یادداشت های تنهایی

Tuesday 18 November 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

دیوانه‌ام
یا
پژواک
نجوای تو
جا مانده است
در اتاق؟

Saturday 1 November 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

پنجره‌ را
باز می‌کنم

باد تنهایی
شاید
چاره ای باشد
برای
عطر
تن
تو

Friday 17 October 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

درختان
به روی ما
لبخند می‌زنند

آخر
زیبایی
منتشر
در شریان‌های
شهر
درختان را هم
خندان می‌خواهد

Saturday 27 September 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

برگ‌های
زرد تو
وسواس
هر روز
من

راستی
چرا
هرروز
دوباره
پژمرده می‌شوی؟

Monday 8 September 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

شاید
گلدان‌ها هم
پژمرده‌ی
این خاطره‌های سمج
باشند

Saturday 16 August 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

چه ساده است
گریستن در صبح
شاید هر روز
کودک
بیدار می‌شویم از خواب

Sunday 20 July 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

یک
دو
سه قطره نور
تاریکی فنجان زندگی را بس

Sunday 13 July 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

برای دختر موقرمز silver dollar room

کسی گفت
هرروز
وقت غروب آفتاب
پای آن اقاقی بی‌رمق
نبش چهارراه پایین
آغوش سردت را
به حراج می‌نشینی

Friday 28 March 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

مه
بر پنجره‌ي نگاه من
آسمان آفتابی امروز را
اما
قصد باریدن نیست

Tuesday 11 March 2008

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

دست‌های من
و
فنجان قهوه

گرم می‌شویم هر دو
من
و
دست‌های‌ام

Next Page »