یادداشت های تنهایی

Friday 26 October 2007

Posted by ahmadreza in شبانه

uzak.jpg

اگر از فیلمی که تقریبا ریتم کندی دارد و دیالوگ زیادی ندارد خوش‌تان نمی‌آید دیدن شاهکار نوری سیلان را فراموش کنید.

پی‌نوشت: داستان مهمت، این عکاس تنهای مقیم استانبول، داستان من است.

Tuesday 23 October 2007

Posted by ahmadreza in یادی از بیژن جلالی

فصل تمام شدن‌هاست
همه‌چیز به سوی خاطره خود
خم شده است
و گویی دستی
همه‌چیز را می‌چیند

Friday 19 October 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

من و شان ایستاده بودیم پای میز به خواندن نقشه‌ها. سرپرست کارگاه، ران، آمد و شروع کرد به صحبت کردن راجع به مناقصه‌ی یک پروژه‌ی دویست میلیون دلاری: ساخت مسجد. من، حیران و متعجب، گفتم «چی؟ مسجد؟» ران گفت «آره. کلیسا واسه‌ی مسلمون‌ها.» گفتم «واقعا حیرون‌ام! اگه ساخت مرکز خرید بود می‌گفتم بعدا برمی‌گرده پول‌اش. اما مسجد؟ بعدش مگه چندتا مسلمون معتقد اینجا هست که واسه نماز خوندن اونها باید دویست میلیون دلار خرج کرد؟» شان گفت «مسلمون خیلی زیاده اینجا و وقتی مراسم مذهبی مثل عید و محرم و اینها دارن خیلی شلوغ میشه. تو مسلمونی؟» گفتم «مسلمون‌زاده‌ام. عمل نمی‌کنم به تعالیم اسلام.» سعی کردم خیلی پیازداغ قضیه را زیاد نکنم؛ یک‌جور محافظه‌کاری بدون‌دلیل. ران گفت «منم کاتولیک‌ام. اما عمل نمی‌کنم.» شان هم تایید کرد و اضافه کرد «جوون‌ها معمولا اعتفادی ندارن. زن من هم مسلمونه اما عمل نمی‌کنه خیلی» و بعد پرسید «تو مال کدوم شاخه‌ای؟» گفتم «شیعه» و خدا می‌داند در آن لحظه چه احساس مزخرفی داشتم، حتی گفتن‌اش هم حال‌ام را بد کرد. شان گفت «همسر من مال یک فرقه‌ای از شیعه است که تمرکزشون بر مرگ خاندان پیغمبره و خیلی هم سخت‌گیرن.»
و خلاصه این‌طورها است زندگی. کسانی دویست میلیون دلار خرج می‌کنند، نه برای کسب و کار، بل در راه خدا و برای رضای خدا مردم بی‌خانمان را سر و سامان نمی‌دهند بل مسجد می‌سازند.

Monday 15 October 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

من نمی‌دانم کدام ابلهی تیزر را ابداع کرده و انداخته زیر دست بعض پلیس‌های نه‌چندان محترم آمریکای شمالی تا حضرات گهگاهی با این اسباب‌بازی احمقانه قدرت‌نمایی کنند و افتضاحاتی نظیر داستان فرودگاه ونکوور را به بار بیاورند. یعنی گروه‌های حقوق‌بشری واقعا کاری از پیش نمی‌برند که استفاده از این اسباب‌بازی مزخرف برای همیشه تعطیل شود تا آدم‌های بخت‌برگشته‌ای نظیر این مسافر ناشناس فرودگاه ونکوور قربانی نشوند؟

پی‌نوشت اول: قربانی تیزر در فرودگاه ونکوور، در حقیقت یک مهاجر تازه از راه رسیده بود که می‌خواست در این کشور به مادرش که به خدمتکاری مشغول است ملحق شود.
پی‌نوشت دوم: هنوز خبر اولین قربانی تیزر ماست‌مالی نشده بود که خبر مرگ قربانی دوم تیزر در این یک هفته‌ی اخیر هم منتشر شد.

