ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴

گاهی میان ضمیمه‌های پرملاط روزنامه‌های این‌سوی اقیانوس گزارش‌ها و مقالاتی پیدا می‌کنم که سخت روح و روان‌ام را منقبض می‌کنند. آخرین این تحفه‌ها گزارش تورنتو‌استار است از شهر در حال انفجار دوبی: شرح بلندپروازی‌های شیوخی که حالا دیگر در راسته‌ی مدرنیست‌ها صاحب حجره‌ای هستند برای خودشان. وقت خواندن گزارش حس کردم، علی‌رغم نظر بعض رفقا، خیلی هم مهم نیست که شهری یا کشوری هویت فرهنگی داشته باشد؛ همین که اهالی دوبی می‌توانند در این گوشه‌ی پرآشوب دنیا در آرامش بنشینند و مدرنیسم به زعم ما توخالی‌شان را به رخ ما بکشند برای عاقبت به خیر شدن‌شان کافی است. ادعای فرهنگ و فلان و بهمان هم بماند برای ما که سفت و سخت چسبیده‌ایم به انتهای صف کشورهای دنیای چهارم!
پی‌نوشت: وقت خواندن گزارش جایی دیدم که نویسنده لطف کرده و نوشته است خلیج فارس. خوشحال شدم: یک‌جور خوشحالی حقیر. دیگران سر به آسمان می‌سایند و من دل‌خوش‌ام به این که نویسنده‌ی محترم حق‌ام را نگذاشته است در کف با کفایت شیوخ امارات!

ahmadreza | شبانه | جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴

خواستم چس‌ناله‌های پرخاشگرانه‌ی معمول خودم را دوباره ساز کنم که یاد عتاب و خطاب‌های دکتر محمد صنعتی افتادم و فراموش‌ کردم روضه‌ی علی‌اصغر خواندن را. یادم آمد که هرکس هرچه می‌کشد، اساسا اگر چیزی باشد البته، از خودش می‌کشد؛ نشستن و ناله‌های جان‌گداز ساز کردن تنها به کار رنگ کردن دیگران می‌آید و بالطبع اصل ماجرا را تغییری نمی‌دهد.
پی‌نوشت: یک تماس تلفنی از رفیقی که همین روزها به خاک شهیدپرور کانادا وارد می‌شود حسابی تر و تازه‌ام کرد. تلفن را که زمین گذاشتم اما حس کردم چه اندازه جای رفقایی که اطلاعات دارند و اهل مطالعه‌اند در این بلاد کفر، یا لااقل در این به اصطلاح پایتخت، خالی است.

ahmadreza | هجرانی | یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴

المپیک زمستانی گویا برای کانادایی‌ها خیلی حیثیتی است؛ برای المپیک شور و هیجان زیادی دارند حتی بیش از هیجان ما ایرانی‌ها برای فوتبال. صبح‌ها بیش و پیش از پوشش مثلا رانش زمین در فیلیپین اتفاقات المپیک منعکس می‌شود؛ اولین خبرها از تورین می‌آید و حسابی وقت صرف می‌شود برای مدال‌آوران و حتی ورزشکاران ناموفق کانادایی.

ahmadreza | هجرانی | شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴

اول، در این چند روز اخیر زمستان کانادا بالاخره غیرت نشان داد و هرچه در چنته داشت رو کرد: از باران یخی بگیر تا باد شدید و برف و سرمایی فریب به سی درجه زیر صفر. این غیرت‌مندی چند روز اخیر زمستان کانادا نشان داد تا چه اندازه زمستان ملایم امسال برای تازه واردین نازک‌طبع نعمت بوده است. برای حضرات کانادایی که البته چندان نعمتی نبود: کمی کمپانی‌ها را ناراحت کرده است و کمی توریسم و تفریحات زمستانی را تق‌ولق.
دوم، در این شش ماه اخیر هزار و یک داستان تعریفی در اتوبوس اتفاق افتاده است که همه نوشتنی‌اند. یک بار در ایستگاهی میانه‌های راه یک آقای سیه‌چرده‌ی مست سوار اتوبوس شد و بدون دادن بلیط از میان اتوبوس گذشت و با پراکندن بوی گند الکل صاف رفت به سمت انتهای اتوبوس و جایی خودش را ولو کرد روی صندلی. راننده‌ی خشمگین اما نامردی نکرد و بلند شد، دست‌ها به کمر و با حالتی آمرانه، فریاد زد «برو بیرون.» یک خانم چشم بادامی که انگار تاب تحمل این مشاجره‌ی سخت مردانه را نداشت قصد کرد تا بلیط مرد مست را بدهد بلکه راننده از خیر دعوا بگذرد. آقای مقرراتی اما قبول نکرد و باز فریاد زد «تو من را نمی‌شناسی، بهت میگم بزن به چاک.» مرد مست وقتی اصرار راننده را به باج ندادن دید، زیر نگاه‌های سنگین مسافرینی که عمدتا طرفدار راننده‌ی مقرراتی بودند، چیزهایی نامفهوم درباره‌ی کمونیست‌ها گفت و پیاده شد!

