ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۵

فیلم تمام شده است؛ سمت چپ‌ام دخترک نوجوان اینجایی است که بعد از کلی حرف زدن و خندیدن و با ظرف پلاستیکی‌اش بازی کردن و صدا در آوردن، پاها را از روی صندلی روبرویی جمع می‌کند و به همراه دو دست‌یار جوان‌اش از سالن خارج می‌شود. سمت راست‌ام زن سیاهی است که روی صندلی خشک‌اش زده است و اشک به چشم دارد.
گمان می‌کنم همین تضادهای کوچک هستند که دنیای امروز را، گاه به طرزی طاقت‌فرسا، تحمل‌ناپذیر می‌کنند.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵

اهل بخیه حتما خوانده‌اند اخبار دور جدید شهادت‌طلبی امت حزب‌الله را. من که این‌روزها کمتر پای بساط می‌نشینم اما همین امروز به این عکس مرتضی نیکوبذل برخوردم و حظ وافر بردم از این همه دین‌داری و احساس مسئولیت. خدا طول عمر دهد به نئوفاشیست‌های ایران که زمینه‌ را برای بروز این استعداد‌های ناب آماده می‌کنند. نکته‌ی غرورانگیز حرکت‌های استشهادی این است که مرد و زن کاملا از حقوق برابر برخوردارند، این البته نشان می‌دهد چه اندازه در اشتباه‌اند آنها که می‌گویند در اسلام حقوق زن و مرد برابر نیست: حقوق زن و مرد، لااقل وقتی می‌خواهند داوطلبانه قربانی شوند، کاملا برابر است.

suicidebomber.jpg

ahmadreza | یادی از بیژن جلالی | چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۵

یادی از بیژن جلالی و دیگر هیچ.

به جای همه‌چیز
و به جای همه‌کس
زندگی کردن
همین عیب‌ها را هم دارد
آدم هیچ‌وقت
خوشبخت نیست

رنجیده‌ام از جهان
که چرا هست
و چرا ز هستیش چیزی
نمی‌دانم
و چرا در بی‌قراری خود
مرا به همراه برده است

ahmadreza | یادی از بیژن جلالی | جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

یادی از بیژن جلالی و دیگر هیچ.

دنیای واقعی ما
وهم‌انگیزترین
دنیاها است.

