یادداشت های تنهایی

Friday 28 April 2006

Posted by ahmadreza in هجرانی

تا همین چند روز پیش نمی‌دانستم که ژان‌دانیل لافون، مستند‌ساز کانادایی، همسر فرماندار کل کانادا، میشل ژان، است. پریروزها در صفحه‌ی اول یکی از روزنامه‌ها عکس زوج هنرمند-سیاست‌مدار را به همراه مطلبی درباره‌ی آخرین اثر آقای کارگردان دیدم. آخرین مستند آقای کارگردان گویا درباره‌ی عبدالرحمان است: فردی که بیست و شش سال قبل وابسته‌ی فرهنگی سابق سفارت ایران را جایی در حوالی واشنگتن کشت. داستان که به گمان‌ام پیشتر دست‌مایه‌ی یکی از فیلم‌های محسن مخملباف هم بوده است امسال موضوع مستندی است با عنوان آمریکایی فراری: حقیقت درباره‌ی حسن. کارگردان فرانسوی‌الاصل کانادایی، آن‌چنان که خودش می‌گوید‌، بیشتر به دلایل وقوع آن قتل می‌پردازد. او می‌گوید «خیلی مهم است که بدانیم چطور ممکن است چنین کاری از مردی سیاه‌پوست، تحصیل‌کرده و بسیار زیرک که دارای ارزش‌های والایی است سر بزند. این مساله‌ی ما در دنیای امروز است.»
فیلم اما، آن‌چنان که به نظر می‌رسد، کمی لحن ضدآمریکایی دارد و به همین دلیل محافظه‌کاران کانادایی را که شهره‌اند به کاسه‌لیسی هم‌پالکی‌های آمریکایی‌شان برآشفته ‌است. حضرات به آقای کارگردان توصیه کرده‌اند که تا وقتی همسرش فرماندار کل کانادا است نباید فیلم بسازد، علی‌الخصوص فیلمی که آمریکا را به طریقی به نقد می‌کشد. جواب ژان‌دانیل لافون به هذیان‌های آقایان محافظه‌کار هم البته قابل پیش‌بینی است: «من یک شهروند آزاد در یک جامعه‌ی آزاد دموکرات هستم. »

Monday 24 April 2006

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

بارها گفته‌اند و شنیده‌ایم که آمریکا سرزمین آرزوها و فرصت‌ها است؛ ایران هم البته سرزمین آرزوها است، حتی آرزوهایی که درباره‌ی آنها فکر نکرده‌اید. در ایران می‌توانید مامور درجه دوم یک عملیات تروریستی باشید، نوحه‌خوان باشید و یا شاکی چفیه‌بر‌گردن فلان مجله‌ی ضدانقلاب و بعد دستان کسی، در یک برنامه‌ی ظریف، شما را برکشد تا مقام ریاست‌جمهوری مملکت.

Thursday 13 April 2006

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

در این روزها هزار و یک اتفاق افتاد در آن مملکت گل و بلبل، آخرین‌اش پخت کیک زرد. پخت این کیک را به آقا امام زمان و سربازان گم‌نام و نامدارش در این‌سو و آن‌سوی دنیا تبریک و تهنیت گفته و امیدوارم این اتفاق رفقای منتقد دولت جنگ طلب بوش را هوشیارتر کند تا بیش از پیش چشم‌پوشی کنند از فعالیت‌های مهدوی دولت ایران و تلاش‌های هوشیارانه‌ی آرمان‌گرایانه‌شان را، همانند همه‌ی این ماه‌های اخیر، متمرکز کنند بر روی جنگ‌طلبی دولت بوش.
از این طعنه‌های خشم‌آلود، که می‌دانم فایده‌ای جز دفع غیظ ندارند، بگذریم. گمان می‌کنم بد نباشد ایرانیان سراسر دنیا، در این وضعیت که بعضی ایران ویران‌تر می‌خواهند، کاری کنند. شاید بد نباشد چند گردهمایی بزرگ در شهرهای بزرگ اروپا و آمریکای شمالی برگزار شود، تجمعاتی که در آن نه تنها اقدامات تحریک‌آمیز دولت شرور ایران بل سو‌استفاده‌های دولت جنگطلب بوش از این یکه‌زیاد خواندن‌های کودکانه محکوم می‌شود.

پی‌نوشت: گویا در این‌سوی اقیانوس هم از شر میگرن در امان نیستم. شدت درد عاجزم کرده است: درد و حالت تهوع.

Monday 10 April 2006

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

کسی نیست افسار اجنه‌نژادهای ریز و درشت امت اسلام را بکشد: این دون‌کیشوت‌ها به التیام عقده‌های حقارت‌شان رجز می‌خوانند و مملکت را سوق می‌دهند به سمت لجن‌زاری که شایسته‌ی خودشان است و بس. به تحریم هوش‌مند دل‌خوش بودیم اما گویی هم‌پالکی‌های کراواتی اجنه‌نژاد‌ها، همان‌ها که ایران را به اندازه‌ی صندوق‌دار کافه‌ی روبروی اداره‌شان هم نمی‌شناسند، سودای دیگری در سر می‌پروانند.

