فضای حاکم بر این دنیای مجازی، چنان که افتد و دانی، یکجورهایی تحت سلطهی لیبرال دموکراتها است. گاه این رفقا که اتفاقا من هم در میان آنها هستم از شدت چپگرایی، به تعبیر رفیق و همسایهی نازنینام، یکجور تمایلات اولتراچپی هم از خودشان نشان میدهند. اینطورها است که حتی فلان سیاست درست بهمان دولت محافظهکار، با یک بیتوجهی غریب ناشی از یکجور لجبازی، منعکس نمیشود. آخرین نمونهی این داستان بیتوجهی به واکنش دولت محافظهکار کانادا در قبال حضور قاتل زهرا کاظمی در شورای جدیدالتاسیس حقوقبشر است. پیتر مککی که ابتدا، در کنار چندین نهاد حقوقبشری بینالمللی، ابراز انزجار کرده بود از این وقاحت سخت آشنای حضرات بعد گفت کانادا هر کاری خواهد کرد تا این حضرت آقا به محاکمه کشیده شود و در عین حال از دولت آلمان درخواست کرد تا حضرتاش را در فرودگاه بازداشت کنند. به دنبال همین فشارهای دولت کانادا و نهادهای حقوقبشری بود که آدمخوار دونپایهی دستگاه ولایت فرار را بر قرار در شورا و ایراد سخنرانی ترجیح داد.
این واکنش دولت کانادا تبلور همان چیزی است که، به زعم من، جنبش بیجان دموکراسیخواهی، برای جان گرفتن مجدد، سخت به آن نیازمند است: حمایت جامعهی بینالمللی در قالب تحریمها و فشارهای همهجانبه بر مقامات دستگاه ولایت. این واکنش محافظهکاران کانادا نه دخالت در امور داخلی کشوری دیگر است و نه یک رویکرد منفعتطلبانهی استعماری؛ مشارکت قاطع و شایستهی قدردانی دولت کانادا است در تلاش جمعی جامعهی جهانی برای رسیدن به دنیایی که در آن خبری از برخورد تصادفی یک جسم سخت با سر یک بانوی فوتوژورنالیست نیست.
یادی دوباره از بیژن جلالی
هر لحظه از تنهایی من
میدرخشد چون
ستارهای
و هر لحظه در تنهایی خود
غوطه میخورم چون
خورشیدی
سه بار گذشتهام
از مرز تاریک
آنچه هست
و اینک در میان
هست و نیست
دستافشانی میکنم
پراکندهگوییهای فوتبالی غروب بیست و یکم ژوئن
اول، انتظار نداشتم که باقی بمانیم در بازیها، با این همه اما دلام گرفته است. میدانم به خاطر همان نیمهی اول بازی با مکزیک است که حالا بیانرژی و بیحال نشستهام روی این راحتی. اگر از اول آن روی سکه را رو کرده بودند، من خوشخیال حالا غمباد نگرفته بودم.
دوم، همهی داستان جامجهانی برای ما، مقدمه و موخرهی دردآورش نبود: بیحیایی ولیفقیه میادین فوتبال که حالا عالم و آدم میدانند تنها چیزی که در سر دارد ثبت رکورد است و به تنها چیزی که فکر نمیکند ضربان قلب مردمی است که یک نتیجهی خوب میتواند دنیای اینروزها تیره و تارشان را کمی روشن کند. روی دیگر سکه، به گمان من، این بود که فهمیدیم فوتبال ایران، با سرعتی کمی بیشتر از سرعت رشد دموکراسی در جامعه، در حال رشد است. هشت سال پیش رفتیم که گلبارانمان نکنند: با سه بازی صرفا دفاعی سه امتیاز گرفتیم و آبروی فوتبالمان حفظ شد. امسال رفتیم که صعود کنیم: در دقایقی حمله کردیم، موقعیت گل ایجاد کردیم، یک نیمه مکزیک، دقایقی پرتقال بیانگیزه و در حدود شصت دقیقه آنگولا را تحت تاثیر قرار دادیم و در نهایت یک امتیاز گرفتیم. آمار و ارقام را کنار بگذاریم: نمایش امسال ما بهتر بود از نمایش هشت سال قبلمان، اگر متر و معیارمان فوتبال بازی کردن باشد و نه جمع شدن و دفاع کردن حتی به یک روش کاملا مدرن و سیستماتیک. در ارزیابیمان البته نباید فراموش کنیم که این تیم، تنها به دلیل مزخرفات رییسالوزرای مهدوی مملکت، یکی دو بازی دستگرمی با تیمهای خوب را از دست داد و در تمام این ماهها زیر سلطهی ولیفقیه از پا افتادهای بود که تلاش دیگران را هم خنثی میکرد.
