چه غمانگیزست
با دستهای برهنه
تودههای عظیم نادانی و شقاوت
را جابجا کردن
چه غمانگیزست
در کوره راهی رفتن
که تنها صدای آشنا
فریادهای درد و خشم
آفریدگان است
چه غمانگیز است
باریدن برف را
بر شاخههای لخت
نگریستن
و به دنبال خیال
تا دورترین شبهای سرد
تا ساکتترین خانههای
تنهایی
و دردناکترین ناامیدیها رفتن
کاشکی ما نیز
چون آمرزیدگان
از آرامش لایزال
ابدیت
سهمی داشتیم
ناامیدی چون کوهی است
که از بلندیهای آن
دنیا حقیر و کوچک مینماید
و چشمانداز آسمان
بس تماشایی
و دلانگیز است
نتایج مطالعهی اخیر دربارهی چگونگی تاثیر مهاجرت بر دستمزد کاناداییها و آمریکاییها در نوع خودش بسیار جالب است. بر اساس این تحقیق تعداد مهاجران تحصیلکرده در کانادا بسیار بیشتر از تعداد مهاجران تحصیلکرده در آمریکا است. تحصیلکردههای خارجی، با درخواست حقوق پایینتر، سطح حقوق همتایان کاناداییشان را کاهش دادهاند و این روند در نهایت به کاهش فاصلهی طبقاتی در کانادا منجر شده است. اما در آمریکا، به دلیل برتری عددی مهاجرینی که تحصیلات دانشگاهی ندارند، داستان کاملا برعکس است: مهاجرت دستمزد کارگران را کاهش و فاصلهی طبقاتی را افزایش داده است.
پینوشت: گزارش اکونومیست هم خواندنی است، علیالخصوص آنجا که به تنش میان شهروندان جامعهی میزبان، کانادا، و مهاجرین اشاره میکند.
من تا همین امشب برنامهی آقای جری اسپرینگر را ندیده بودم. این مجری خلاق! نمایشهای تلویزیونی آدمهایی از سطوح پایینتر جامعه را به برنامه میآورد و آنها را که بر سر مسالهای اختلاف دارند به جان هم میاندازد؛ طرفین این نبرد میتوانند دو دوست دختر یک مرد باشند که پیش چشم تماشاگران مشتاقان گیس و گیسکشی میکنند یا همسر یک مرد و دوست دخترش که با مشتپرانی حضار را به اوج لذت میرسانند. برنامه، لااقل آنچه من امروز دیدم، شبیهسازی نبرد گلادیاتورها در روم باستان یا رقابت خروس جنگیها در کوچه پسکوچهها است. من آنقدر متعجبام از دیدن این برنامه که نمیدانم چطور باید نظرم را بگویم.
«آدميزادهام، آزادهام و دليلش همين نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوکران. بگذاريد آيندگان بدانند که در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمی که دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.»
اینها آخرین جملات نامهی سعیدی سیرجانیاند به رهبر جهان عقبماندهی اسلام و شاید دلیل اصلی آنچه بر سر نویسندهی سادهدلی رفت که اهل بند و بست نبود. خواندن این نامه شاید تلنگری باشد به حافظهی تاریخی نداشتهی ملتی که، نمیدانم به کدام شعبده، اینچنین به رخوت دچار شده است.
در یک کافهی نهچندان دنج نشسته بودم برای یک لیوان قهوه و یک گپ کوتاه. لپتاپام را هم روشن کرده بودم؛ چند اتصال اینترنت پیدا شد: اسم یکی «مهاجرین را بگایید» بود!!!
من که با خودم قرار گذاشتهام دیگر راجع به اخبار سیاسی ایران چیزی ننویسم اما نمیتوانم این یک فقره را که از قضا بسیار هم مضحک است نادیده بگیرم. متکی در سفر اخیرش به اروپا موافقت کرده است که ایران خسارتی را که یک سال و اندی پیش برادران خشمگین جندالله به ساختمان سفارت دانمارک در تهران وارد آوردند جبران کند.
