گاهی میان ضمیمههای پرملاط روزنامههای اینسوی اقیانوس گزارشها و مقالاتی پیدا میکنم که سخت روح و روانام را منقبض میکنند. آخرین این تحفهها گزارش تورنتواستار است از شهر در حال انفجار دوبی: شرح بلندپروازیهای شیوخی که حالا دیگر در راستهی مدرنیستها صاحب حجرهای هستند برای خودشان. وقت خواندن گزارش حس کردم، عليرغم نظر بعض رفقا، خیلی هم مهم نیست که شهری یا کشوری هویت فرهنگی داشته باشد؛ همين که اهالي دوبي ميتوانند در اين گوشهي پرآشوب دنيا در آرامش بنشينند و مدرنيسم به زعم ما توخاليشان را به رخ ما بکشند براي عاقبت به خير شدنشان کافي است. ادعاي فرهنگ و فلان و بهمان هم بماند براي ما که سفت و سخت چسبيدهايم به انتهاي صف کشورهاي دنياي چهارم!
پینوشت: وقت خواندن گزارش جایی دیدم که نویسنده لطف کرده و نوشته است خلیج فارس. خوشحال شدم: یکجور خوشحالی حقیر. دیگران سر به آسمان میسایند و من دلخوشام به اين که نويسندهي محترم حقام را نگذاشته است در کف با کفايت شيوخ امارات!
خواستم چسنالههاي پرخاشگرانهي معمول خودم را دوباره ساز کنم که ياد عتاب و خطابهاي دکتر محمد صنعتي افتادم و فراموش کردم روضهي علياصغر خواندن را. يادم آمد که هرکس هرچه ميکشد، اساسا اگر چيزي باشد البته، از خودش ميکشد؛ نشستن و نالههاي جانگداز ساز کردن تنها به کار رنگ کردن ديگران ميآيد و بالطبع اصل ماجرا را تغييري نميدهد.
پينوشت: يک تماس تلفني از رفيقي که همين روزها به خاک شهيدپرور کانادا وارد ميشود حسابي تر و تازهام کرد. تلفن را که زمين گذاشتم اما حس کردم چه اندازه جاي رفقايي که اطلاعات دارند و اهل مطالعهاند در اين بلاد کفر، يا لااقل در اين به اصطلاح پايتخت، خالي است.
المپيک زمستاني گويا براي کاناداييها خيلي حيثيتي است؛ براي المپيک شور و هيجان زيادي دارند حتي بيش از هيجان ما ايرانيها براي فوتبال. صبحها بيش و پيش از پوشش مثلا رانش زمين در فيليپين اتفاقات المپيک منعکس ميشود؛ اولين خبرها از تورين ميآيد و حسابي وقت صرف ميشود براي مدالآوران و حتي ورزشکاران ناموفق کانادايي.
اول، در اين چند روز اخير زمستان کانادا بالاخره غيرت نشان داد و هرچه در چنته داشت رو کرد: از باران يخي بگير تا باد شديد و برف و سرمايي فريب به سي درجه زير صفر. اين غيرتمندي چند روز اخير زمستان کانادا نشان داد تا چه اندازه زمستان ملايم امسال براي تازه واردين نازکطبع نعمت بوده است. براي حضرات کانادايي که البته چندان نعمتي نبود: کمي کمپانيها را ناراحت کرده است و کمي توريسم و تفريحات زمستاني را تقولق.
دوم، در اين شش ماه اخير هزار و يک داستان تعريفي در اتوبوس اتفاق افتاده است که همه نوشتنياند. يک بار در ايستگاهي ميانههاي راه يک آقاي سيهچردهي مست سوار اتوبوس شد و بدون دادن بليط از ميان اتوبوس گذشت و با پراکندن بوي گند الکل صاف رفت به سمت انتهاي اتوبوس و جايي خودش را ولو کرد روي صندلي. رانندهي خشمگين اما نامردي نکرد و بلند شد، دستها به کمر و با حالتي آمرانه، فرياد زد «برو بيرون.» يک خانم چشم بادامي که انگار تاب تحمل اين مشاجرهي سخت مردانه را نداشت قصد کرد تا بليط مرد مست را بدهد بلکه راننده از خير دعوا بگذرد. آقاي مقرراتي اما قبول نکرد و باز فرياد زد «تو من را نميشناسي، بهت ميگم بزن به چاک.» مرد مست وقتي اصرار راننده را به باج ندادن ديد، زير نگاههاي سنگين مسافريني که عمدتا طرفدار رانندهي مقرراتي بودند، چيزهايي نامفهوم دربارهي کمونيستها گفت و پياده شد!
