یادداشت های تنهایی

Saturday 18 February 2006

Posted by ahmadreza in هجرانی

اول، در اين چند روز اخير زمستان کانادا بالاخره غيرت نشان داد و هرچه در چنته داشت رو کرد: از باران يخي بگير تا باد شديد و برف و سرمايي فريب به سي درجه زير صفر. اين غيرت‌مندي چند روز اخير زمستان کانادا نشان داد تا چه اندازه زمستان ملايم امسال براي تازه واردين نازک‌طبع نعمت بوده است. براي حضرات کانادايي که البته چندان نعمتي نبود: کمي کمپاني‌ها را ناراحت کرده است و کمي توريسم و تفريحات زمستاني را تق‌ولق.
دوم، در اين شش ماه اخير هزار و يک داستان تعريفي در اتوبوس اتفاق افتاده است که همه نوشتني‌اند. يک بار در ايستگاهي ميانه‌هاي راه يک آقاي سيه‌چرده‌ي مست سوار اتوبوس شد و بدون دادن بليط از ميان اتوبوس گذشت و با پراکندن بوي گند الکل صاف رفت به سمت انتهاي اتوبوس و جايي خودش را ولو کرد روي صندلي. راننده‌ي خشمگين اما نامردي نکرد و بلند شد، دست‌ها به کمر و با حالتي آمرانه، فرياد زد «برو بيرون.» يک خانم چشم بادامي که انگار تاب تحمل اين مشاجره‌ي سخت مردانه را نداشت قصد کرد تا بليط مرد مست را بدهد بلکه راننده از خير دعوا بگذرد. آقاي مقرراتي اما قبول نکرد و باز فرياد زد «تو من را نمي‌شناسي، بهت ميگم بزن به چاک.» مرد مست وقتي اصرار راننده را به باج ندادن ديد، زير نگاه‌هاي سنگين مسافريني که عمدتا طرفدار راننده‌ي مقرراتي بودند، چيزهايي نامفهوم درباره‌ي کمونيست‌ها گفت و پياده شد!

One Response to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. غزل said,

    on Sunday 19 February 2006 at 4:09 am

    جريان بچه رو من نفهميدم؟!

Leave a reply