یادداشت های تنهایی

Saturday 28 April 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

دو هفته مانده به سفر چمدان‌های من، جایی میان اتاق، باز بودند و هرروز چیزی به محتویات‌شان اضافه می‌شد. مادرم می‌گفت «حال‌ام آشوب شد مادر! آینه دق درست کردی؟ این کار روزهای آخره، آخه چرا از بیست روز مونده به پرواز شروع کردی؟» فایده‌ای نداشت البته؛ درد وسواس را که هر لحظه به هیاتی دیگر است اکسیری نیست.
اکسیری نیست که من امروز همان‌ام که دو سال پیش. دوباره، بیست روز مانده به سفر، شروع کرده‌ام به خالی کردن خانه‌ام: امروز تخت را به زوجی از کینگستون فروختم و میز تلویزیون را به دخترک جوانی از ولایت خودمان. دو سه تا تیر و تخته‌ی باقیمانده را هم بفروشم دیگر آماده‌ی ترک شهر کوچک اما تمیز، آرام و بسیار دوست‌داشتنی هستم که قریب به دو سال میزبان من بود.
کمی این سفر غمگین‌ام کرده است، من که هیچ غمگین نبودم وقت ترک ایران و پشت سر گذاشتن مادر و پدر و آن همه خاطره و دوست و رفیق. گاهی با خودم فکر کنم اگر غم نان نبود چه انگیزه‌ای من را می‌کشاند به آن کلان‌شهر نه‌چندان زیبا با آن جامعه‌ی ایرانی‌اش که بدجور بوی نا می‌دهد.

4 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. رامین said,

    on Monday 30 April 2007 at 12:20 pm

    به به! پس شوما هم به شهر خون و قیام تورنتو داری میری رفیق جان!

  2. myself said,

    on Monday 30 April 2007 at 5:29 pm

    avazesh kasi oonjaast ke be ie donyaa miarze

  3. سایه said,

    on Tuesday 1 May 2007 at 8:57 am

    می بینم که طرفدارای من همه جا هستند و کامنت می گذارند برات:)
    کامنت بالایی رو داری که؟ ما اینیم. رفقا هوامونو دارن. حتی اگه شما تو پستت ما رو دینای کنی!!!!

  4. ayat said,

    on Saturday 5 May 2007 at 2:55 am

    ay val, che khoob ke miri toronto
    entezar sar keshid belakhare
    hoooraaa

Leave a reply