جورابهای
لنگهبهلنگهام را
به ریشخند
نشستهای
و
نمیدانی
انگشتان سرمازدهام
رنگ
نمیشناسند
Comments Off
لرزش خفیف
چشمان تو
و
دستان من
خاطرههای دور
را
به
سوگ
نشستهایم
انگار
Comments Off
پژواک
خواهش تن تو
سکوت شبانهی
خیابان را
میشکند
دیوانهام
یا
پژواک
نجوای تو
جا مانده است
در اتاق؟
پنجره را
باز میکنم
باد تنهایی
شاید
چاره ای باشد
برای
عطر
تن
تو
درختان
به روی ما
لبخند میزنند
آخر
زیبایی
منتشر
در شریانهای
شهر
درختان را هم
خندان میخواهد
برگهای
زرد تو
وسواس
هر روز
من
راستی
چرا
هرروز
دوباره
پژمرده میشوی؟
شاید
گلدانها هم
پژمردهی
این خاطرههای سمج
باشند
چه ساده است
گریستن در صبح
شاید هر روز
کودک
بیدار میشویم از خواب
یک
دو
سه قطره نور
تاریکی فنجان زندگی را بس