جشنواره دو سه هفته پیش تمام شد. چند فیلم خوب و هیجان بلیط پیدا کردن و همصحبتی با آدمهای غریبهی عاشق فیلم در صف باجهی بلیطفروشی مرکزی خیلی کمک کرد به فاصله گرفتن از افسردهگی بعد از کودتا. هنوز هم خاطرههای جشنواره پادزهری است برای همهی اخبار احمقانهی اینروزها: یکیاش آن خانم سنوسالدار فرانسوی دوستداشتنی که بیستمین جشنوارهاش را تجربه میکرد و خودش را از هیچکدام از فستیوالهای مهم اروپا بینصیب نگذاشته بود!
صاحب مغازهی صوتیوتصویری دو نوار کاستی را که برای پدرم ضبط کرده بود یواشکی توی جیبم جا داد. نمیدانستم دلیل مخفیکاریها را. هنوز هم نمیدانم. شاید محافظهکاری افراطی پدرم، در بحبوحهی بگیر و ببندهای أن روزها، گل کرده بود. شاید هم بازی آقای صوتیوتصویری بود. هنوز هم نمیدانم. فرقی هم نمیکند. مهم این است که همهچیز از همان روز شروع شد. نغمهی سازی در آن کاستها محبوس بود که دلام را برای همیشه برد. امروز، دردانهای که آن نغمهها را ساز کرد، در سکوت و انزوا، رفت و بیشمار تحفه به جا گذاشت. یکیاش همین که امروز و هرروز ورد زبانمان است. «همراه شو عزیز». او رفت و معاف شد از دیدن این بیدادی که هرروز روا میدارند بر مردمان خطهی ایران مهین.
یادش همواره زنده باد.
Download Title


