پیشدرآمد: حکایت امروز من یک چیزی است در مایههای گلستان شدن کلبهی احزان و اینها؛ همینکه هیجانام فروکش کرد و آرام گرفتم، به تفصیل مینویسم داستان را تا روزی روزگاری در آیندهی دور یا نزدیک یادم بیاید چه عجیب همهچیز در فاصلهی یک هفته زیر و زبر شد.
اشتباه احمقانهی وزارت خارجه و بیتوجهی سفارت ایران را به هر کلکی بود رفع و رجوع کردم. اما به لطف آقای دکتری که قرار بود بر امتحانات پزشکی من نظارت کند، یک مشکل دیگر پیش آمد: حضرتاش نتایج را نه به لندن که به جایی در همین اتاوا پست کرد و من را، مستاصل و گیج، رها کرد میان پاسکاریهای دفتر مهاجرت در اتاوا و سفارت کانادا در لندن. اشتباه آقای دکتر به کنار، من نفهمیدم جریان سیستم اطلاعاتی آنلاین حضرات چه بود که یکی میگفت نتایج به لندن پست شده است و دیگری بعد از قریب به سه ماه هیچ به دستاش نرسیده بود. داستان آنقدر بغرنج شده بود که این بار آخر، همین پریروز، خانم کارمند دفتر اتاوا، پوزشخواه و متاسف، نزدیک بود گریهاش بگیرد از شدت استیصال من، آنهم از پس این همه نامهنگاری و فلان و اینها. القصه! همان روز، بعد از این که خسته و ناامید از دفتر اتاوا به خانه رسیدم، ایمیل سفارت کانادا در لندن را دیدم: بشارتام! داده بود که گزارش پزشکی کذایی رسیده است و مدارک لازم برای گرفتن ویزای مهاجرت هم پست شده است. و این پایان همهی این ماههای اضطراب بود.
ده روز پیش اصلا قرار نبود ثبت نام کنم در دانشگاه، به این دلیل ساده که برخلاف پیشبینیها و برنامهریزیها مدارک اقامتام را نگرفته بودم و هنوز یک دانشجوی خارجی بودم. بعد ناگهان دری به تختهای خورد و دپارتمان مدیریت لطفی کرد و برای دستیاری یکی از اساتید با من قراردادی بست و مجابام کرد که چندرغاز حاصل این کار را بدهم به خود دانشگاه برای گرفتن یک درس و پارهوقت ثبت نام کنم و بیش از این عقب نمانم از قافلهی درس و دانشگاه. اما بعد از هپیاند جالب داستان طولانی پروندهی مهاجرت، به صرافت افتادم که تماموقت ثبت نام کنم، علیرغم این که هنوز مدرک اقامتی در کار نیست. دیروز، بعد از ساعتی تاب خوردن بین دفاتر مختلف دانشگاه، کارکنان خوشاخلاق دپارتمان مالی راه حل داستان ثبت نام را هم پیش پای من گذاشتند: گفتند شهریهی دانشجوی مقیم را بدهم و تا اواخر اکتبر مدارک اقامتام را ارائه کنم تا وضعیتام را از یک دانشجوی خارجی به دانشجوی مقیم تبدیل کنند. از دانشگاه که برگشتم، نامهی دپارتمان مدیریت را برای امضای قرارداد دوم دیدم و پیشدرآمد را نوشتم و …
پینوشت: این یادداشت خیلی شخصی و احتمالا کسالتآور کمی از حال و هوای این خانه دور است؛ نوشتناش اما دلایلی دارد.
اول، فکر کردم من که از نوشتن مشکلات و آه و نالههای بیدلیل و بادلیل پروا ندارم، بهتر است احوالات دوران گشایش را هم بنویسم بل رفقا این برچسبهای سیاهاندیش و بدبین و فلان و اینها را بردارند ار پیشانی من.
دلیل دوم و سوم هم بماند برای بعد که عجالتا حوصلهی نوشتن حتی یک خط یادداشت عبوس را ندارم؛ از برزخ به دوزخ آمدهام و اگر خوششانس باشم، با دو اتفاق نهچندان محتمل دیگر، پرتاب میشوم میان بهشت شداد!
on Friday 25 August 2006 at 4:10 pm
چند ماه که بيشتر نمونده بود، افتاد؟؟؟ البته براي افتادن، ديگه يک کم بزرگ شده بود!!!
on Friday 25 August 2006 at 6:10 pm
دوست عزیز ممنون از کامنت خوشحال شدم.باز هم سر میزنم.
on Saturday 26 August 2006 at 8:10 pm
احمد رضا خوشحالم که خوابم تعبیر شد و اللن واقعا داری لبخند می زنی. شادیت پایدار.
on Sunday 29 October 2006 at 3:51 am
سلام خوشحال شدم بهت سر زدم خوب می نویسی در واقع عالی می نوسیس من عم می نویسم نه مثل توبهم سر بزن باشه؟زرد فصل سال من سارا دیوونه بیمه نشده