Sunday 14 October 2007

Posted by ahmadreza in شبانه

روزنامه کیهان، در آن‌روزهای استعمار‌ستیزی، ستونی داشت که در آن بخشی از رمان یک نویسنده را نقل می‌کرد و نتیجه می‌گرفت که طرف هرزه، فاحشه، بچه‌باز، هم‌جنس‌گرا، معتاد و یا جاسوس دولت‌های بیگانه است و در نتیجه مستحق شدیدترین مجازات. آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم این قدرت ویران‌گری باورنکردنی فقط مخصوص بنیادگرایان اسلامیستی نظیر حسین شریعت‌مداری است. این‌روزها اما گونه‌های دیگری از این جماعت شناسایی شده‌اند که بسی مایه‌ی تفرج‌اند در نوع خودشان.

معروفی بخش‌هایی از رمان ناتمام‌اش را پیشاپیش برای مردم، به صورت آنلاین، خوانده است. بعضی حضرات همه‌چیزدان اما خوش‌شان نیامده و با اتکا به همان بخش کوچک از یک رمان و به دلیل این‌که یکی از شخصیت‌ها، که البته بدیهی است عباس معروفی نیست، گفته است «ژاله اوليش نبود، آخريش هم نبود، نمی‌دانم چند دست چرخيده بود تا رسيده بود به من» نتیجه گرفته‌اند که «عباس معروفی چيست جز يک نشانه از زباله بودن فرهنگی که زباله انسانی می آفريند» به همین سادگی!

مثل روز روشن است اما تکرار کردن‌اش برای این علمای نورسیده شاید بد نباشد: داستان‌نویس داستان‌اش را می‌گوید. من می‌خوانم یا نمی‌خوانم. ماجرا به همین سادگی است و الباقی دیگر توهم توطئه و بچه‌بازی مخصوص چپ‌ها و اسلامیست‌های افراطی. داستان اعلامیه و بیانیه نیست و شخصیت‌های داستان خلق نمی‌شوند تا بیانیه‌ی سیاسی-اجتماعی رمان‌نویس را بخوانند. پس یاد بگیریم آداب رمان خواندن را و با خواندن تکه‌هایی از یک داستان تنوره نکشیم. بیایید یاد بگیریم به حسین شریعت‌مداری درون‌مان میدان ندهیم. همین و تمام.

Saturday 13 October 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

peter-van-agtmael.jpg

امروز دو ساعتی را در نمایشگاه world press photo گذراندم و یک دل سیر عکس دیدم. بعد هم، برای این که از حال و هوای بعض عکس‌های دل‌خراش نمایشگاه بیرون بیایم، دو ساعتی را در یک بار دنج اما شلوغ گذراندم. الان که مستی پریده است یاد عکس بالا، عکسی از پائولو پلگرن و عکس دیگری از پیتر ون‌اگمل افتادم. نکند احوال آینده‌ی نه چندان دورمان باشد.

Monday 8 October 2007

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

students.jpg

«به گفته این دانشجو نیروهای گارد ضدشورش که بیرون میله های دانشگاه حضور داشتند ابتدا با ضربات باتوم دانشجویان را از در دور کردند و وقتی با اصرار دانشجویان مواجه شدند از گاز اشک آور برای متفرق کردن آنها استفاده کردند.»
تفسیر پست‌کلنیالی: مگر بقیه با مخالفین چه می‌کنند؟ همین غربی‌های مدعی حقوق‌بشر هم پدر مخالف را در می‌آورند، گاز اشک‌آور می‌زنند، کتک می‌زنند، شکنجه می‌کنند، به‌طور سازمان‌یافته آدم می‌کشند و الخ. اول غرب را ادب کنید بعد نوبت دولت استعمار‌ستیز جمهوری اسلامی هم می‌رسد.

Sunday 7 October 2007

Posted by ahmadreza in شبانه

اغلب آدم‌ها یک‌جور ثبات احساسی مطبوعی دارند: یا همیشه حق‌به‌جانب‌اند و دیگران را گناه‌کار می‌دانند و یا همیشه خودشان را خطا‌کار می‌بینند. من اما این روزها سرشار از احساسات متناقض‌ام: گاهی احساس گناه می‌کنم و افسرده می‌شوم و گاهی فکر می‌کنم سرچشمه‌ی همه‌ی افتضاحات این روزها دیگران‌اند و به شدت خشمگین‌ام می‌شوم. چه می‌دانم شاید از نشانه‌های جنون باشد این تاب خوردن میان احساس گناه و خشم.