در ستایش صلح

ahmadreza | شبانه | شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

هوای بهاری و این‌روزها بارانی شهر خانه‌نشین‌مان می‌کند و ثبت نام نکردن در دانشگاه و کار سیاه شکسته‌بسته اوقات فراغت‌مان را به‌قدر کفایت زیاد. بهترین چاره برای فکر نکردن به وقت مفیدی که در زندگی رقابت‌گونه‌ی ینگه‌دنیا چندین برابر ارزش دارد اما به پای هیچ تلف می‌شود روی آوردن به یک دو جین فیلم تحسین‌شده‌ای است که در لیست قرار دارند، لیستی بلند‌بالا که اولین و شاید یکی از بهترین‌های آن اینک بهشت باشد.
اینک بهشت، کاندیدای فلسطین در مراسم اسکار امسال، روایت پا سست کردن دو بمب‌گذار انتحاری است، پا سست کردن دو هم‌بازی دوران کودکی به‌واسطه‌ی حضور زنی عرب اما زاده‌ی فرانسه که عربی را گاه با لهجه‌ی فرانسه حرف می‌زند و سخت منتقد عملیات استشهادی جوانک‌های محروم و البته مظلوم فلسطینی است. داستان فیلم برای ما ایرانی‌ها بسیار آشنا است، چه روایت غمگنانه اما نفس‌گیری است از قربانی شدن جوان‌های بی‌آتیه‌ی فلسطین در چنگال جهل ایدیولوژیک جمال و جمال‌ها و قساوت برخاسته از دگماتیسم دینی ابوکارم و ابوکارم‌ها. خون‌سردی آدم‌خوار‌های حماس در فرستادن جوان‌های فلسطینی به کام مرگ و تردستی‌شان در استفاده از همان نیرنگ‌های اسلامی دیروز و امروز مهوع و البته آشنا است، همان‌قدر که تعقل کم‌نتیجه‌ی سها در سرتاسر فیلم، میل سعید به عشق و زندگی در نیمه‌ی ابتدایی و شک و تردید قوی خالد در نیمه‌ی پایانی وقتی که داستان یکسره دگرگون می‌شود.
دست‌رنج هانی ابو‌اسعد، به گمان من، فیلمی است در ستایش صلح حتی اگر سی و دو هزار اسراییلی که کس یا کسان‌شان قربانی عملیات انتحاری شده‌اند خلاف این فکر کنند. کارگردان از زبان آن مسیول استودیو که می‌گوید این‌روزها و با وجود فیلم دستگیری همکاران اسراییل کمتر کسی فیلم مراسم خداحافظی بمب‌گذاران را اجاره می‌کند نشان می‌دهد که طرفداران حماس هم دیگرعلاقه‌ی چندانی به عملیات استشهادی ندارند. او، با قرار دادن سادگی و محرومیت خالد و سعید در کنار متانت سها و ددمنشی جمال و ابوکارم، تصویری انسانی و همه‌جانبه از دنیای امروز مردم فلسطین ارایه می‌کند و هرازچندگاهی هم با تصاویر و کادرهایی بدیع آتش به دل آدم می‌زند. یکی از دم‌دستی‌ترین نمونه‌ها وقتی است که سعید با کت و شلوار و کراوات و البته مزین به بمب‌های انتحاری، بعد از شکست اولیه‌ی عملیات، به خانه برمی‌گردد و کنار شاخه‌ی سبز درخت خانه‌ی مادری و پنجره‌ای می‌ایستد که مادرش با لباسی قرمز پشت میله‌های آهنی‌اش ایستاده است و دیگری وقتی که جمال در حال خوردن ساندویچ‌هایی که مادر خالد درست کرده است، دست به کمر و خون‌سرد، به تماشای اجرای دوباره‌ی مراسم خداحافظی خالد ایستاده است که پیشتر به دلیل نقص فنی ضبط نشده است.
از همه‌ی این‌ها که بگذریم به گمان‌ام طرفداران صلح در سرتاسر دنیا یک تشکر درست و درمان بدهکار‌اند به هانی ابواسعد.

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۵

بعد از دیدن فیلم آنگ لی، فیلم و سینما به کلی تعطیل شد تا امشب که بالاخره بعد از چندین و چندماه این‌پا و آن‌پا کردن و استخاره کردن، به همراه خاتون و برای دیدن گابریل، مشرف شدم به سینمای نقلی و دوست‌داشتنی شهر که چراغ‌اش، با حضور پررنگ فیلم‌های اروپایی، پرنور است.
داستان گابریل یک روایت تکراری است که می‌تواند تبدیل به فیلمی معمولی بشود. کارگردان گابریل، در یک فضای تیاتری، اثر جوزف کنراد را بازخوانی می‌کند که در حقیقت داستان خیانت یک زن است به همسر متمول‌اش؛ همسری که به قول خودش «مانند جنگ‌جویی است که بهترین بهترین‌ها را از آن خود کرده است» و به قول زن «درست بعد از ازدواج عشق به زن‌اش را فراموش کرده است.» فیلم درباره‌ی پیامدهای این خیانت است چه فیلم اساسا بعد از آشکار شدن خیانت زن آغاز می‌شود، آنجا که علی‌رغم نوشتن نامه‌ی خداحافظی نمی‌تواند برای همیشه شوهر را ترک کند و ناچارا به خانه بازمی‌گردد. گابریل روایت دقیق تلاطم‌های روحی زوج فرانسوی درست پس از آشکار شدن خیانت زن است که با کمک گرفتن از بازی درونی ایزابل هوپر، بازی درخشان پاسکال گرگوری و البته موسیقی بسیار متناسب، سخت ذهن تماشاگر را با تحلیل‌های روانشناسانه‌ی یک رابطه‌ی ویران‌شده درگیر می‌کند، رابطه‌ای که اساسا بر چیزی به نام عشق بنا نشده است. فیلم سرشار از صحنه‌هایی است که این گره‌های روانی را بازگو می‌کنند: صحنه‌هایی که زن به اصرار نه تنها از فاسق‌اش تمجید می‌کند که رابطه‌ای را که از نگاه او تنها یک قرارداد کاغذی بدون ضمانت اجرایی عشق است تحقیر می‌کند، صحنه‌ی رویارویی خفیف شوهر و فاسق همسرش در مهمانی و اوج گرفتن بحران عصبی شوهر که تاب حضور کارمند چاق و می‌خواره‌اش را که چشمان‌اش همواره مرطوب است ندارد و صحنه‌ی پایانی که زن، بعد از تلاش ناموفق شوهر برای تجاوز، او را به خود می‌خواند و مردی که لحظاتی پیش به نیت تجاوز به سمت زن رویش آورده بود، درمانده و مضمحل، نمی‌تواند خودش را به هم‌بستری راضی کند و خانه را برای همیشه ترک می‌کند صحنه‌های جاودانه‌ی فیلم‌اند در نگاه من.

