گفتن ندارد که اکبر رادی پهلوانی است در زبان فارسی، پهلوانی کمهمتا که مثلاش تا سالها نخواهد آمد. باید خواند یادداشت کوتاه او را تا فهمید چهگونه معنای فاخر را میتوان با زبان فاخر گفت. به گمانام اگر داعیهی زبانورزی در کار بعض ادبای تازهکار و کهنهکار است تنها عرق شرمی بر پیشانیشان باید و دیگر هیچ.
«در چنين زمانه ناكوكي است كه ما قلم را به دست گرفتهايم، چونان عروهالوثقايي در برابر همه مصائبي كه همزاد فرزند آدم است. [ آيا اين دعوي درشتي است؟] بدان كه آسان ميتوان صحنه را بدل به يك دستگاه شامورتي كرد، يا بر دوش جماعتي لميد و كساني را با سياه بندي و جنجالهاي چرك بازي داد. اما چه سخت است خاموش كردن غرايزي كه حرص و بغض و جاه طلبيهاي كوچك ما را تحريك ميكنند. نويسنده ملولي كه جلد كتابش را گوني گرفته، يا آن كه دفترچه بغلي خود را در صفحاتي با قطعهاي مختلف، از بند انگشت بگير تا يك كف دست، به ما حقنه ميكند و قيمتي هم روي جلد ميگذارد كه گانگسترهاي حرفهاي روي يك قطعه الماس نميگذارند، بله، اينان بقالهاي دون كاسب اسبقند كه از پشت آن ماسكهاي تقلبي عاجزانه فرياد ميكشند:«دوستان! لطفاً ما را هم بنگريد! ما فرامدرنهاي صحنهايم كه آمدهايم شاخ غول را بشكنيم و هر چه رسم و آيين و سنت است(را!) از بيخ بركنيم!» آدمهاي ناخوشي كه سرحد خلاقيتشان همين است. ”غمباد” را ”قم باد” نوشتن و با املاي”اشق” به شرف”عشق” پنجول كشيدن، شقالقمر يا عصيان فلسفي عليه معقولات نيست؛ تجاوز حقير ميرگوزك بقال بر بديهيات است. چنان كه هرگاه رگهاي بسته اينگونه اشخاص را بزني، آن چه بر خاك ميريزد غمباد مگالوماني است و آن چه به جا ميماند عشقي است پلاسيده. اينان يائسههاي زودرس كه نه، لاشههاي پوسيدهاي هستند كه لاي جرزهاي محيطشان ميلولند، گاه در محافل ادبي ديده ميشوند و هيچ گاه سيماچه بزك شده از چهره برنميدارند. مباد از اين منگولهاي سنگسر بيدرد گرته برداري. آدم نشانم بده. انساني گرم، زنده، معاصر، كه من صداي ِجِرجِر استخوانم را در او بشنوم. انساني سرشته به ايمان و رنج منتشر، كه تمام اعتبار و درخشش پلاتوي تو بسته به جمال اوست. و بي او بدان كه صحنه سياه است؛ يك غار مدرن، بينور، سرد كه اشباح سرگرداني در سِجاف آن بيهوده راه ميروند. و آيا نوبت به غارهاي مدرن و تيره آغازيان رسيده است؟ … خوبِ من! هميشه يكي هست كه عاشقانه بخواند.»
Saturday 8 October 2005
Posted by
ahmadreza in
شبانه
on Sunday 9 October 2005 at 12:59 pm
سلام حرفهای قشنگی است فقط فکر میکنم درشت تر نوشته شود بهتر است به هر حال از خواندنشان لذت بردم من به روزم با یک غزل متفاوت سر بزنید یا علی