سوم، فوتبال آلمان، میان مردم نظمگریز، فردگرا و گریزان از همکاری ما، البته هیچ طرفداری ندارد. من اما فکر میکنم ژرمنها، وقتی فوتبال خودشان را در شکل و شمایل واقعیاش بازی میکنند، تعبیر درست یک ورزش گروهیاند: منظم، هماهنگ، دارای یک برنامهی مشخص و امیدوار و پیگیر همان برنامه تا ثانیهی آخر. به همین دلیل آلمانها، که در فوتبال هم ققنوسهای مغرور برخاسته از خاکستر جنگ دوماند، همیشه محبوب من بودهاند.
پینوشت: میخواستم داستان گرههای عجیب و غریب و بیپایان پروندهی مهاجرتام را بنویسم، یاد بعض واکنشها منصرفام کرد، همه را از مغزم پاک کردم و خلاص. این رسم خوب دنیای اینسوی اقیانوس را، به هر مصیبتی هست، باید یاد بگیرم: ناخوشیها و خوشیهای هر انسانی مال خودش است.
سرکوب تجمع زنان، آنهم به این شیوهی وحشیانه، البته کاملا قابل پیشبینی بود. چه در حکومتی که بهای فعال ساختن کانون نویسندگان گرفتن جان بانیان آن است، سزای زنانی که حقوق برابر را فریاد میکنند همین است که دیروز در میدان مرکزی شهر به آن رسیدند. این قصهی پرغصه اما دو نکتهی بدیع دارد: اولین نکتهی غافلگیرکننده استفادهی بهینهی دستگاه سرکوب است از ترکیب مضحک چادر و چماق و دومین نکتهی ناگوار توان بیپایان سیستم ولایی حاکم در پرورش نسلی از چماقداران بسیار باانگیزه.
عکس، طبق معمول، از آرش عاشوری است. عکسهای تجمع زنان ناراحتکنندهاند، میدانم. من اما اصرار دارم بدترینشان را بگذارم در این خانهی مجازی تا هیچوقت فراموش نکنم که قصهی غمانگیز حقوق بشر در ایران، هرگز و تحت هیچ شرایطی، نباید فراموش شود. من نباید فراموش کنم که بر مردم برگزیدهی ایران چه رفته است در این سالها. من نباید فراموش کنم که سرکوب برنامهریزیشدهی اندیشه در ایران قابل چشمپوشی نیست حتی در بحبوحهی افتضاح هستهای و یا اساسا هرگونه شارلاتانبازی مذهبی دیگری. این عکس ناراحتکننده برای همین پیش چشم من و شما است.