پی‌نوشت: من که بضاعتی ندارم تا نقد یا لااقل شرحی درست و درمان بنویسم درباره‌ی فیلم، پس به ناچار به همین مهملات قناعت می‌کنم تا بل رفقا ترغیب شوند به دیدن این فیلم پیچیده‌. واقعیت این است که هرچه بیشتر فیلم‌های جدی می‌بینم، نادانی مطلق سینمایی‌ام بیشتر و بیشتر آشکار می‌شود و میل‌ام به مهمل‌بافی درباره‌ی فیلم‌ها کمتر، چه دست خالی اعتماد به نفس کذایی دون‌کیشوتی که من باشم را حسابی زایل می‌کند.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۵

اول، رامین جهانبگلو دستگیر شده است و این را البته همه می‌دانند. او را همان آدم‌ها که می‌شناسیم، به همان شیوه‌ی معهود و با همان اتهاماتی که بارها شنیده‌ایم دستگیر کرده‌اند. او اما امروز در جایی اسیر است که نمی‌دانیم کجا است، در حالی است که نمی‌دانیم چطور است.
دوم، من که نویسنده‌ی این شحطیات باشم هیچ‌وقت در ایران مورد تهدید و پیگرد نبوده‌ام، دو یا سه بار سر و کارم با آقایان افتاده است که البته قابل شرح دادن نیستند. با همه‌ی اینها اما ترس و ارعاب بازداشت‌های این‌چنینی را تا اندازه‌ای می‌فهمم. من در فضای رعب زندگی کرده‌ام و تا اندازه‌ای می‌دانم وحشت چه معنایی دارد، گیرم کمتر وقتی عرق سرد بر پیشانی‌ام نشسته باشد از ترس تیغ شحنه‌های بدهیبت این‌روز‌ها و آن‌روزهای ایران.
سوم، دولت کانادا گویا پیگیر وضعیت رامین جهانبگلو است، ایگناتیف امروز در سی‌بی‌سی چیزی گفت درباره‌ی رامین و رفقا هم چیز‌هایی نوشته‌اند. در این میان اما از ارگان‌های طاق و جفت آن خراب‌شده صدا در نمی‌آید چه آنها بخشی از پروژه‌ای هستند که پیشتر در تماشا‌خانه‌ی علی فلاحیان اکران شده است به کارگردانی سعید امامی. امیدوارم این دولت محافظه‌کار ، لااقل در این یک مورد خاص، از دولت لیبرال پیشین کانادا موثرتر و فعال‌تر عمل کند.
پی‌نوشت: رفقایی که دیر‌زمانی است از ایران دور افتاده‌اند شاید حالا درک کنند دلیل خشم ما نو‌مهاجرین را. این است آنچه در ایران می‌گذرد و این البته مشتی است نمونه‌ی خروار‌خروار بازداشت‌ها و پیگیرد‌ها و تهدید‌های بی‌دلیل دگر‌اندیشان. بوش احمق است و جنگ‌طلب است و تاجر جنگ. مایکل مور همین اسوه‌ی فضاحت را، در زمان زمامداری‌اش البته، به گند می‌کشد در مراسم اسکار و کسی متعرض‌اش نمی‌شود. در ایران اسلامی اما داستان متفاوت است: استاد بی‌آزاری مثل رامین جهانبگلو را هم تحمل نمی‌کنند، حساب دیگران که با کرام‌الکاتبین است. داستان غم‌انگیز حقوق بشر در ایران، حتی در میان همهمه‌ی کوس جنگ ارتش بوش، نمی‌تواند و نباید فراموش شود.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است