در يک کلام خلاصه ميشود حال و اوضاع من: خستهام.
اول، نشستهام کنج اين اتاق و بارش آرامآرام برف را تماشا ميکنم. نشستهام کنج اين اتاق و نگاه بيحوصلهام را گاهي ميدوزم به خروارخروار کتاب و دستنوشته و محاسبه و فلان و بهمان. دست و دلام نميرود به انجام کاري، نشستهام و تنها خبرها را ميخوانم، تحليلها و تهديدها را. نااميديام سر رفته است و من در نهايت خشم منتشر ميکنم نااميديام را.
دوم، براي رفيقام نوشته بودم که اين روزها به سرنوشت اشتفان تسوايگ فکر ميکنم که در غم پيروزي فاشيسم خودش را از شر زندگي راحت کرد در غربت. رفيقام نوشته است درمان درد اين جامعه آگاهي است. نبايد نااميد شويم از آگاهي دادن به جامعهاي که اسارتاش را مديون نادانياش است. نوشته است هرکس بايد در قوارهي خودش دستي بجنباند. راست ميگويد، ميدانم. اما من نااميديام سر رفته است.
سوم، ديروز به فتانه خاتون گفتم که اين مملکت را بايد تمامشده تلقي کرد، گفتم روياي شيرينمان حالا کابوس شبانهمان شده است. گفت ميفهمم حرفات را اما نبايد نااميد شد. گفتم من اما سخت عاجزم در برابر حجم غريب ناداني مردم. من آخر نااميديام سر رفته است.
شعر از فرشته ساري
خانهای بی خاطره
لایههای هیچ
بر سپید بیزنگار دیوارها
رگههای بی تپش
بر سبز سرد کاشیها
جیرجیر و خشخش نامانوس
از رفت و برگشت لولای اشکاف و گنجه
و نجوای ستیزهجوی چوب و فلز
پنجرهها
مترسکهای بیرویا
با تنپوشهای عاریه
از چشمانداز یکدست غریبه
خانهای برهنه از یاد
هر کنج و کنار آن
چشم به راه برهم چیدن خاطرههاست
و ساکن تازه
جامانده از خود
در آستانه
تنها سرگرمي فرهنگيام در اين پنج ماه و اندي سينما بوده است و همين، نه تياتر و نه ادبيات داستاني و نه موسيقي و نه عکاسي. فيلم اما کم نديدهام. پنهان، آب، خاطرات يک گيشا و شب بهخير و موفق باشي را در سينما و دوران بيگناهي، بيمار انگليسي، رودخانهي مرموز، بيوفايي و سه بخش اول ده فرمان را هم در خانه.
خاطرات يک گيشا را به اصرار خواهرم ديدم با اين که حدس ميزدم تحفهاي نيست. پيشبينيام البته درست بود، کارگردان از يک سوژهي ناب و بکر يک فيلم هاليوودي تمامعيار ساخته بود: يک هپياند که حتي نظر دوستداران اين سبک فيلمسازي را هم جلب نکرد. نقطهي مثبتاش اما، علاوه بر ريتم مناسب، موسيقي متني بود که يکي دو گام جلوتر از فيلم حرکت ميکرد و گاه بسيار باشکوه. سازندهاش، جان ويليامز، چند هفته بعد جايزهي گلدن گلوب را هم گرفت تا خودم را دلداري بدهم که اگر در موسيقي چيزي نشدم لااقل شنوندهي بدي نيستم.
