یادداشت های تنهایی

Saturday 28 April 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

دو هفته مانده به سفر چمدان‌های من، جایی میان اتاق، باز بودند و هرروز چیزی به محتویات‌شان اضافه می‌شد. مادرم می‌گفت «حال‌ام آشوب شد مادر! آینه دق درست کردی؟ این کار روزهای آخره، آخه چرا از بیست روز مونده به پرواز شروع کردی؟» فایده‌ای نداشت البته؛ درد وسواس را که هر لحظه به هیاتی دیگر است اکسیری نیست.
اکسیری نیست که من امروز همان‌ام که دو سال پیش. دوباره، بیست روز مانده به سفر، شروع کرده‌ام به خالی کردن خانه‌ام: امروز تخت را به زوجی از کینگستون فروختم و میز تلویزیون را به دخترک جوانی از ولایت خودمان. دو سه تا تیر و تخته‌ی باقیمانده را هم بفروشم دیگر آماده‌ی ترک شهر کوچک اما تمیز، آرام و بسیار دوست‌داشتنی هستم که قریب به دو سال میزبان من بود.
کمی این سفر غمگین‌ام کرده است، من که هیچ غمگین نبودم وقت ترک ایران و پشت سر گذاشتن مادر و پدر و آن همه خاطره و دوست و رفیق. گاهی با خودم فکر کنم اگر غم نان نبود چه انگیزه‌ای من را می‌کشاند به آن کلان‌شهر نه‌چندان زیبا با آن جامعه‌ی ایرانی‌اش که بدجور بوی نا می‌دهد.

Thursday 26 April 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

کارشناسان عالم سیاست کانادا، یکی دو ماه قبل، پیش‌بینی می‌کردند که با فرارسیدن بهار، محافظه‌کاران، به امید افزایش سهم‌شان از کرسی‌های پارلمان و تشکیل یک دولت اکثریت، برگزاری انتخابات زودرس را مطرح کنند. آخرین آمار اما نشان می‌دهد که انتخاباتی درکار نخواهد بود چه میزان حمایت مردم از محافظه‌کاران در همان حد انتخابات ژانویه دو هزار و شش است. این عدم افزایش حمایت مردم به معنای مسکوت ماندن طرح تشکیل یک دولت اکثریت محافظه‌کار است؛ لااقل تا وقتی لیبرال‌ها با یک گاف بزرگ دیگر زمینه را برای جلو انداختن رقیب فراهم نکرده‌اند.

Sunday 8 April 2007

Posted by ahmadreza in هجرانی

اول، پاکستانی است و متاهل. بیرون بار ایستاده‌ایم به سیگار کشیدن که حرف دخترهای هم‌کلاسی به میان می‌آید. می‌گویم «ناتالی خیلی لوند است» می‌گوید «پس چرا ترم قبل که با هم هم‌گروه بودیم هیچ کاری نکردی؟» گفتم «دوست دختر داشتم و هنوز هم دارم» می‌گوید «بی‌خیال! من زن دارم و سه بچه. تو مردی ناسلامتی!» یادم می‌آید که همسرش پزشک است و به اقتضای مهاجرت به خانه‌داری و بچه‌داری مشغول؛ چه آغوش جامعه‌ی پزشکی کانادا برای یک بانوی پزشک پاکستانی باز نیست.
دوم، ایرانی است و متاهل است و بسیار روشنفکر می‌نماید. در همین دو ماه اخیر تلاش کرده است دو بانوی ایرانی را «زمین بزند»: اولی را با ایفای نقش مردی نیازمند عشق و توجه که هیچ‌کدام را در رابطه‌ی زناشویی‌اش نمی‌یابد چه همسرش اساسا او را و هوش و کسب‌و‌کار او را به هیچ می‌گیرد و سرش به جای دیگری گرم است و دومی را با زور بازو. همه می‌دانند که همسرش بانویی فرهیخته و دست‌به‌قلم است و به اقتضای مهاجرت به خانه‌داری مشغول؛ چه آغوش جامعه‌ی فرهنگی کانادا برای یک بانوی فرهیخته‌ی ایرانی چندان باز نیست.
روشنفکران که سنتی‌ام می‌دانند چه من درکی از هرج‌و‌مرج جنسی ندارم، سنتی‌ها هم اساسا به مردی‌ام نمی‌شناسند. خلاصه دنیا گاه مضحکه‌ای است.

پی‌نوشت: «زمین زدن» و «ترتیب دادن» در فرهنگ لغات مرد ایرانی به معنای «خوابیدن با کسی» است!!!

Monday 2 April 2007

Posted by ahmadreza in شبانه

دنیای مجازی‌مان بهشتی را می‌ماند برای هرزه‌های بی‌مقدار وطنی تا عقده‌های دوران کودکی‌شان را میان خروار‌خروار ژست‌های روشن‌فکرانه‌ی دوزاری گم و گور کنند و چیزی بنمایند که حتی سایه‌ای از آن هم نیستد. زهی خیال باطل اما! حقارت ثقیل حضرات کجا و شانه‌های نحیفی که یارای ایستادگی‌شان نیست کجا. همین‌طورها است که خیلی زود، حتی زودتر از آن‌چه بنده و شمای حیران تصور می‌کنیم، پز مجعول روشنفکری‌شان را به باد وسوسه‌های جنسی می‌دهند که سال‌ها است کنج ذهن بیمار‌شان بال‌بال می‌زند. بال و پر گرفتن وسوسه‌های سال‌ها فروخفته همان و تمام شدن زندگی محقر‌شان همان؛ چه این سرزمین، سرزمین آزادی و احقاق حق است برای بنده و شمای حیران که تا دیروز از هراس گزمه‌ و هرزه به سوراخ می‌خزیدیم و امروز، با فراغت و آسودگی، هرزه را به دست با‌کفایت گزمه می‌سپاریم.