ahmadreza | شبانه | سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۴

در یک کلام خلاصه می‌شود حال و اوضاع من: خسته‌ام.
اول، نشسته‌ام کنج این اتاق و بارش آرام‌آرام برف را تماشا می‌کنم. نشسته‌ام کنج این اتاق و نگاه بی‌حوصله‌ام را گاهی می‌دوزم به خروار‌خروار کتاب و دست‌نوشته و محاسبه و فلان و بهمان. دست و دل‌ام نمی‌رود به انجام کاری، نشسته‌ام و تنها خبرها را می‌خوانم، تحلیل‌ها و تهدید‌ها را. نا‌امیدی‌ام سر رفته است و من در نهایت خشم منتشر می‌کنم ناامیدی‌ام را.
دوم، برای رفیق‌ام نوشته بودم که این روزها به سرنوشت اشتفان تسوایگ فکر می‌کنم که در غم پیروزی فاشیسم خودش را از شر زندگی راحت کرد در غربت. رفیق‌ام نوشته است درمان درد این جامعه آگاهی است. نباید ناامید شویم از آگاهی دادن به جامعه‌ای که اسارت‌اش را مدیون نا‌دانی‌اش است. نوشته است هرکس باید در قواره‌ی خود‌ش دستی بجنباند. راست می‌گوید، می‌دانم. اما من نا‌امیدی‌ام سر رفته است.
سوم، دیروز به فتانه خاتون گفتم که این مملکت را باید تمام‌شده تلقی کرد، گفتم رویای شیرین‌مان حالا کابوس شبانه‌مان شده است. گفت می‌فهمم حرف‌ات را اما نباید ناامید شد. گفتم من اما سخت عاجزم در برابر حجم غریب نادانی مردم. من آخر نا‌امیدی‌ام سر رفته است.
شعر از فرشته ساری
خانه‌ای بی خاطره
لایه‌های هیچ
بر سپید بی‌زنگار دیوارها
رگه‌های بی تپش
بر سبز سرد کاشی‌ها
جیرجیر و خش‌خش نامانوس
از رفت و برگشت لولای اشکاف و گنجه
و نجوای ستیزه‌جوی چوب و فلز
پنجره‌ها
مترسک‌های بی‌رویا
با تن‌پوش‌های عاریه
از چشم‌انداز یک‌دست غریبه
خانه‌ای برهنه از یاد
هر کنج و کنار آن
چشم به راه برهم چیدن خاطره‌هاست
و ساکن تازه
جامانده از خود

در آستانه

ahmadreza | شبانه | دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴

تنها سرگرمی فرهنگی‌ام در این پنج ماه و اندی سینما بوده است و همین، نه تیاتر و نه ادبیات داستانی و نه موسیقی و نه عکاسی. فیلم اما کم ندیده‌ام. پنهان، آب، خاطرات یک گیشا و شب به‌خیر و موفق باشی را در سینما و دوران بی‌گناهی، بیمار انگلیسی، رودخانه‌ی مرموز، بی‌وفایی و سه بخش اول ده فرمان را هم در خانه.
خاطرات یک گیشا را به اصرار خواهرم دیدم با این که حدس می‌زدم تحفه‌ای نیست. پیش‌بینی‌ام البته درست بود، کارگردان از یک سوژه‌ی ناب و بکر یک فیلم هالیوودی تمام‌عیار ساخته بود: یک هپی‌اند که حتی نظر دوست‌داران این سبک فیلم‌سازی‌ را هم جلب نکرد. نقطه‌ی مثبت‌اش اما، علاوه بر ریتم مناسب، موسیقی متنی بود که یکی دو گام جلوتر از فیلم حرکت می‌کرد و گاه بسیار باشکوه. سازنده‌اش، جان ویلیامز، چند هفته بعد جایزه‌ی گلدن گلوب را هم گرفت تا خودم را دلداری بدهم که اگر در موسیقی چیزی نشدم لااقل شنونده‌ی بدی نیستم.
درباره‌ی الباقی فیلم‌ها هم حرف و حدیثی است برای نوشتن، علی‌الخصوص ده فرمان که بسیار نامنتظر و لحظاتی پیش از ترک ایران، در فرودگاه، از دست آرش خان هاشمی هدیه‌اش گرفتم.

