
بدون عنوان - سه از جولیان اشنابل که The Diving Bell and the Butterfly او یکی از بهترین فیلمهایی است که در همهی این ماههای اخیر دیدهام.

بدون عنوان - سه از جولیان اشنابل که The Diving Bell and the Butterfly او یکی از بهترین فیلمهایی است که در همهی این ماههای اخیر دیدهام.
غزل بار نوشتن بهاریهمانندی برای بهار سی و دوم زندگی را از روی دوشام برداشت با شعری از بیژن جلالی. قطعهای از جسی کوک، گیتاریست تورنتویی، هم چاشنی آن شعر بیژن جلالی شود دیگر هیچ کم نیست، مطلقا هیچ.
من هرگاه که
به منتهای ناامیدی رسیدهام
و ساعتها (بلکه روزها و ماهها)
چون حیرانی
به اطراف نگریستهام
برای آن بوده
که از امیدی
جوانتر برخیزم
و با اعتماد و دوستی
بیشتری
بر زمین گام بردارم.
پینوشت: توصیه میشود از نگاه کردن به تصاویر بیربط میکس شده بر روی cancion triste جسی کوک بپرهیزید که از فرط بیمزهگی حظ موسیقی را پاک از بین میبرند.
رفقا میآیند و میروند. بعضی، بی هیچ ردی، گم میشوند در غبار زمان. بعضی با یک خروار کینه میروند و به محض رفتن گلایههای خودشان را به این و آن باز میگویند بل از بار ناراحتیشان کاسته شود. هر چه هست، خوب یا بد، حقیقت زندگی است این؛ آمد و رفت آدمها شاید مثل جریان همان جویباری باشد که تا میرود طراوت دارد و به محض سکون میگندد. شک ندارم که در فرآیند آمد و رفت رفقا مهاجرت یک نقطهی عطف قابلتوجه است.
پینوشت: اصلاح میکنم. بعض رفقا میآیند، ردی بر دلات به جا میگذارند و برای همیشه میمانند برای تو و یا در غبار زمان گم شوند. انتهای داستان اهمیتی ندارد، مهم حضور ماندگار آنها است در یاد تو.
واقعا متاسفام. با کنارهگیری عمو فیدل، البته بعد از به جا گذاشتن رکورد کمنظیر پنجاه سال حکومت بر یک کشور، همهی جنبشهای ضداستعماری دنیا بیپدر شدند. گرچه احمدینژاد و چاوز و مورالس هستند در میدان و نمیگذارند علم مبارزه بر علیه شیطان بزرگ به زمین بیفتد اما هیچکدام از این سربازان جانبرکف سپاه ضداستعمار نمیتوانند نقش عمو فیدل را بازی کنند.
راستی عمو فیدل، دلمان برای سخنرانیهای چندساعتهی تو تنگ میشود. شاید اگر آنقدر لاینقطع حرف نمیزدی الان مجبور به کنارهگیری نبودی و میتوانستی پنجاه سال دیگر هم حکومت کنی. حیف!
به گمان من مهاجرت چند عیب دارد و چندین حسن؛ یکی از محاسناش البته شناختن هنرمندانی است که شاید در ایران هیچوقت فرصت شنیدن و یا دیدن آثارشان دست نمیداد. استاد بزرگ موسیقی فلامنکو، که اواخر ژانویهی گذشته در تورنتو کنسرت داشت، یکی از همان آنها است. برنامهی گرم او در تورنتو، اجرای هوشربای خودش و گروه رقص همراهاش، اصلا قابل صرفنظر کردن نبود و من هم البته لذتاش را از خودم دریغ نکردم.

خودتان یک چیزی بنویسید برای بیان احساستان نسبت به سرباز کوچک جنبش اسلامی-ضد استعماری ایران، برای او که یکتنه همهی دنیای فاسد غرب را به مبارزه طلبیده است.
شان داشت با نورا دربارهی این که هندیها زن را آدم حساب نمیکنند و مردسالار هستند و اینها حرف میزد. من داشتم چیزی را مهر میکردم که متوجه شدم. خندیدم. شان من را نگاه کرد و گفت «این میدونه» گفتم «آره و این منحصر به هندیها نیست، تقریبا همهجای خاورمیانه و آسیا اینجوری فکر میکنن مردم.» بعد برای اینکه زیاد هم یکجانبه حرف نزده باشم اضافه کردم «البته بستگی به این داره از کجا باشی و با چه سطحی از تحصیلات و اینها.» یادم نیست نورا چه گفت که یکباره بحث رسید به حضور آمریکا در عراق. شان گفت «اونها برای نفت اونجان. به فکر خوبی هیچکس هم نیستن.» نورا گفت که اینطوری نیست. من شان را تایید کردم. نورا گفت «میدونی چیه؟ قتلعام یهودیها وقتی اتفاق افتاد که آدمهای خوب هیچکاری نکردن.» گفتم «اونموقع اون مردک تو عراق سر کار بود: دیکتاتوری و خفقان و اینها. اینها همه درست. اما الان مردم عادی عراق دارن هزینهی این بهاصطلاح جنگ برای دموکراسی را میدن و هرروز کشته میشن.» گفت «حملات انتحاری» گفتم «میدونم. اما راه درست کردن عراق جنگ نبود. البته اگه کسی میخواست عراق را درست کنه البته.» شان گفت «الان وضع بدتره. دلیل حمله هم اصلا یازده سپتامبر نبود. تازه اگه بود هم خودشون این مردک را درست کردن. فکر میکنی کی تعلیمش داده؟ ارتش آمریکا. یعنی باید باور کنیم که آمریکا نمیدونه کجاس این بابا؟» من گفتم «و دولت پاکستان هم حمایتش میکنه.» نورا آشکارا عصبی و ناراحت بود. گفتم «جنگ راه درست کردن چیزی نیست. برای همینه که من از سناتورمککین خوشام نمیاد. برای اینکه هنوز انتخابنشده قول جنگ، ببخشید، جنگهای دیگه را میده.» شان تایید کرد و گفت «آره اونها میخوان گیر بدن به ایران» و اینطورها بحث، با نگاه معنادار من و شان به یکدیگر و غرولند نورا، تمام شد و هرکس خزید به دفتر خودش.
برای غزل
پیشترها، وقتی به مناسبتی قرار بود چیزی از کودکی یا حتی خاطرهای از سالهای نهچندان دور به یاد بیاورم، حاصل، خیلی وقتها، یک هیچ بزرگ بود. یعنی یادم نمیآمد هیچ: یکجور فراموشی ناخودآگاه شاید. نمیدانم داستان گذشتهي من چیست که ذهنام مدام پساش میزند.
این را دیگر خیلیها میدانند که من حافظهام خیلی درست کار نمیکند. همین است که هرچه فکر میکنم کتاب نیمخواندهام کدام است، الا همین سمفونی مردگان عباس خان معروفی که الان پیش چشم من است، چیزی یادم نمیآید. و این البته به این معنا نیست که آدم کتابنخوانی مثل کتاب نیمخوانده ندارد: داستان همان فراموشی است.
پینوشت: به گمان من فراموشی و ورسیون تقلیلیافتهاش، مستی، از نعمتهایی هستند که هرکس تجربهشان نمیکند. و شاید دنیا، بدون برخورداری از یک میزان کمینهی فراموشی، اساسا قابل زندگی کردن نباشد.