یادداشت های تنهایی

Wednesday 12 October 2005

Posted by ahmadreza in هجرانی

برگ‌هایی که هر روز سرخ‌تر و سرخ‌تر به نظر می‌رسند، ترانه‌ای که چنگ می‌زند به بند‌بند وجودم، جبروت ساختمان قدیمی پارلمان و آرامش رودخانه‌ای که شهر را از آن ایالت فرانسه‌زبان یاغی جدا می‌کند وسوسه‌ام می‌کنند به نشخوار کردن خیال آن روز باشکوه که به هیات آن برگ سرخ‌رنگ درآمده‌ام و بر شاخه‌ی درختی مجاور این رودخانه‌ی آرام نشسته‌ام به نظاره‌ی مردمانی که می‌آیند و می‌روند و کارشان نیست با آن زوج بی‌خانمان که اتراق کرده‌اند زیر درختی از درخت‌های شهر.

10 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. نازلی said,

    on Saturday 15 October 2005 at 12:40 am

    هر وقت گرگوریان گوش میدم یاد تو می افتم :)

  2. نازلی said,

    on Saturday 15 October 2005 at 12:42 am

    پاییزِ برگ ریزِ هزار رنگ

  3. نازلی said,

    on Saturday 15 October 2005 at 12:44 am

    Brothers In Arms

  4. ترسا said,

    on Sunday 23 October 2005 at 1:48 am

    آن دو شاد باش از راه دور می پذیرند….آن دو؟

  5. HELLO said,

    on Sunday 30 October 2005 at 9:30 pm

    http://ehsaneh.blogspot.com

  6. نازلی said,

    on Tuesday 1 November 2005 at 3:10 pm

    خب دیگه نوبت توئه بنویسی :)

  7. شقایق said,

    on Monday 7 November 2005 at 8:39 pm

    حیرانی می نویسی رفیق!

  8. Nokhodsiah said,

    on Thursday 10 November 2005 at 2:25 am

    پ پ پ پ پ پ پ پ پ پ

  9. نازلی said,

    on Sunday 13 November 2005 at 3:39 am

    حالا مثلن من آمده ام این جا برای فضولی و دماغم سوخته !

  10. hishkas said,

    on Tuesday 15 November 2005 at 1:11 am

    خیلی وقت است ننوشته ای . داری تنبلی می کنی . قبول کن !

Leave a reply