ahmadreza | از خود با خویش | چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۸

جوراب‌های
لنگه‌به‌لنگه‌ام را
به ریشخند
نشسته‌ای
و
نمی‌دانی
انگشتان سرمازده‌ام
رنگ
نمی‌شناسند

ahmadreza | از خود با خویش | شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

لرزش خفیف
چشمان تو
و
دستان من

خاطره‌های دور
را
به
سوگ
نشسته‌ایم
انگار

ahmadreza | از خود با خویش | دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷

پژواک
خواهش تن تو
سکوت شبانه‌ی
خیابان را
می‌شکند

ahmadreza | از خود با خویش | سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷

دیوانه‌ام
یا
پژواک
نجوای تو
جا مانده است
در اتاق؟

ahmadreza | از خود با خویش | شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۷

پنجره‌ را
باز می‌کنم

باد تنهایی
شاید
چاره ای باشد
برای
عطر
تن
تو

ahmadreza | از خود با خویش | جمعه ۲۶ مهر ۱۳۸۷

درختان
به روی ما
لبخند می‌زنند

آخر
زیبایی
منتشر
در شریان‌های
شهر
درختان را هم
خندان می‌خواهد

ahmadreza | از خود با خویش | شنبه ۶ مهر ۱۳۸۷

برگ‌های
زرد تو
وسواس
هر روز
من

راستی
چرا
هرروز
دوباره
پژمرده می‌شوی؟

ahmadreza | از خود با خویش | دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۷

شاید
گلدان‌ها هم
پژمرده‌ی
این خاطره‌های سمج
باشند

ahmadreza | از خود با خویش | شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۷

چه ساده است
گریستن در صبح
شاید هر روز
کودک
بیدار می‌شویم از خواب

ahmadreza | از خود با خویش | یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷

یک
دو
سه قطره نور
تاریکی فنجان زندگی را بس

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است