<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: </title>
	<atom:link href="http://shab.nevesht.net/2005/12/15/364/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/364/</link>
	<description></description>
	<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 00:43:44 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: قاصدک*</title>
		<link>http://shab.nevesht.net/2005/12/15/364/#comment-351</link>
		<dc:creator>قاصدک*</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 15 Dec 2005 05:42:12 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://shab.nevesht.net/2005/12/15/364/#comment-351</guid>
		<description>تک سلولی جانم
خانه ای که من در آن بزرگ شدم در کوچه ی بن بستی بود. در اصفهان. روبروی خانه تیر چراغ برقی بود. خاکستری. مثل صدها و هزاران تیر چراغ برق دیگر.
سال آخر دبیرستان با دو دوست دیگر که همسایه هم بودند, بساط درس را زیر نور آن چراغ پهن می کردیم. قهوه ی سیاه و غلیظ. سکوت شب. کاغذها ی پراکنده و کتاب های پخش و پلا.
سال های اول مهاجرت نمی دانی چه قدر دلتنگ آن تیر چراغ برق و آن کوچه و آن نور زرد کمرنگ بودم.
ای ی ی....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تک سلولی جانم<br />
خانه ای که من در آن بزرگ شدم در کوچه ی بن بستی بود. در اصفهان. روبروی خانه تیر چراغ برقی بود. خاکستری. مثل صدها و هزاران تیر چراغ برق دیگر.<br />
سال آخر دبیرستان با دو دوست دیگر که همسایه هم بودند, بساط درس را زیر نور آن چراغ پهن می کردیم. قهوه ی سیاه و غلیظ. سکوت شب. کاغذها ی پراکنده و کتاب های پخش و پلا.<br />
سال های اول مهاجرت نمی دانی چه قدر دلتنگ آن تیر چراغ برق و آن کوچه و آن نور زرد کمرنگ بودم.<br />
ای ی ی&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
