ahmadreza | شبانه | دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷

Spielendes Rot mit Blau – Fritz Winter

fritz-winter.jpg

فریتز وینتر

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷

میانه‌روی بسیار دشوار می‌نماید در دنیای غریب این‌روزها که بلای بنیادگرایی دامان اهالی شرق و غرب را گرفته است. چاره‌ی کار اما همین است و دیگر هیچ. پرخاش‌گری و تهدید تنها مهر تاییدی است بر همه‌ی آن‌چه سازنده‌گان فیلم‌های ضد‌اسلام می‌گویند. دنیای اسلام تنها با به حاشیه راندن رادیکال‌های خشک‌مغز می‌تواند به جنگ رادیکال‌های مرتجع غربی برود. چاره‌ی این جنگ صلیبی هزاره‌ی سوم میانه‌روی است و خویشتن‌داری.

پی‌نوشت: این یادداشت را با کنار گذاشتن نگاه انتقادی‌ام نسبت به اسلامی که می‌شناسم نوشته‌ام.

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷

Nach Innen und Aussen – Fritz Winter

winter-fritz-nach-innen-und-aussen.jpg

ahmadreza | شبانه | شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷

برای نادین لبکی و بیروت‌اش

caramel.jpg

کارامل یک فیلم فوق‌العاده نیست اما هر لحظه‌ی کارامل سرشار از زنانه‌گی و سرشار از زنده‌گی است. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین لحظه‌ها: لیالی پای تلفن با معشوق‌اش حرف می‌زند و در همان حال از لای پرده بیرون را نگاه می‌کند و پلیس عاشق، در حال خوردن قهوه در کافه‌ی روبروی آرایشگاهی که لیالی در آن کار می‌کند، در خیال خودش با لیالی حرف می‌زند.

ahmadreza | از خود با خویش | جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷

مه
بر پنجره‌ی نگاه من
آسمان آفتابی امروز را
اما
قصد باریدن نیست

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۷

کسی به من بگوید که همه‌ی این‌ها یک کابوس است، کسی بگوید این کاردستی یاران مقتدی صدر و ارتش آمریکا نیست!

ahmadreza | هجرانی | چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷

pacifika.jpg

گمان می‌کنم تورنتو بهشتی است برای همه‌ی آنها که تجربه‌های موسیقایی‌شان را به نغمه‌های آشنا محدود نمی‌کنند.

ahmadreza | هجرانی | دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷

هم‌ولایتی‌های مقیم کانادا گلایه می‌کنند که نشانی از بهار و نوروز نیست و سرمای چشم‌سفید امسال این حوالی، حتی برای لحظه‌ای، مجال دل‌گرمی نمی‌دهد. چه اهمیت دارد که بهار طبیعت را هفته‌ها راه است تا این گوشه‌ی دنیا وقتی خانه‌ی دل‌ات را، به زدودن بغضی دیرینه، نو کرده‌ای؟

ahmadreza | از خود با خویش | سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶

دست‌های من
و
فنجان قهوه

گرم می‌شویم هر دو
من
و
دست‌های‌ام

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶

بعض آهنگ‌های یک آلبوم‌ موسیقی را چند بار می‌شنوی و بعد دیگر تو را به هیجان نمی‌آورند. همیشه اما آهنگی هست که از شنیدن‌اش سیراب نمی‌شوی، گویی که هربار به هیاتی دیگر درمی‌آید؛ خودش را نو می‌کند انگار.
حکایت یک آلبوم‌ موسیقی شاید قصه‌ی آدم‌هایی است که در زندگی می‌بینیم.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است