Sunday 9 April 2006

Posted by ahmadreza in هجرانی

برش‌هایی از جماعت هم‌وطن فرنگ‌نشین
اول، دانشجوی فوق‌لیسانس است در دانشگاهی که همین حوالی است. در مخالف‌خوانی و منفی‌بافی حریف‌اش نیستم. بالای منبر که می‌نشیند جامعه‌ی کانادا و مافیهای آن را می‌گذارد کنار جامعه‌ی ایرانی تورونتو و همه را به گند می‌کشد: یکی را به دلیل روی خوش ندادن به مهاجرین و دیگری را به دلیل سواستفاده‌های آنچنانی‌اش از اطمینان سیستم این‌سوی آب به آدم‌ها. حرف به به حکومت که می‌رسد ابراز رضایت و غرور می‌کند از فعالیت‌های اتمی و مانورهای نظامی طاق و جفت دولت مهدوی ایران. دولت و رییس‌اش را بد می‌داند اما این کار دولت را مایه‌ی پیشرفت و بالطبع شایسته‌ی تحسین. وقتی می‌گویم «اگر بودجه‌ی این شارلاتان‌بازی‌ها و کپی‌کاری‌های نظامی و اتمی را صرف مردم بدبخت روستاها می‌کردند حالا بچه‌های خردسال زیر آوار زلزله‌ی چهار‌پنج ریشتری جان به عزراییل تسلیم نمی‌کردند.» می‌گوید «ایده‌آلیست نباش.»
دوم، مقیم جایی خوش و آب هوا است در سرزمین آرزوها. دستی در ساز و موسیقی دارد و ارادت‌مند بعض روشنفکران نام‌دار است، یعنی اهل خبر و نظر هم هست. تفریح‌اش برقراری ارتباط با خانم‌های متاهل و دخترانی است که هم‌دمی دارند؛ لااقل یک بار باعث جدایی شده است. به هیچ عهدی، حتی آنها که از جانب لاابالی‌ترین‌ها پاس‌ داشته می‌شوند، پایبند نیست. وقتی ذکر فتوحات اخیرش را تمام کرد، گفتم «رفیق این ره که تو می‌روی به محل دفن زباله‌ها هم نیست. این هم شد تفریح که تو را ارضا می‌کند؟» گفت «پیغمبر نباش تا بفهمی می‌شود دم را غنیمت شمرد و لذت برد.»
سوم، دانشجوی فوق‌لیسانس است در دانشگاهی که همین حوالی است: بزرگ‌شده‌ی جایی حوالی غرب پایتخت، خوش‌قیافه و بلند‌بالا، اهل حساب و اهل جمع‌آوری اطلاعاتی که البته محل مصرف‌شان مهم نیست. در انتخابات به احمدی‌نژاد رای داده است. وقتی همه تعجب می‌کنیم، می‌گوید «کی می‌دونست این‌جوری میشه؟ می‌خواستم هاشمی رییس‌جمهور نشه.»

پی‌نوشت: این یادداشت‌ها، گمان می‌کنم، تنها تصویری‌اند. خواسته‌ام موقعیتی را، بدون قضاوت، تصویر کنم. نمی‌دانم اساسا قاضی سخت‌گیری که من باشم می‌تواند حرفی بزند و آدم‌ها و البته خودش را قضاوت نکند.

Saturday 8 April 2006

Posted by ahmadreza in شبانه

حیات دوباره‌ی این وبلاگ مصادف شد با آخرین امتحان و خلاصی از ترمی که فشرده بود و کمی طولانی. شاید از امروز تا چندماه بعد که از درس و مشق خبری نیست بیشتر بنویسم.

Saturday 1 April 2006

Posted by ahmadreza in شبانه

میان پنج امتحان پی‌در‌پی دیوانه شده‌ام.
صبح سی‌بی‌سی تصاویر وداع زن جوانی را با همسرش، آخرین قربانی اشغال افغانستان و شقاوت طالبان، نشان می‌داد. صحنه‌ی غریبی بود وقتی زن جوان سرش را گذاشت روی تابوتی که بدن پدر بیست و دو ساله‌ی کودک‌اش را در خود داشت. فکری شدم چندهزار جوان ایرانی، همان‌قدر جوان و همان‌قدر طالب زندگی، در آن به‌اصطلاح دفاع مقدس جان باختند؟ عصر اما این عکس وحید خان سالمی را دیدم و باز آتش گرفتم: مردم در حال دفن کودکی خردسال‌اند که بی‌گناه‌ترین قربانی زلزله‌ای است که اگر در سان‌فرانسیسکو بیاید هیچ قربانی نمی‌گیرد.
سرم درد می‌کند و درس نمی‌خوانم.

earthquake.jpg