برشهایی از جماعت هموطن فرنگنشین
اول، دانشجوی فوقلیسانس است در دانشگاهی که همین حوالی است. در مخالفخوانی و منفیبافی حریفاش نیستم. بالای منبر که مینشیند جامعهی کانادا و مافیهای آن را میگذارد کنار جامعهی ایرانی تورونتو و همه را به گند میکشد: یکی را به دلیل روی خوش ندادن به مهاجرین و دیگری را به دلیل سواستفادههای آنچنانیاش از اطمینان سیستم اینسوی آب به آدمها. حرف به به حکومت که میرسد ابراز رضایت و غرور میکند از فعالیتهای اتمی و مانورهای نظامی طاق و جفت دولت مهدوی ایران. دولت و رییساش را بد میداند اما این کار دولت را مایهی پیشرفت و بالطبع شایستهی تحسین. وقتی میگویم «اگر بودجهی این شارلاتانبازیها و کپیکاریهای نظامی و اتمی را صرف مردم بدبخت روستاها میکردند حالا بچههای خردسال زیر آوار زلزلهی چهارپنج ریشتری جان به عزراییل تسلیم نمیکردند.» میگوید «ایدهآلیست نباش.»
دوم، مقیم جایی خوش و آب هوا است در سرزمین آرزوها. دستی در ساز و موسیقی دارد و ارادتمند بعض روشنفکران نامدار است، یعنی اهل خبر و نظر هم هست. تفریحاش برقراری ارتباط با خانمهای متاهل و دخترانی است که همدمی دارند؛ لااقل یک بار باعث جدایی شده است. به هیچ عهدی، حتی آنها که از جانب لاابالیترینها پاس داشته میشوند، پایبند نیست. وقتی ذکر فتوحات اخیرش را تمام کرد، گفتم «رفیق این ره که تو میروی به محل دفن زبالهها هم نیست. این هم شد تفریح که تو را ارضا میکند؟» گفت «پیغمبر نباش تا بفهمی میشود دم را غنیمت شمرد و لذت برد.»
سوم، دانشجوی فوقلیسانس است در دانشگاهی که همین حوالی است: بزرگشدهی جایی حوالی غرب پایتخت، خوشقیافه و بلندبالا، اهل حساب و اهل جمعآوری اطلاعاتی که البته محل مصرفشان مهم نیست. در انتخابات به احمدینژاد رای داده است. وقتی همه تعجب میکنیم، میگوید «کی میدونست اینجوری میشه؟ میخواستم هاشمی رییسجمهور نشه.»
پینوشت: این یادداشتها، گمان میکنم، تنها تصویریاند. خواستهام موقعیتی را، بدون قضاوت، تصویر کنم. نمیدانم اساسا قاضی سختگیری که من باشم میتواند حرفی بزند و آدمها و البته خودش را قضاوت نکند.