Sunday 27 May 2007
Posted by
ahmadreza in
یادی از بیژن جلالی
چه غمانگیزست
با دستهای برهنه
تودههای عظیم نادانی و شقاوت
را جابجا کردن
چه غمانگیزست
در کوره راهی رفتن
که تنها صدای آشنا
فریادهای درد و خشم
آفریدگان است
چه غمانگیز است
باریدن برف را
بر شاخههای لخت
نگریستن
و به دنبال خیال
تا دورترین شبهای سرد
تا ساکتترین خانههای
تنهایی
و دردناکترین ناامیدیها رفتن
کاشکی ما نیز
چون آمرزیدگان
از آرامش لایزال
ابدیت
سهمی داشتیم