این یادداشت ناشی از جنبیدن رگ سیدی نگارنده است و خواندناش برای عقلا غیرمجاز.
همین پنجشنبهی گذشته، برای چندمین بار در این پنج ماه اخیر، مشرف شدم به دخمهی سربازان امام عصر در اتاوا. مودب و متواضع از متصدی بسیار مسلمان باجه استدعا کردم که اگر خبری از مدرک سوءپیشینهی حقیر دارند بفرمایند که جماعتی منتظر و نگراناند. تحقیق کردند حضرت آقا و فرمودند خبری نیست. جسارت کردم و درخواست کردم که اگر مصدع اوقات شریفشان نمیشود پیگیری کنند از امالقری جهان اسلام داستان را. گفتند این که شما قصد اخذ مهاجرت دارید برای ما اهمیتی ندارد، تشریف ببرید اگر بعد از شش ماه باز هم خبری نشد آنوقت شاید پیگیری کردیم. بنده دست از پا درازتر آمدم بیرون، نه جرات جسارت داشتم و نه اساسا مصلحت بود چنین خبطی. بعد اما فکر کردم کار به همین منوال پیش برود ترم پاییز آینده را هم باید مثل ترم تابستان آتی به گز کردن خیابانها مشغول باشم، فکر منقضی شدن معاینات پزشکیام هم از سرم گذشت البته.
طبق معمول اینطور وقتها فکر کردم شاید آقای مشکلگشای فامیل راهی بداند. دست به داماناش شدم و او هم طبق معمول راهی پیدا کرد. کاشف به عمل آمد که سربازان امام خامنهای در دفتر نمیدانم فلان وزارت خارجه در تهران مدرک را فرستادهاند خدمت سربازان امام حسن عسگری در دفتر حفاظت منافع امالقری در واشنگتن. و به این شکل تاخیر ناچیز چندماههای را ایجاد کردهاند که به گمانام حکمتی دارد، حکمتی که در حد فهم و شعور بنده و شما نیست: درست مثل اصل و اساس دین مبین اسلام که آن هم در حد و اندازهی ما نبود و نیست درک و دریافتاش.
پینوشت:
اول، مسئول محترم باجه میداند که بنده به مراحم حضرتاش نیازمندم و مجبورم انگشت در ماتحت هرچه میکند تماشا کنم و دم نزنم، پس خیلی ساده شوتام میکند به اینسو و آنسو و احتمالا از این هنرنماییاش به ارگاسم هم میرسد. حرف پیگیری هم که میشود با خونسردی تمام میگوید این کار برای ما اولویت ندارد.
دوم، من که این جماعت را میشناسم پس از چه اینقدر عصبیام که زبانام را گاز گرفتهام و خونینمالین کردهام؟ از این که وقتی مینویسم این اجنههای حرامزاده را تنها حرامزادهای مثل کوندولیزا رایس حریف است همه رو ترش میکنند.
سوم، روز بعد از منصوب شدن اجنهنژاد به آن سمت کذایی، در جمع همکارانی که یا با خونسردی تحلیلهای شکمی صادر میکردند و یا میفرمودند «حالا کار یکسره میشود» با عصبانیت گفتم هروقت تابعیت کانادا را گرفتم پاسپورت ایرانیام را جر میدهم. گرچه ایدههای بکر دیگری هم هست اما فیالحال همین ایدهی ساده کفایت میکند برای اعلام برائت از این تعفنی که دنیا را آلوده کرده است.