چندسال پیش، وقتی اکبر گنجی ایران را ترک کرد، کسانی گفتند که گنجی در غبار غربت گم خواهد شد. نمیدانم آن دوستان کجا هستند تا ببینند که امروز اکبر گنجی چه بلندبالا پرواز میکند.
فالگیری سیاسی
اول) نماز جمعهی این هفته، بیش و پیش از آنکه برای جبههی ضدکودتا اهمیت داشته باشد، برای شخص هاشمی مهم است. او، با حضور در نماز جمعه، بزنگاه زندگی سیاسیاش را که میتوانست مراسم تحلیف دولت کودتا باشد چند هفتهای به جلو انداخته است.
دوم) اولین سخنرانی هاشمی بعد از کودتای سپاه یکی از همان گردنههای خطرناک است که هاشمی رمز گذر از آنها را خوب میداند. او اینبار هم از مهلکه جان به در میبرد: نه آنچنان به رهبر کودتا خواهد پرید و نه مردم ضدکودتا را سنگ روی یخ خواهد کرد.
سوم) امیدوارم دوستان روی حمایت همهجانبهی هاشمی حساب باز نکرده باشند. اهمیتی ندارد به چه دلیل هاشمی تمامقد پشت جنبش ضدکودتا نمیایستد. مهم این است که ما بدانیم اتکای زیاد بر روی کارت هاشمی اشتباه بزرگی است.
داستانی است پرآبچشم: حجتالاسلام و المسلمین جعفر شجونی با دیدن زندهگی سادهی رهبر انقلاب دلاش به درد میآید و با اجازهی حضرت آیتالله خامنهای مقداری قند، چای و ماهی برای ایشان میفرستد. چنین داستانهای مضحکی که گاه و بیگاه برای تبلیغ سادهزیستی رهبر پرداخته میشوند نهتنها کمکی به او نمیکنند بل یک علامت سوال بزرگ جلوی اسم او میگذارند: آیا حضرتاش خلافکاریهای مالی را هم در کارنامه دارند که پیروان ولایت او اینطور سادهزیستیاش را در بوق میکنند؟
بعد از کودتای بیست و دوم خرداد، هروقت بحث نقش جامعهی بینالملل به میان آمده است، گفتهام که کشورهای بزرگ به انتظار نشسته است تا ببیند وزنهی کدام طرف این درگیری سنگینتر است: کودتاچیان یا مردم ضدکودتا. معیار برد البته خاموش شدن صدای اعتراضات است. اگر مردم به خانههای خودشان بخزند، بعد از مدتی آبها از آسیاب خواهد افتاد و کشورهای بزرگ، برای تضمین منافع خودشان،دولت کودتا را به عنوان واقعیتی کریه قبول خواهند کرد و راه گفتوگو را در پیش خواهند گرفت. اما اگر اعتراضات مسالمتآمیز مردم، در هر شکل و با هر کمیتی، ادامه پیدا کند جامعهی بینالملل عدم مقبولیت فراگیر و عدم ثبات دولت کودتا را در محاسباتاش وارد خواهد کرد. کشورهای بزرگ خیلی خوب میدانند «هیچ رژیمی قادر نیست که صرفاً بر اساس ابعاد سرکوبگرانه- یعنی مناسبات حاکی از اجبار و زور مستقیم و عریان- که ارتش، پلیس، زندان نمادهای آنند، به بقا ادامه دهد.» بر همین اساس، اگر مردم و بهویژه فرنگنشینها، «سرکوبهای رژیم را به یکی از مسائل حوزهی عمومی جوامع غربی تبدیل کنند» به رسمیت شناختن دولت گودتا از جانب کشورهای بزرگ و مذاکرهی فیمابین کمی تا قسمتی ناشدنی خواهد شد. این یک قدم بزرگ در راه مداوای کرگوشی فاشیستهای اسلامی است.
گمان میکنم حداقل شنوایی نظام پیشرفت پروژهی اصلاحات را شرطی است ضروری. این گزاره اگر درست باشد میتوان نتیجه گرفت که اساسا پایانی به غیر از چنین مرگی دلخراش برای پروژهی اصلاحات متصور نبود. پس شاید بهتر باشد شکست اصلاحات را با همهی تبعات دردناکاش بپذیریم و سعی کنیم آموزههای اصلاحات، خردگرایی و تحمل و پرهیز از احساسات، را به پروژهی جدید اضافه کنیم: پروژهای که شاید یکجور اصلاحات انقلابی باشد.
