یادداشت های تنهایی

Monday 24 July 2006

Posted by ahmadreza in شبانه

گاه، از میان همه‌ی آن خاطرات گم‌شده‌ی سال‌های دور، بعضی را به مناسبتی باز می‌بینم: از پی صدایی معمولی که من را از جا می‌پراند یا از پس خواندن و دیدن همه‌ی این اخبار و صحنه‌هایی که واقعیت زندگی در این جهان را با بلندترین صدا فریاد می‌زنند.
«بحبوحه‌ی بمباران شهرها بود و تهران زیر آتش گاه و بی‌گاه. طبق معمول صدای آن آژیر، سفیر خوف و رجا، سینه‌ی آسمان تاریک شهر را می‌شکافت. من و خواهرم، در میان راهرویی که اتاق‌ها را وصل می‌کرد به ایوان آن خانه‌ی حیاط‌دار تهران‌نو، نشسته بودیم کنار مادرم که سجاده‌اش را رها کرده بود و با آن چادر‌نماز سفید رنگ‌اش تکیه داده بود به دیوار. تعلیق میان مرگ و زندگی با صدایی که این بار از همیشه نزدیک‌تر بود به پایان رسید؛ با لرزش خانه و ساکنین‌اش، با فریاد یا نمی‌دانم کی مادر و با خاموشی هیاهوی فوتبال بعض بچه‌محل‌ها در میان آن کوچه‌های پهن شرق تهران.»

Leave a reply