Wednesday 19 July 2006
Posted by
ahmadreza in
شبانه
وقتی میآمدم، رفیق نازنینام گفت «وبلاگ را به امان خدا رها نکنی.» و من گفتم که نخواهم کرد. گفتم «از آنجا مینویسم در یک مجموعهی جدید: هجرانی که ناماش را از آن شعر شاملو وام گرفتهام.» دیشب فکری شدم که اینروزها چه بیبرگ و بار است مجموعهای که قرار بود درک و دریافت من باشد از دنیای اینسوی آب.
on Wednesday 19 July 2006 at 4:21 pm
ki gofte bi bargo baare ?
on Thursday 20 July 2006 at 6:22 am
یک ساله دیگه ….
on Sunday 23 July 2006 at 2:47 pm
من دارم کامنتدونی رو تست می کنم. اما نباید نظرم رو پاک کنی. دلخور می شم جون تو.
on Monday 24 July 2006 at 5:08 am
سلام.
كسي گفت به ياد من بوده اي. گفتم بگويدت از دلتنگيهايم.
جايت عجيب خالي است اينجا، و ما همچنان دوره مي كنيم، شب را و روز را. مي داني.
راستي نمي آيي برويم امامزاده طاهر؟
on Tuesday 25 July 2006 at 9:30 am
در حاشيه: سايه جان از قضا وقتي آن يکی سیستم کارش تمام شد نگاهی هم به کامنتدونی ايشان کردم، نشتی داشت، گرفتم. حالا البته شما هم تست بفرماييد ;-))
و اما صاحبخانه! راستش اخوی از شما چه پنهان ما هم آن زمانی که شما در حال درنورديدن قارهها بودي به خودمان میگفتيم بگذار پايش برسد، بعد از چند ماه کلی مطلب نمره يک خواهيم خواند و خلاصه شکممان را صابون مبسوط زديم اما…
اگرچه درک می کنم.