لکنت یادداشت قبل را با نقل قولی از حجاریان برطرف کردم، این یادداشت هم شاهد مدعا. همهی نگرانی من حضور قابل توجه همین آدمهای معمولی است که بی جیره و مواجب عملهی زور میشوند. این را میتوان بسط داد و نتیجه گرفت که یک شکاف بزرگ میان ملت ایجاد شده است؟ نمیدانم!
یک واقعیت ناگوار تلخی کودتای بیست و دوم خرداد را دوچندان میکند: به عرصه آمدن تمامعیار سرکوبگران جانبرکفی که برای تضمین سروری ولایت از هیچچیز دریغ نمیکنند. سبب ظهور وحشتانگیز چماقداران اسلامی نه توانمندی دستگاه ولایت بل جامعهای بیماری است که در آن فرهنگ چماقداری در ابعاد جدیدتری تعریف میشود اینروزها. کثرت رجالههای استبداد و قساوتقلبشان نشان میدهد پروژهی دموکراسیخواهی، از آنچه شاید ما در مخیلهمان پرورانده بودیم، بسیار دشوارتر است.
پینوشت: فرهنگ چماقداری را جمهوری اسلامی به وجود نیاورده است؛ جمهوری اسلامی اما میداند چهطور به خدمتاش بگیرد و به چه ترفندی تقویتاش کند.
پینوشت دوم: این یادداشت الکن همان می خواهد بگوید که حجاریان سالها پیش به اختصار گفته است. «باید فضائی بسازیم که انگشتشان روی ماشه بلرزد.» وقایع اخیر نشان داد که سالها کار باید تا تعداد بیشمار آنها که دستشان نمیلرزد بر روی ماشه کم شود.
اینروزها که تاریخ در حال تکرار است بعضی نگراناند فاجعهی تابستان ۶۷ هم تکرار شود. در نگاه اول نگرانی بیپایهای به نظر میرسد اما اتفاقات اخیر نشان میدهد که از فاشیستهای وطنی هر کاری برمیآید. بنابراین صرفنظر از اینکه چهقدر این نگرانی جدی است ما معترضین مقیم خارج از کشور باید به تجمعات خودمان ادامه بدهیم و آزادی بدون قیدوشرط زندانیان را به لیست اهدافمان اضافه کنیم.
امروز که در یک بازی دوسرباخت انتخابات و جنبش اصلاحات را از دست دادهایم حس وحال تبعیدیها را میفهمم. خشم و ظن بیانتهاییشان را میفهمم و درک میکنم چرا موضع آشتیناپذیری دارند در برابر اصلاحطلبان امروزی که روزی روزگاری سمبل تندروی بودند. شاید من هم، سی سال بعد وقتی بگویند احمدینژاد سیاستمدار لیبرالی است، همینقدر شکاک باشم.
روزهای داغ خرداد هشتاد و چهار است. گاه و بیگاه اخبار اعتصاب غذای ناصر زرافشان، در میان اخبار داغ انتخابات ریاستجمهوری، شنیده میشود. یکی دو روز پیش از انتخابات دور اول خبر میرسد که زرافشان در حال مرگ است از فشار بیماری و اعتصاب غذا. ترغیب بینتیجهی دوستان و همکاران برای رای دادن به دکتر معین مستاصلام کرده است، تاب خوردن خودم میان تحریم فعال انتخابات و مشارکت اجباری هم البته مزید بر علت. بالاخره رای میدهم و مینشینم به انتظار: اخبار اوین همان است، از انتخابات اما هیچ خبری نیست. دوسه ساعتی میخوابم. پیش از رفتن به سر کار سیمای ولایت اسلامی را نگاه میکنم. احمدینژاد جلودار است. سرآسیمه میشوم. میگویم «لیاقتمون همینّه. چهقدر گفتیم برین رای بدین.» مادرم رای نداده است؛ دستپاچه میگوید «فرقی نمیکرد. حرص نخور مادر تو که داری میری. ول کن.» عصبیتر میشوم. میگویم «زرافشان داره …» و بغضام میشکند؛ همانجا پیش چشمان حیرتزده و مستاصل مادرم. میروم سر کار بل جر دادن همکاران تحریمی مسکنی باشد. میگویم «لیاقت شما همینه. من که میرم و دیگه پشت سرم را هم نگاه نمیکنم. پاسپورت کانادایی را هم بگیرم پاسپورت ایرانیام را جر میدم. شما بمونین با این گندی که زدین…» و همه ساکت نگاه میکنند. هفتهی بعد که ظهور رایش اسلامی قطعی میشود سوگنامهای مینویسم و اینطورها به خفت تن میدهم و میآیم به اینسوی دنیا.