یادداشت های تنهایی

Monday 28 January 2008

Posted by ahmadreza in هجرانی

نورا عاقله‌زنی است شاید پنجاه و اندی ساله. از وقتی آمده است، دفتر همیشه مرتب و تمیز است و هر چیز سر جای خودش: یک‌جور غریبی منظم است. پریروزها سونی، دخترک حسابدار هندی کمی مغرورمان، می‌گفت «نورا با من مثل دخترش رفتار می‌کنه.» شان، همکار کانادایی-فرانسوی‌مان، هم اضافه کرد «نورا مادر همه‌ی ما است.» و البته هر دو راست می‌گفتند چه رفتار نورا با من هم همان است که با شان و سونی!
القصه! امروز وقتی خواب‌آلود و کمی افسرده مشغول ریختن قهوه بودم نورا آمد برای درست کردن چای. گفت «آخر هفته‌ات خوب بود؟» گفتم «بد نبود. اما یکشنبه بدجور کسالت‌بار بود.» چرایی کسالت‌بار بودن یکشنبه را سوال کرد. گفتم «نمی‌دونم.» حوصله‌ی حرف زدن درباره‌ی این پدیده‌ی مرموز، افسردگی یکشنبه شب، را نداشتم. از آخر هفته‌ی او سوال کردم که گفت «عالی» و ادامه داد «بانویی از کلیسای اونجلیکن آمریکا آمده بود برای سخن‌رانی در کلیسای ما.» خواب از سرم پرید. تعجب و وحشت و نفرت را پس چشمان‌ام مخفی کردم و پرسیدم «شما اونجلیکن هستین؟» تایید کرد و شروع کرد در باب سخن‌وری بانوی مربوطه حرف زدن. خواستم شیطنت کنم و بپرسم که آیا مستند اردوگاه مسیح را دیده است، زود پشیمان شدم و گذاشتم با همان شور در باب طرف حرف بزند. زن خوبی است، گاهی پشت سر من با شان حرف می‌زند و پشت سر شان با من، اما مهربان است و آزارش به کسی نمی‌رسد و هوای همه را دارد. اونجلیکن بودن اش را به پای مهربانی‌اش می‌گذارم و می‌گذرم! روزی روزگاری درباره‌ی اسلام هم حرف بزند، مثل چند هفته پیش که درباره‌ی مذهب‌ام پرسید، حقیقت را، یا آن‌‌چه از حقیقت دیده‌ام را، می‌گویم.

Leave a reply