برای بدرقهی این سال پرهیاهو، به رسم مالوف، بهاریه و عیدانه نمینویسم، زدودن غبار خاطراتی و دیگر هیچ.
اول، از وقتی پدربزرگ میان بیتفاوتی سنگین نوهها از دنیا رفت دیگر از آن اسکناسهای تانخوردهی پنجاه تومانی خبری نشد. عیدی امسال اما نه اسکناس تانخورده است و نه از لای قرآن پدربزرگ میآید: عیدی امسال آزادی «شيرآهنکوهمرد» راه آزادی است.
دوم، در این هوای سرد و میان حجم غریب کارهای دانشگاه و هزارجور گرفتاری دیگر، حال و هوای نوروز درکار نیست اما اسباب نوروز روبراه است: از آجیلی که نخودچی دارد و من را یاد آجیل خانهی پدربزرگ میاندازد بگیر تا هفتسین و ماهی قرمز و سبزیپلو و ماهیسفید. سفره اما چیزی کم دارد، دیوان حافظ که در هیاهوی روزهای آخر جا ماند میان کتابهای کتابخانه. جای دیوان حافظ را با مجموعه اشعار شاملو پر میکنم و یادم میآید که هرسال چه کشمکشی برپا بود با مادرم بر سر بودن یا نبودن قرآن، چه این سالهای آخر قرآن از کتابخانه یکراست تبعید شده بود به انباری.
سوم، سایهی دلتنگی را با یاد خاطرات نوروزهای رفته رماندم تا دلتنگ چیزی که اساسا وجود نداشت نشوم. خیلی قدیمتر عید خلاصه میشد در چند آمدوشد کسالتبار کوتاهمدت که تنها دلیل وجودیشان انجام وظیفه بود و همین. بعدها اما همه خودشان را با مسافرتهای نوروزی سرگرم کردند و همان دیدارهای نیمبند هم فراموش شد و عید سوتوکور. بزرگترین و زیباترین دلخوشی نوروز آمدن بهار زیبای تهران بود و به شکوفه نشستن درختهایی که خیلی زود طراوتشان را زیر سنگینی سرب معلق در هوا میباختند.
تکمله:
سال نوی همهی رفقای پراکنده در این دنیای پرآشوب مبارک. به قول حضرتاش آرزو بر جوانان عیب نیست، پس با آرزوی صلح و آسایش به استقبال سالی برویم که میگویند سال خوف و رجا است.
برخیز که میرود زمستان/بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه/منقل بگذار در شبستان
on Monday 20 March 2006 at 1:34 am
بهارت روشن و آفتابی و پرشکوفه باد که تو دوست داشتنی ترین تک سلولی بد قلق جهانی…. برایت آرزویی جز شادی, تندرستی و آرامش خاطر ندارم. امید که باشی و بمانی که بی گمان جهان پیرامون من بی حضور تو و لبخندها و دلگیری ها, رنجش ها و سرخوشی های تو چیزی کم خواهد داشت.
بابت دیوان حافظ هم دل نگران نباش. می خواهی بعد از سال تحویل زنگ بزنم و برایت فال بگیرم مهندس جانم؟
on Tuesday 21 March 2006 at 12:45 am
saale no moaarak, saale kheili khubi daashte baashi
on Friday 24 March 2006 at 4:25 pm
خداوند حضرتش را خفه کند و به زمين گرم بزند الهي! که بجاي پيام نوروزي دادن و ولگردي در بلاگآباد نسبت به لطف و محبت دوستان حق ناشناس شده است و سه روز است عذاب وجدان گرفته که چرا در پاسخ به کامنت مهرآميز و پرمحبتت تاخير دارد. اگرچه که ميدانم در بند اين حرفها نيستي.
نوروزت فرخنده باد.
عاجزانه که نه بلکه با کمال رشادت درخواست ميکنم در مورد گناهان و خطاهاي اينجانب نه از قلم عفو، بلکه از قلموي نمره 25استفاده بفرماييد که با توجه به حجم کار مقرون به صرفه باشد
ضمناً اين شعر مرحمتي را کامل بفرماييد ببينيم کار به کجا ميکشد بعد از گذاشتن منقل در شبستان!