ahmadreza | نامه هایی از تبعید | جمعه ۶ آذر ۱۳۸۸

من که بر نمی‌گردم. من که روزمره‌گی‌های اینجا را رها نمی‌کنم. پس چرا این خیال احمقانه‌ی برگشتن به ایران از مغز من بیرون نمی‌رود؟ چرا راحت‌ام نمی‌گذارد این بختک بازگشت به خانه؟

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی, نامه هایی از تبعید | جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸

اول) تا پیش از کودتای سپاه من هم یک اصلاح‌طلب بودم. خوانش من از اصلاح‌طلبی البته با درک و دریافت بعض اصلاح‌طلبان فرق داشت:‌ من اصلاحات را، نه بازگشت به دوران اولیه‌ی انقلاب و ولایت مطلقه‌ی آیت‌الله خمینی، که استراتژی مناسبی برای هدف نهایی، برپایی یک حکومت دموکراتیک سکولار، می‌دانستم. از نقض گسترده و هدفمند حقوق‌بشر توسط رژیم جمهوری اسلامی آگاه بودم اما عمیقا باور داشتم که حکومت هنوز سرسوزنی خردورزی دارد و همین راه را برای حرکت گام به گام من و شما باز می‌گذارد تا به تدریج توده‌های کم‌سوادی که همواره پشتوانه‌ی اصلی دیکتاتوری‌ها بوده‌اند را به جبهه‌ی خودمان بیاوریم و زمینه‌ی برپایی یک دموکراسی پایدار را فراهم کنیم. مخلص کلام: من در همه‌ی روزهای پیش از کودتا به حرف‌های بهنود باور داشتم: «من رای می دهم چون باور دارم برای تغییر جامعه باید ما که مردمانیم تغییر کنیم و خواست هایمان دیگر شود، رفتارمان به گونه ای دیگر باشد، سهم مان در اداره کشورمان باید به نوعی دیگر و داوطلبانه باشد، دیری است که دیگر باور ندارم همه تغییر ها بستگی به تغییر حکومت دارد. حکومت برایم کوچک شده است، آن قدر کوچک که مطمئن هستم اگر اکثریتی بخواهند هیچ کار از دستش برای جلوگیری برنمی آید.»

دوم) بعد از کودتا اما یک چیز در این معادله عوض شد. حکومت به خیلی‌ها ثابت کرد که آن سرسوزن خردگرایی، یکی از پیش‌شرط‌های پیشرفت پروژه‌ی اصلاح‌طلبی، را فاقد است. در اثبات این واقعیت تاامیدکننده هم البته کم نگذاشت نظام ولایی: کارگزاران‌اش مردم بی‌دفاع را به گلوله بستند، شبانه به خانه‌ی مردم هجوم آوردند، در زندان‌های بی‌نشان به زن و مرد تجاوز کردند و مردم را به جرم راه رفتن با مچ‌بند سبز دستگیر کردند. کودتای سپاه پروژه‌ی اصلاحات را، که شنوایی حکومت و زمزمه‌ی حق‌طلبی مردم را هم‌زمان می‌طلبد، نقطه‌ی پایانی بود.

سوم) بعد از همه‌ی آن‌چه بر سر مردم رفت ‌شعارها رفته‌رفته تند شد. حتا بعض جوان‌ها عکس سید علی خامنه‌ای را پایین کشیده و لگدکوب کردند. واکنش احساسی اما قابل‌فهم مردم درمانده‌ای که از این همه تحقیر و اجحاف به تنگ آمده‌اند البته دوستانی را که هنوز در حال‌و‌هوای اصلاحات به سر می‌برند آزرد. هرکس به طریقی ابراز نارضایتی کرد و بهنود این‌گونه: «شتاب امروزی شعارهای تند البته بیش تر از اثر وجود رسانه های خارج از کنترل حکومت است [همان ها که اصطلاحا رسانه های بیگانه لقب گرفته]. اما چنین نیست که گمان رود هر جنبشی و هر تظاهراتی الزاما سرانجامش به آن جا می رسد که شعارها می گویند، بلکه چه بسیار حرکت ها که با درایت و مدیریت به تفاهم و وحدت تبدیل می شود.» حیرت‌آور اما واقعی است: بهنود و دیگر میانه‌روهای افراطی بچه‌ها را مورد عتاب و خطاب قرار می‌دهند و شعارهای تندشان را به رسانه های خارج از کنترل حکومت وصل می‌کنند هرچند می‌دانند چرا این جوان‌های احساساتی تفرقه‌انداز که تظاهرات میلیونی‌شان را در کمال آرامش برگزار کردند و حتا اسرای باتوم به دست‌شان را هم امان دادند امروز رفتن علی خامنه‌ای را فریاد می‌کنند. دوستان میانه‌روی افراطی می‌دانند این سپاه بود که بازی را از صندوق‌های رای به خیابان‌ها کشید و اعتراض مسالمت‌آمیز مردم را به فرمان آقای خامنه‌ای با گلوله و باتوم پاسخ داد و عملا همه‌ی راه‌های مسالمت‌آمیز را سد کرد. دانستن اما انگار تضمینی برای داوری درست نیست!

