ahmadreza | هجرانی | چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۴

برگ‌هایی که هر روز سرخ‌تر و سرخ‌تر به نظر می‌رسند، ترانه‌ای که چنگ می‌زند به بند‌بند وجودم، جبروت ساختمان قدیمی پارلمان و آرامش رودخانه‌ای که شهر را از آن ایالت فرانسه‌زبان یاغی جدا می‌کند وسوسه‌ام می‌کنند به نشخوار کردن خیال آن روز باشکوه که به هیات آن برگ سرخ‌رنگ درآمده‌ام و بر شاخه‌ی درختی مجاور این رودخانه‌ی آرام نشسته‌ام به نظاره‌ی مردمانی که می‌آیند و می‌روند و کارشان نیست با آن زوج بی‌خانمان که اتراق کرده‌اند زیر درختی از درخت‌های شهر.

ahmadreza | شبانه | شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۴

گفتن ندارد که اکبر رادی پهلوانی است در زبان فارسی، پهلوانی کم‌همتا که مثل‌اش تا سال‌ها نخواهد آمد. باید خواند یادداشت کوتاه او را تا فهمید چه‌گونه معنای فاخر را می‌توان با زبان فاخر گفت. به گمان‌ام اگر داعیه‌ی زبان‌ورزی در کار بعض ادبای تازه‌کار و کهنه‌کار است تنها عرق شرمی بر پیشانی‌شان باید و دیگر هیچ.
«در چنین زمانه ناکوکی است که ما قلم را به دست گرفته‌ایم، چونان عروه‌الوثقایی در برابر همه مصائبی که همزاد فرزند آدم است. [ آیا این دعوی درشتی است؟] بدان که آسان می‌توان صحنه را بدل به یک دستگاه شامورتی کرد، یا بر دوش جماعتی لمید و کسانی را با سیاه بندی و جنجال‌های چرک بازی داد. اما چه سخت است خاموش کردن غرایزی که حرص و بغض و جاه طلبی‌های کوچک ما را تحریک می‌کنند. نویسنده ملولی که جلد کتابش را گونی گرفته، یا آن که دفترچه بغلی خود را در صفحاتی با قطع‌های مختلف، از بند انگشت بگیر تا یک کف دست، به ما حقنه می‌کند و قیمتی هم روی جلد می‌گذارد که گانگسترهای حرفه‌ای روی یک قطعه الماس نمی‌گذارند، بله، اینان بقال‌های دون کاسب اسبقند که از پشت آن ماسک‌های تقلبی عاجزانه فریاد می‌کشند:«دوستان! لطفاً ما را هم بنگرید! ما فرامدرن‌های صحنه‌ایم که آمده‌ایم شاخ غول را بشکنیم و هر چه رسم و آیین و سنت است(را!) از بیخ برکنیم!» آدم‌های ناخوشی که سرحد خلاقیت‌شان همین است. ”غمباد” را ”قم باد” نوشتن و با املای”اشق” به شرف”عشق” پنجول کشیدن، شق‌القمر یا عصیان فلسفی علیه معقولات نیست؛ تجاوز حقیر میرگوزک بقال بر بدیهیات است. چنان که هرگاه رگ‌های بسته اینگونه اشخاص را بزنی، آن چه بر خاک می‌ریزد غمباد مگالومانی است و آن چه به جا می‌ماند عشقی است پلاسیده. اینان یائسه‌های زودرس که نه، لاشه‌های پوسیده‌ای هستند که لای جرز‌های محیط‌‌شان می‌لولند، گاه در محافل ادبی دیده می‌شوند و هیچ گاه سیماچه بزک شده از چهره برنمی‌دارند. مباد از این منگول‌های سنگسر بی‌درد گرته برداری. آدم نشانم بده. انسانی گرم، زنده، معاصر، که من صدای ِجِرجِر استخوانم را در او بشنوم. انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. و بی او بدان که صحنه سیاه است؛ یک غار مدرن، بی‌نور، سرد که اشباح سرگردانی در سِجاف آن بیهوده راه می‌روند. و آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟ … خوبِ من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.»

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است