پراکندهگوییهای فوتبالی نیمروز یازدهم ژوئن
اول، نیمهی اول شجاع بودیم، خوب حمله کردیم و خوب دفاع، گرچه گاه دیر از حمله برای دفاع جمع میشدیم. گل خوردیم اما مثل همیشه تمرکز کوفتیمان از دست نرفت و جبران کردیم. اصلا درخشان بودیم یک نیمه، آنقدر که مفسر کانال ورزشی کانادا گفت ایران بالاتر از حد انتظار است. نیمهی دوم تغییر شخصیت دادیم. ترسو شدیم و به مکزیک که یک نیمه تحت تاثیر بیپروایی ما بود اجازه دادیم تا تحت فشارمان قرار دهد. خودمان هم تحت فشار همان سیستم معمول علیاصغری، دفاع بیبرنامه در زمین خودی، را پیش گرفتیم تا میرزاپور و رحمان، تحت فشار، یار دوازدهم و سیزدهم حریف بشوند و به همین سادگی بازی از دست برود.
حیف! بازی درخشان نیمهی اول، اگر ادامه پیدا میکرد در نیمهی دوم، یک جواب شستهرفته بود برای اهالی مافیای فوتبال سنتی و دیمی در ایران. گرچه همین اندازه هم، اگر انصاف داشته باشند، برای سکوتشان کافی است.
دوم، گفته بودم بازی ایران برای من اهمیتی ندارد: حرفام را پس میگیرم در حضور جمع. این را در همان اولین حملهی اول ایران فهمیدم؛ وقتی نفوذ کعبی و سانتر خطرناکاش را کسی لمس نکرد در آستانهی دروازه، وقتی ضربهی سر هاشمیان را دروازهبان مکزیک آنقدر قشنگ دفع کرد. حرفام را پس میگیرم، چه هنگام بازی ایران ضربان قلب من بالاتر از حد معمول است دوباره.
سوم، فوتبال دیدن من یک کمدی تمامعیار است: به جای داور با دست آوانتاژ میدهم، به بازیکن صاحب توپ همدستهاش را نشان میدهم که روی دستاش نفوذ میکند، به جای دروازهبان به دفاع میگویم یارگیری نفربهنفر یادشان نرود، به جای مربی به بازیکن صاحب توپ میگویم که وقت عوض کردن بازی است و الی آخر. وقت گل زدن هم که خدا میداند، هیجانام همان قدر و اندازه است که هیجان زنندهی گل. اینطورها است که بعض وقتها فکر میکنم بهتر است بازیهای حساس را تنها ببینم و هیجانام را به همان روش همیشگی و با منتهای غلظت خالی کنم تا در میان جمعی و به روشی معقولتر و متعادلتر.
پینوشت:
به دلیل دنبال نکردن لیگ ایران، بازی آندرانیک را ندیده بودم پیشتر. امروز آندرانیک چنان بازی کرد که جای حرف باقی نگذاشت: آندرانیک پدیدهی جدید فوتبال ایران است.
کار قشنگی بود دادن دستهگل به دروازهبان مکزیک که عزادار مرگ پدرش است.
همینطور بیدلیل یاد کوهن افتادم که چندی قبل با چشمانی خیس و دستانی لرزان رسما تبدیل شد به یکی از نمادهای کانادا. نامههای کوهن را گذاشتهام همین حوالی، به اشارهای واصل میشود نامهی مذکور.
پراکندهگوییهای فوتبالی نیمروز نهم ژوئن
اول، مدتها بود برای فوتبال تب نمیکردم. اما، نمیدانم چرا، جامجهانی آلمان دوباره من را تبدیل کرده است به همان آدم سالهای پیش: همان که یکجورهایی یک تیفوسی تمام عیار بود و از کار و زندگی و همهچیز فاکتور میگرفت برای فوتبال.
دوم، بازی اول هم تمام شد. آلمان، عشق دوران کودکی، با یک برد خوب شروع کرد اما نه با نمایشی برازندهی یک مدعی قهرمانی. آلمان، متکی به شوت از راه دور و نفوذ از کنارهها، در حمله در قد و قوارهای نبود که بتواند جلوی تیمهای منظمتر و باتجربهتر هم همینگونه راحت گل بزند و طرفداران تیفوسیاش را خوشحال کند. در دفاع هم آلمان همان بود که در همهی این ماههای اخیر: یک پنیر سوییسی خوشخوراک برای مهاجمان سرعتی. با این اوصاف باید دید آیا سرمربی دوستداشتنی ژرمنها، که با این برد تا اندازهای از زیر بار فشار انتقادات مطبوعات آزاد شده است، چارهای میاندیشد تا آبروی قیصر، مرد همهکارهی فوتبال آلمان، هم حفظ شود.
