
رازها، شاید تنها به دلیل پایانبندی کمی سانتیمانتالاش، یک شاهکار نباشد اما بیتردید یک فیلم درخشان است که نشان میدهد چگونه سنتگرایی مذهبی زندگی آدمها را از طراوت تهی میکند. کارگردان رازها در سرتاسر فیلم، بیطرف، تنها داستان را روایت میکند و شخصیتهایی میآفریند بهغایت واقعی و زنده: میشل که از لیون به یک مدرسهی مذهبی دخترانه در اسراییل فرستاده شده است تا شاید کمی با تعالیم دینی زندگیاش سامان بگیرد یک دختر امروزی است که سیگار میکشد، بر خلاف دستورات دینی با پسرها لاس میزند اما وقتی پای یک عشق همجنسخواهانه به میان میآید هراسان میشود و در پایان هم عاشقاش را رها میکند تا ازدواج کند و همچنان به سنت وفادار بماند. نومی اما یک دختر مذهبی است که تکتک دستورات دینی را از حفظ دارد، آنقدر که میداند رابطهی همجنسخواهانه در دین تحریم نشده است. نومی، تحت تاثیر آزادمنشی میشل، آهستهآهسته خودش را از بند تعلقات مذهبی رها میکند و به او دلبسته میشود و با او عشقبازی میکند و اما در نهایت قبول میکند که به معشوقاش، میشل، نخواهد رسید. میشل و نومی در سراسر فیلم میان پیروی از تعالیم سنتی دین و یکجور عصیان مذهبی تاب میخورند و همین است که داستان را واقعی میکند. و حکایت دیگر شخصیتهای فیلم هم همین است: آن دختر سبکسری که به ناگهان یک مذهبی دوآتشه میشود و آن جوانک مقیدی که نامزد نومی است و تا به انتها همچنان بر عقایدش استوار میماند و آن پسر شوریدهای که مدرسهی مذهبی در آدم کردناش اثری نداشته است پس هنوز ساز میزند و علیرغم آگاهی از عشق همجنسخواهانهی نومی و میشل عاشق میشل باقی میماند. رازها، بدون سر سوزنی تردید، یک اثر درخشان است.