دربارهي الباقي فيلمها هم حرف و حديثي است براي نوشتن، عليالخصوص ده فرمان که بسيار نامنتظر و لحظاتي پيش از ترک ايران، در فرودگاه، از دست آرش خان هاشمي هديهاش گرفتم.
وقتی یادداشت قبلی را مینوشتم، میدانستم رفقا را خوش نخواهد آمد. نظر ملایم بعض رفقا که نوشتند از میان خاکستر ایران گلی نمیروید، نظر این رفیق نادیدهام که گفت باید دهانام را ببندم و پیغام آن یکی رفیق شفیق که گفته بود دیگر نمیخواهد، حتی برای یک لحظه، با آدمی تا این اندازه خشمگین حرف بزند درستي پيشبينيام را ثابت کرد. الباقي هم که نظر ندادهاند احتمالا با حواله کردن يک فقره فحش ناموسي صفحه را بستهاند.
انصافا داستان غریبی است. عدهای امروز حاکماند و با افکار کثیفشان ایران را به قهقرا میبرند و عدهای، که از قضای روزگار اکثریت جامعه را در اختیار خود دارند، جماعت اول را، با تکرار تئوری نامشخص و مبهم «بذار کار یکسره بشه»، با بالوپر دادن به سراب عدالت و برابری و یا با انعکاس ناسیونالیسمی دونکیشوتی که منادیاناش تنها همان عربزدههای ایرانستیز هستند و بس، حمایت میکنند تا ایران به خاکستری بدل شود که رفقا را خوش نمیآید. رفقای شکستخوردهی من اما انگار سرچشمهی لایزال امید تشریف دارند و هنوز امیدوار تا کسی دستی بجنباند و افسار این قافلهی همیشه لنگ را به دست بگیرد. رفقا انگار نمیخواهند قبول کنند که بازندهی بازی هستند که البته شروعکنندهی آن نبودهاند. سخت است اما بد نیست شکست تلخمان را در خلوت برای خودمان گریه کنیم، بد نیست کناری بنشینیم و بگذاریم حرف اکثریت به کرسی بنشیند هرچند که خوش نمیآید من و ما را. میتوانیم حتی برایشان آرزوی موفقیت کنیم، آنچنان که من کردم و دوستان را گران آمد.
این نوشته را البته ادامهای است، چیزکی برای رفیقای نازنینام فتانه خاتون و رامین عزیز.
ايران را ويران …
همين چند ماه قبل بود که معدودي شیرینعقل التماس ميکردند انتخابات را تحريم نکنيد که چماقداران سابق و سياستمداران فعلي قدرت را قبضه ميکنند و روزگارمان را از اين که هست سیاهتر. ديگران اما يا از قماش آن نخبهگان عالم سیاست بودند که گمان ميکردند در هنوز بر همان پاشنهی انتخابات مجلس ششم ميگردد و بايد هاشمي را نقرهداغ کنند يا از خيل بزرگان و مدبران که در قامت رعنای سرشار از عقدههای فروخفتهی آن تروريست سابق چهرهي يک انقلابي پاکنهاد میدیدند که قصد دارد تومار ننگین بعض آقایان را در هم پیچد. بعض رفقای اهل درایت و مبارزه هم که اساسا با منطق «بذار بیاد، کار يکسره ميشه.» نالههاي ملتمسانهي آن جماعت اول را ريشخند کردند و نشستند تا کسي، که صدالبته خودشان نيست، کار را يکسره کند.
امروز اما کار «يکسره شدن» بر روي غلطک شوراي امنيت و رعناي خوشسيما افتاده است و من، يکي از همان جماعت شیرینعقل، چشم اميد دارم که در آيندهي نهچندان دور کار يکسره شود و آرزوي خيل رفقا برآورده. اميدوارانه آرزوي روزي را در سر ميپرورانم که هيچ حرامزادهاي جام زهر را سر نکشد و کار ايران، زير چکمههاي نظاميان غربي، براي هميشه يکسره شود تا شايد، و تنها شايد، از ميان خاکستر آن خاک ايراني بدمد شايستهي افتخار. همين و تمام.