سوم، دیروز و پیش از شروع بازیها آلودهی، زبانام لال، شرطبندی شدم. از میان پنج بازی اول، روی مساوی دو بازی اول و برد سوئد شرط بستم: دو دلار برای چهل دلار. روی پنیر سوییسی آلمانها حساب کرده بودم و سابقهی افتتاحیههای شوکهکنندهی جامهای قبل در ذهنام بود که روی مساوی ژرمنها شرط بستم. حالا با این نتیجه که عکس پیشبینی من است بلیت من سوخته است و باید برای مسابقههای بعدی طرحی محافظهکارانه دراندازم تا بل گشایشی شود و در نهایت مشتی بلیت سوخته روی دستام نماند.
در این چند روز بعض اکابر این فضای مجازی، با این بهانه که مذاکره باب جنگ را میبندد، ابراز شادمانی فرموده بودند از احتمال برقراری هرگونه پل ارتباطی رسمی میان دو دولت محترم و دوستداشتنی ایران و آمریکا. خواستم بنویسم مذاکره با آمریکا و احیانا برقراری رابطهی شکستهبسته با یانکیها یک چند دههای عمر نئوفاشیستهای تازه به دوران رسیدهی ایرانی را تمدید میکند و این،چنان که عقل سلیم حکم میکند، خوشحالی ندارد. خیلی زود اما متوجه شدم کار بازی باخت-باخت این سیاستمداران نئوفاشیست وطنی کار را به جایی رسانده است که همه به دنبال کمینه کردن ضرر هستند و شاید راضی به ترکمانچایی، گلستانچایی! یا چیزی در همین حدود.
در این شرایط قمر در عقرب است که آدمی مثل من در برزخ گرفتار میشود: نه جنگ را خوش دارد و نه مذاکرهی ایران فعلی با آمریکای کنونی را.
برای رفیق امروز و دیروز و همیشه
آمدهام خانه. مادر زنگ زده است، دو پیغام و همین. زنگ میزنم به خانه، بوق آزاد و دیگر هیچ. میخوابم روی تخت و خیره به سقف آرزوهای دور و دراز، دستها را مرهم قلبی میکنم که تندتند میزند؛ خیال بیحیای من اما به حال خود رها است.
«میان جمعی از جوانانی که دنیا و مافیهای آن را کمتر تجربه کردهاند نشستهام. زنگ در را من میشنوم، یعنی سفارش میزبان آماده است برای آستانهی در. در را باز میکنم، پیرمردی است بر آستانه. به خارجکی سلامی میکنم و قلیان را، که حالا دوری زده است و به من رسیده است، میگیرم و رو میگردانم به سمت جوانهای مجلس. نمیدانم چه،کنجکاوی شاید، وادارم میکند که رو بگردانم به سمت پیرمرد. پیرمرد، به همان زبان که قند است و شکر است، میگوید «عجب بویی!» میگویم «بفرمایید!» میگوید «خوش باشید» و من زهرمار میشوم.»
مهاجرت بدان معنا که من مراد کرده بودم، تف سربالای گم شدن در غبار غربت، یکجورهایی دستنیافتنی مینماید انگار. در این مملکت هنوز نیازمند حضور کسانی با زبان و پیشینهی مشترک هستی حتی اگر آدمگریز باشی، چنان که من هستم؛ چه برای یافتن سادهترین کارها حتی به وجود همانها محتاجی که ناگزیرت کردند.