ahmadreza | شبانه | جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۸۴

وقتی یادداشت قبلی را می‌نوشتم، می‌دانستم رفقا را خوش نخواهد آمد. نظر ملایم بعض رفقا که نوشتند از میان خاکستر ایران گلی نمی‌روید، نظر این رفیق نادیده‌ام که گفت باید دهان‌ام را ببندم و پیغام آن یکی رفیق شفیق که گفته بود دیگر نمی‌خواهد، حتی برای یک لحظه، با آدمی تا این اندازه خشمگین حرف بزند درستی پیش‌بینی‌ام را ثابت کرد. الباقی هم که نظر نداده‌اند احتمالا با حواله کردن یک فقره فحش ناموسی صفحه را بسته‌اند.
انصافا داستان غریبی است. عده‌ای امروز حاکم‌اند و با افکار کثیف‌شان ایران را به قهقرا می‌برند و عده‌ای، که از قضای روزگار اکثریت جامعه را در اختیار خود دارند، جماعت اول را، با تکرار تئوری نامشخص و مبهم «بذار کار یکسره بشه»، با بال‌وپر دادن به سراب عدالت و برابری و یا با انعکاس ناسیونالیسمی دون‌کیشوتی که منادیان‌اش تنها همان عرب‌زده‌های ایران‌ستیز هستند و بس، حمایت می‌کنند تا ایران به خاکستری بدل شود که رفقا را خوش نمی‌آید. رفقای شکست‌خورده‌ی من اما انگار سرچشمه‌ی لایزال امید تشریف دارند و هنوز امیدوار تا کسی دستی بجنباند و افسار این قافله‌ی همیشه لنگ را به دست بگیرد. رفقا انگار نمی‌خواهند قبول کنند که بازنده‌ی بازی هستند که البته شروع‌کننده‌ی آن نبوده‌اند. سخت است اما بد نیست شکست تلخ‌مان را در خلوت برای خودمان گریه کنیم، بد نیست کناری بنشینیم و بگذاریم حرف اکثریت به کرسی بنشیند هرچند که خوش نمی‌آید من و ما را. می‌توانیم حتی برای‌شان آرزوی موفقیت کنیم، آن‌چنان که من کردم و دوستان را گران آمد.
این نوشته را البته ادامه‌ای است، چیزکی برای رفیقای نازنین‌ام فتانه خاتون و رامین عزیز.

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۴

ایران را ویران …
همین چند ماه قبل بود که معدودی شیرین‌عقل التماس می‌کردند انتخابات را تحریم نکنید که چماق‌داران سابق و سیاست‌مداران فعلی قدرت را قبضه می‌کنند و روزگارمان را از این که هست سیاه‌تر. دیگران اما یا از قماش آن نخبه‌گان عالم سیاست بودند که گمان می‌کردند در هنوز بر همان پاشنه‌ی انتخابات مجلس ششم می‌گردد و باید هاشمی را نقره‌داغ کنند یا از خیل بزرگان و مدبران که در قامت رعنای سرشار از عقده‌های فروخفته‌‌ی آن تروریست سابق چهره‌ی یک انقلابی پاک‌نهاد می‌دیدند که قصد دارد تومار ننگین بعض آقایان را در هم پیچد. بعض رفقای اهل درایت و مبارزه هم که اساسا با منطق «بذار بیاد، کار یکسره میشه.» ناله‌های ملتمسانه‌ی آن جماعت اول را ریشخند کردند و نشستند تا کسی، که صدالبته خودشان نیست، کار را یکسره کند.
امروز اما کار «یکسره شدن» بر روی غلطک شورای امنیت و رعنای خوش‌سیما افتاده است و من، یکی از همان جماعت شیرین‌عقل، چشم امید دارم که در آینده‌ی نه‌چندان دور کار یکسره شود و آرزوی خیل رفقا برآورده. امیدوارانه آرزوی روزی را در سر می‌پرورانم که هیچ حرامزاده‌ای جام زهر را سر نکشد و کار ایران، زیر چکمه‌های نظامیان غربی، برای همیشه یکسره شود تا شاید، و تنها شاید، از میان خاکستر آن خاک ایرانی بدمد شایسته‌ی افتخار. همین و تمام.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است