یادداشت های تنهایی

Monday 26 November 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

nefes.jpg

این عکس را گذاشته‌ام اینجا که چندین سال بعد یادم بیاید که برای دیدن اجرای نفس نه ساعت رانندگی کرده‌ام در عرض یک روز. و البته تردید ندارم که دل باختن به Pina Bausch که پیشتر در «با او حرف بزن» آلمودوار نمونه‌ی کارهای‌اش را دیده بودم ارزش این دیوانه‌گی منحصربه‌فرد را داشت.

موسیقی پرده‌ی آخر

Sunday 18 November 2007

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

همه‌ی این‌ها نیرنگ است آقا! حکومت ایران را به مهرنوش سلوکی چه کار؟ اگر هم رژیم جمهوری اسلامی با ایشان کاری دارد لابد حضرت علیه از جایی حمایت می‌شود که رژیم جمهوری اسلامی مجبور شده است کمی با ایشان کار داشته باشد. من اساسا فکر می‌کنم همه‌ی این داستان‌ها برای معروف شدن است. اگر هم برای معروف شدن نیست احتمالا سرمایه‌گذاری برای آینده است و گرفتن بورس و فلان و بهمان. توجه نکنید به این داستان‌های کذا که قریب به سی سال است گوش فلک را کر کرده است.

پی‌نوشت: امروز صبح نظر خانم یا آقای روباه آبی را که معتقدند «اصولا مهرنوش سلوکی توی سیاست ایران مثل پیام بازرگانی میمونه که نباید وقایع اون رو خیلی جدی بود» دیدم و فکر کردم این یادداشت توضیحی لازم دارد. نیت این یادداشت در حقیقت به مسخره گرفتن نظرات چپ‌های نورسیده‌ی پساساختارگرای متوهمی است که در غرب زندگی می‌کنند، بعضا از طریق پدران وابسته به حکومت‌شان تغذیه‌ی مادی می‌شوند، و با فراق بال و وقت بسیار زیاد زیر پای فعالان حقوق‌بشری را خالی می‌کنند.
و البته تذکر دادن دوباره‌اش خالی از فایده نیست که آزادی و امنیت جانی و روانی آدم‌ها قابل مقایسه با پیام‌های بازرگانی نیست!

Thursday 15 November 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

پخش فیلم افتضاح فرودگاه ونکوور، آنطور که امروز مجریان سی‌بی‌سی می‌گفتند، یک‌جورهایی نظر همه، از بی‌بی‌سی و نیویورک‌تایمز بگیر تا شبکه‌های خبری دوزاری آمریکا را به خودش جلب کرده است. دیشب هم سی‌بی‌سی گزارش کوتاهی پخش کرد و تشریح کرد که چه طور افسران وقیح پلیس، ورود ژیکانسکی به کانادا و دریافت کارت اقامت را با تیزر به او شادباش گفتند. سی‌بی‌سی دیشب بخشی از فیلم را هم پخش کرد و ثابت کرد که مهاجر تیره‌بخت لهستانی مقاومتی نکرده است و افسران پلیس خیلی سریع از این اسباب‌بازی احمقانه علیه ژیکانسکی استفاده کرده‌اند که اولین پرواز عمرش را در چهل ساله‌گی تجربه کرده بود، انگلیسی حرف نمی‌زد و بعد از ساعت‌ها معطلی در گمرک و اداره مهاجرت، خسته و تشنه و گرسنه و البته مضطرب، دچار یک حمله‌ی عصبی عجیب شده بود.

Friday 9 November 2007

Posted by ahmadreza in یادی از بیژن جلالی

هوای رفتنم هست
افتان و خیزان
به سو‌ئی که نمی‌دانم
و به جائی
که جائی نخواهد بود