البته لازم نیست کسی خاطر خودش را برای چند ده هزار دلار ناقابل آزرده کند چه ملت غیور ایران در بیست و هشت سال گذشته میلیاردها دلار و جان هزاران هزاران انسان را صرف اهداف ضدامپریالیستی بنیانگذار جمهوری اسلامی و جانشین فرهیختهاش کرده است.
نوجوان بودم و آقای مشکلگشای فامیل همسن پدرم. هربار که مهمان خانهاش میشدیم تختهنرد را پهن میکرد و رقیب نوجواناش که من باشم را به مبارزه میطلبید. بدش میآمد فسفس کنی برای تکان دادن یک مهره و بعد با یک حرکت احمقانه بازی خودت و او را خراب کنی. من اما تند و سریع، و یکجورهایی درست، تختهنرد بازی میکردم که دوست داشت بازی کردن با من را. بچه بودم اما کمتر یکطرفه بود بازیمان: گاهی به زحمت پنج به چهار میبرد یا میبردم، گاهی به سادگی پنج به صفر. حریفاش بودم خلاصه، گیرم که خیلی وقتها هم جنگ مغلوبه میشد و نقرهداغام میکرد با تجربهاش. کرکری میخواند وقتی جلو بود و جر هم میزد وقتی من جلو بودم، علیالخصوص اگر وقت جمع کردن مهرهها بود. من اما وقتی پیش بودم رعایت میکردم، رعایت بزرگتریاش را. یکی دو بار، برای خالی نبودن عریضه، کرکری میخواندم و بعد بازیام را میکردم. جر نمیزدم، یکی دو بار هم آنقدر ناشیانه جر زدم که مچام را گرفت. وقتی، در مقیاس بازی خودمان، فسفس میکردم برای حساب و کتاب چند گزینه میگفت «ترسیدی، مردی!»
آن شعار «ترسیدی، مردی!» را، بعدها و وقتی در زندگی روزمره برای گرفتن تصمیمی جدی مردد میشدم، بارها و بارها برای خودم تکرار کردم؛ هرچند که هیچ اثر نکرد برای به خرج دادن اندکی شجاعت، چه من همانقدر در تختهنرد اهل خطر بودم و هستم که در زندگی روزمره اهل محاسبه.
پنجشنبه صبح، درست پیش از مصاحبه، سیبیسی را نگاه میکردم که جلسهای در یکی از کمیتههای پارلمان را بهصورت زنده پخش میکرد. رییس فدراسیون هاکی کانادا در جلسه حاضر بود تا به سوالات نمایندگانی پاسخ بدهد که معتقد بودند انتصاب شین دون به سمت سرگروه تیم ملی کانادا اشتباه است چه گمان میرود که او، چندین سال پیش و در میانههای یکی از بازیهای لیگ، به یک خطنگهدار فرانسوی زبان اهانت کرده است؛ اهانتی که هیچوقت و حتی بعد از تحقیق و تفحص فراوان ثابت نشده است.
احمقانه بودن این داستان، علیالخصوص اینروزها که تیم ملی هاکی درگیر مسابقات جهانی در روسیه است، جای بحث ندارد به گمانام. در دفاعیات آقای رییس فدراسیون هاکی اما نکتهی جالبی وجود داشت: او، در میانههای دفاع از شین دون و برای اثبات این که او انسان لایق و البته خوب و محترمی است، گفت «او یک مسیحی است.» بعد از سخنان آقای رییس من هرچه کردم نتوانستم بفهمم دقیقا چه ربطی وجود دارد بین مذهب شین دون و شایستگی او برای کاپیتانی تیم ملی هاکی.
بر مرگ خود
گریستن
شگفت مینماید
ولی کیست که دیروز را
به یاد نیاورده باشد
و از نبودن خود
اندوهگین نمانده
باشد