهانا، ستاره سابق سينما، قرار مي گيرد و اوج نمايش رقم مي خورد.
«فرانتز
تعجيل نكنيد. همه راهها بسته است، حتي راههاي خطرناك، فقط يك راه باز است كه هيچوقت آنرا نمي بندند چونكه قابل عبور نيست: و آن خطرناك ترين و آخرين راه است. ناچار بايد از آن راه برويم.
يوهانا (با فرياد.)
نه!
فرانتز
حالا ديديد كه شما هم اين راه چاره را مي دانيد.
يوهانا (با هيجان.)
آخر ما خوشبخت بوده ايم.
فرانتز
خوشبخت در جهنم؟»
«يوهانا (منقبض.)
من هرگز به شما دروغ نمي گويم!
فرانتز
غير از دروغ چيزي نمي گوييد. در كمال سخاوت. در كمال فضيلت. مثل يك سرباز حسابي. منتهي ناشيانه دروغ مي گوييد. براي اينكه آدم بتواند خوب دروغ بگويد، مي دانيد چه لازم است؟ بايد خودش عين دروغ باشد: مثل من. ولي شما، شما حقيقي هستيد. وقتي به شما نگاه مي كنم، مي فهمم كه حقيقت وجود دارد، منتهي به نفع من نيست.»
«يوهانا
شما دست را برديد. آفرين! اگر بروم شما را محكوم كرده ام، اگر بمانم شما ميان من و خودتان عدم اعتماد و بدگماني به وجود مي آوريد، همين چيزي كه از حالا توي چشم هاي شما برق مي زند. بسيار خوب، برنامه را ادامه بدهيم: سعي كنيم همديگر را خوار و خفيف بكنيم، با دقت و دلسوزي تمام هركدام آن يكي را به گند بكشيم. عشقمان را آلت شكنجه همديگر مي كنيم، به شرابخواري مي افتيم و بدمستي مي كنيم، مگر نه؟ شما دوباره مشغول شامپاني مي شويد، من هم كه معتاد به ويسكي بودم چند تا بطر با خودم مي آورم.»