یادداشت های تنهایی

Friday 22 February 2008

Posted by ahmadreza in شبانه

غزل بار نوشتن بهاریه‌مانندی برای بهار سی و دوم زندگی را از روی دوش‌ام برداشت با شعری از بیژن جلالی. قطعه‌ای از جسی کوک، گیتاریست تورنتویی، هم چاشنی آن شعر بیژن جلالی شود دیگر هیچ کم نیست، مطلقا هیچ.

من هرگاه که
به منتهای ناامیدی رسیده‌ام
و ساعت‌ها (بل‌که روزها و ماه‌ها)
چون حیرانی
به اطراف نگریسته‌ام
برای آن بوده
که از امیدی
جوان‌تر برخیزم
و با اعتماد و دوستی
بیشتری
بر زمین گام بردارم.

پی‌نوشت: توصیه می‌شود از نگاه کردن به تصاویر بی‌ربط میکس شده بر روی cancion triste جسی کوک بپرهیزید که از فرط بی‌مزه‌گی حظ موسیقی را پاک از بین می‌برند.

2 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. نازلی said,

    on Friday 22 February 2008 at 10:44 pm

    من عاشق این قطعه‌ام. چه عجیب هم نشسته رو این شعر. فک نمی‌کردم :ي


  2. on Sunday 24 February 2008 at 1:31 am

    سلام و تولدت مبارک. دلم تنگ شده بود برا نوشته های اینجا :)

Leave a reply