Thursday 15 December 2005
Posted by
ahmadreza in
هجرانی
آدمگریزیام را برهان قاطعی است: عالم و آدم بعد از مهاجرت دلتنگ دوست و آشنا میشوند، من دلتنگ کوچهها و خیابانها شدهام.
آدمگریزیام را برهان قاطعی است: عالم و آدم بعد از مهاجرت دلتنگ دوست و آشنا میشوند، من دلتنگ کوچهها و خیابانها شدهام.
Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.
on Thursday 15 December 2005 at 11:21 am
تک سلولی جانم
خانه ای که من در آن بزرگ شدم در کوچه ی بن بستی بود. در اصفهان. روبروی خانه تیر چراغ برقی بود. خاکستری. مثل صدها و هزاران تیر چراغ برق دیگر.
سال آخر دبیرستان با دو دوست دیگر که همسایه هم بودند, بساط درس را زیر نور آن چراغ پهن می کردیم. قهوه ی سیاه و غلیظ. سکوت شب. کاغذها ی پراکنده و کتاب های پخش و پلا.
سال های اول مهاجرت نمی دانی چه قدر دلتنگ آن تیر چراغ برق و آن کوچه و آن نور زرد کمرنگ بودم.
ای ی ی….
on Monday 19 December 2005 at 5:05 pm
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود. اما يگانه بود و هيچ کم نداشت… خوب يادم هست مرد…خوب يادم هست…
on Thursday 29 December 2005 at 6:56 pm
فرق چندانی نمی کنه رفیق!کوچه خیابونا هم جوندار می شن بعد چند وقت.
on Tuesday 3 January 2006 at 11:03 pm
درود
رفته بودم سراغ ليست وبلاگ نويسان و دنبال نام ونشاني بودم كه به عنوان شما برخوردم . باترديد وارد شدم و خيلي زود چمباتمه زدم و شروع كردم به خوندن0
طبع لطيف و روح غريبت را در غربت تحسين ميكنم و برايت آرزوي سالهائي دارم كه تعفن حاكم در ميهن به عطر دل نشين ياد هاي هميشه به ياد ماندني مان برگردد و پيري و واماندن و {جاماندن!} و رفتن را در آنجا تجربه كنيم 0
موفق باشي0
on Monday 9 January 2006 at 2:25 am
خوب یا بد ، دیر یا زود دلت لک می زند برای جشنوارهء فیلم فجر و بید بید لرزیدن توی سرما برای یک فیلم با کلی سانسور از فلان کارگردان بزرگ که به عشق دیدن صحنه های قشنگش توی پردهء بزرگ سینما این همه سرما را تحمل کردی ! یا دلت می خواهد بروی دربند قلیون بکشی . یکهو هوس کافه 78 مثلا می زند به سرت . دلت تئاتر شهر می خواهد . ( این ها را که گفتم خوشی های خودم بود ) آدم ها صدایشان دست کم هست پشت تلفن . ولی کافه گودو آن قدر دور است که حتی گاهی شکلش هم یادت می رود … زندگی ست دیگر کتی جان !
on Monday 9 January 2006 at 2:29 am