Sunday 18 February 2007
Posted by
ahmadreza in
شبانه
نه چراغی برای ماندن وُ
نه چمدانی که سهمِ سَفَر …!
تنها میدانم
که سپيدهدَم
از تحملِ تاريکی زاده میشود.
به همين دليل
دشنامها شنيدم وُ
به روی خود نياوردم
تازيانهها خوردم وُ
به روی خود نياوردم
نارواها ديدم وُ
به روی خود نياوردم
من داشتم به يک نيلوفر آبی
بالای چينهی قديمیِ يک راه دور فکر میکردم.
با اين همه … میدانم
سرانجام روزی از اين چاهِ بیچراغ برخواهم خاست
چمدانهای شما را
از ايستگاه به خانه خواهم آورد
و هرگز به يادتان نمیآورم که با من چه کردهايد.
سپيدهدَم از تحملِ تاريکی زاده میشود،
آدمی از مدارا با مرگ!
on Monday 19 February 2007 at 4:25 am
آقا توضیح بیشتر در مورد ونوس بده من بی سواتم