چهارم) اشتباه نشود! من آن‌قدرها بی‌وجدان نیستم که از این‌سوی اقیانوس‌ها فرمان لنگ‌اش کن صادر کنم و مردم مقیم ایران را به انقلاب فرا بخوانم. می‌دانم بالا گرفتن تب انقلابی‌گری به صلاح هیچ‌کس نیست؛ نه به دلیل آنکه به نظام معیوب جمهوری اسلامی وابستگی خاطر دارم بل نمی‌خواهم دوباره روزهای سیاه بعد از انقلاب پنجاه و هفت را تجربه کنیم. ترس من از انقلاب اما باعث نمی‌شود تا مردم را به دلیل پایین کشیدن عکس آقای خامنه‌ای سرزنش کنم چه خشم‌شان را می‌فهمم و درک می‌کنم از این همه تحقیر و سرکوب و دروغ خسته شده‌اند. شاید بد نباشد دوستانی که هنوز در باغ اصلاحات به تفرج مشغول‌اند هم واقعیت تلخ امروز را بازخوانی کنند بلکه به جای انتقاد از شعارهای مرگ بر فلان و مرگ بر بهمان مردم طرحی نو دراندازند که زمانه دیگر شده است و تئوری‌های دوران اصلاحات به کار مبارزه با دولت کودتا نمی‌آیند.

ahmadreza | یادی از بیژن جلالی | دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸

جهان به روایت خودش
عشق است
و به روایت من
اندوه

ahmadreza | نامه هایی از تبعید | پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸

دیروز آفتاب
با بوسه و سلام به هر بام و در دمید
دیروز آفتاب
پندار ابر را
با تیغ زر درید
دیروز آفتاب
در شهر می‌گذشت
با گامش اشتیاق
با چشم او نوازش و لبخند
با دست او نیاز به پیوند
دلهای سرد را
گرمی نشاند و رفت
عطر امید را
هر سو کشاند و رفت
ای روشنای دیده و دلهای بی شمار
ای جان آفتاب
بار دگر ز روزن دل خستگان بتاب

سیاوش کسرایی

ahmadreza | نامه هایی از تبعید | چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

من هزاران کیلومتر از سرزمین اشغالی ایران دورم اما تصور باتوم خوردن می‌ترساندم. تصور اسپری فلفل خوردن می‌ترساندم. فکر اسارت در دستان گرگ‌های ناشناس در مکان‌های ناشناس می‌ترساندم. من به خاطر ترس‌های خیالی‌ام از روی همه‌ی شما که با پای لرزان ترس‌های‌تان را فریاد می‌کنید خجالت می‌کشم.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی, نامه هایی از تبعید | دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

در حاشیه‌ی تجمع دانشجویان دانشگاه اهواز

تردیدی نیست که میرحسین موسوی هنوز مفتون آیت‌الله خمینی است. با این همه اما او را وسوسه‌ی امام شدن نیست. یکی از بهترین نمونه‌های عدم تمایل موسوی به بت شدن همان بیاینه‌ای است که در پاسخ به پیشنهاد عجیب برگزاری جشن تولد برای سه رهبر جنبش سبز صادر کرد. مهم نیست منشا این اتفاق فرخنده چیست: او به دلیل نگاه مذهبی‌اش خود را لایق امامت نمی‌داند یا اساسا یاد گرفته که دوره‌ی این بازی‌ها به سر آمده است. مهم آن است که جلودار جنبش سودای شاه شدن در سر نمی‌پروراند و بالطبع بخشی از انرژی جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران صرف پاییدن او نمی‌شود. چه بهتر است حالا که از این امتیاز بزرگ برخوردار هستیم ناغافل عنان عقل را به کف احساسات ندهیم و اشتباه پدران‌مان که عکس خمینی را در ماه می‌دیدند تکرار نکنیم. سر دادن شعارهای بی‌معنایی نظیر «میرحسین امام است/تقلب حرام است» قدم اول در مسیری است که به ولایت مطلقه‌ی آیت‌الله خمینی منتهی می‌شود.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است