<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: </title>
	<atom:link href="http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/</link>
	<description></description>
	<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 21:35:14 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: tighmahi</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-357</link>
		<dc:creator>tighmahi</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2006 22:59:12 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-357</guid>
		<description>:) تقصیر من نیست . این جا شبیه بلاگ کتی بود . شما بخوان احمد رضا جان !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> <img src='http://shab.nevesht.net/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> تقصیر من نیست . این جا شبیه بلاگ کتی بود . شما بخوان احمد رضا جان !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: tighmahi</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-356</link>
		<dc:creator>tighmahi</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2006 22:55:53 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-356</guid>
		<description>خوب یا بد ، دیر یا زود دلت لک می زند برای جشنوارهء فیلم فجر و بید بید لرزیدن توی سرما برای یک فیلم با کلی سانسور از فلان کارگردان بزرگ که به عشق دیدن صحنه های قشنگش توی پردهء بزرگ سینما این همه سرما را تحمل کردی ! یا دلت می خواهد بروی دربند قلیون بکشی . یکهو هوس کافه 78 مثلا می زند به سرت . دلت تئاتر شهر می خواهد . ( این ها را که گفتم خوشی های خودم بود ) آدم ها صدایشان دست کم هست پشت تلفن . ولی کافه گودو آن قدر دور است که حتی گاهی شکلش هم یادت می رود ... زندگی ست دیگر کتی جان !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب یا بد ، دیر یا زود دلت لک می زند برای جشنوارهء فیلم فجر و بید بید لرزیدن توی سرما برای یک فیلم با کلی سانسور از فلان کارگردان بزرگ که به عشق دیدن صحنه های قشنگش توی پردهء بزرگ سینما این همه سرما را تحمل کردی ! یا دلت می خواهد بروی دربند قلیون بکشی . یکهو هوس کافه 78 مثلا می زند به سرت . دلت تئاتر شهر می خواهد . ( این ها را که گفتم خوشی های خودم بود ) آدم ها صدایشان دست کم هست پشت تلفن . ولی کافه گودو آن قدر دور است که حتی گاهی شکلش هم یادت می رود &#8230; زندگی ست دیگر کتی جان !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: فرخ</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-355</link>
		<dc:creator>فرخ</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2006 19:33:23 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-355</guid>
		<description>درود
رفته بودم سراغ ليست وبلاگ نويسان و دنبال  نام ونشاني بودم كه به عنوان شما برخوردم . باترديد وارد شدم و خيلي زود چمباتمه زدم و شروع كردم به خوندن0
طبع لطيف و روح غريبت را در غربت تحسين ميكنم و برايت آرزوي سالهائي دارم كه تعفن حاكم در ميهن به عطر دل نشين ياد هاي هميشه به ياد ماندني مان برگردد و پيري و واماندن و {جاماندن!}  و رفتن را در آنجا تجربه كنيم 0
موفق باشي0</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درود<br />
رفته بودم سراغ ليست وبلاگ نويسان و دنبال  نام ونشاني بودم كه به عنوان شما برخوردم . باترديد وارد شدم و خيلي زود چمباتمه زدم و شروع كردم به خوندن0<br />
طبع لطيف و روح غريبت را در غربت تحسين ميكنم و برايت آرزوي سالهائي دارم كه تعفن حاكم در ميهن به عطر دل نشين ياد هاي هميشه به ياد ماندني مان برگردد و پيري و واماندن و {جاماندن!}  و رفتن را در آنجا تجربه كنيم 0<br />
موفق باشي0</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: شقایق</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-354</link>
		<dc:creator>شقایق</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 Dec 2005 15:26:45 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-354</guid>
		<description>فرق چندانی نمی کنه رفیق!کوچه خیابونا هم جوندار می شن بعد چند وقت.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فرق چندانی نمی کنه رفیق!کوچه خیابونا هم جوندار می شن بعد چند وقت.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Tarsa</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-353</link>
		<dc:creator>Tarsa</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2005 13:35:50 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-353</guid>
		<description>فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود. اما يگانه بود و هيچ کم نداشت... خوب يادم هست مرد...خوب يادم هست...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود. اما يگانه بود و هيچ کم نداشت&#8230; خوب يادم هست مرد&#8230;خوب يادم هست&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: قاصدک*</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-352</link>
		<dc:creator>قاصدک*</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 15 Dec 2005 07:51:23 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/365/#comment-352</guid>
		<description>تک سلولی جانم
خانه ای که من در آن بزرگ شدم در کوچه ی بن بستی بود. در اصفهان. روبروی خانه تیر چراغ برقی بود. خاکستری. مثل صدها و هزاران تیر چراغ برق دیگر.
سال آخر دبیرستان با دو دوست دیگر که همسایه هم بودند, بساط درس را زیر نور آن چراغ پهن می کردیم. قهوه ی سیاه و غلیظ. سکوت شب. کاغذها ی پراکنده و کتاب های پخش و پلا.
سال های اول مهاجرت نمی دانی چه قدر دلتنگ آن تیر چراغ برق و آن کوچه و آن نور زرد کمرنگ بودم.
ای ی ی….</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تک سلولی جانم<br />
خانه ای که من در آن بزرگ شدم در کوچه ی بن بستی بود. در اصفهان. روبروی خانه تیر چراغ برقی بود. خاکستری. مثل صدها و هزاران تیر چراغ برق دیگر.<br />
سال آخر دبیرستان با دو دوست دیگر که همسایه هم بودند, بساط درس را زیر نور آن چراغ پهن می کردیم. قهوه ی سیاه و غلیظ. سکوت شب. کاغذها ی پراکنده و کتاب های پخش و پلا.<br />
سال های اول مهاجرت نمی دانی چه قدر دلتنگ آن تیر چراغ برق و آن کوچه و آن نور زرد کمرنگ بودم.<br />
ای ی ی….</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
