Tuesday 18 November 2008
Posted by
ahmadreza in
از خود با خویش
دیوانهام
یا
پژواک
نجوای تو
جا مانده است
در اتاق؟
دیوانهام
یا
پژواک
نجوای تو
جا مانده است
در اتاق؟
پنجره را
باز میکنم
باد تنهایی
شاید
چاره ای باشد
برای
عطر
تن
تو
درختان
به روی ما
لبخند میزنند
آخر
زیبایی
منتشر
در شریانهای
شهر
درختان را هم
خندان میخواهد
برگهای
زرد تو
وسواس
هر روز
من
راستی
چرا
هرروز
دوباره
پژمرده میشوی؟
شاید
گلدانها هم
پژمردهی
این خاطرههای سمج
باشند
چه ساده است
گریستن در صبح
شاید هر روز
کودک
بیدار میشویم از خواب
یک
دو
سه قطره نور
تاریکی فنجان زندگی را بس
برای دختر موقرمز silver dollar room
کسی گفت
هرروز
وقت غروب آفتاب
پای آن اقاقی بیرمق
نبش چهارراه پایین
آغوش سردت را
به حراج مینشینی
مه
بر پنجرهي نگاه من
آسمان آفتابی امروز را
اما
قصد باریدن نیست
دستهای من
و
فنجان قهوه
گرم میشویم هر دو
من
و
دستهایام