حرف و حدیث بسیار است برای نوشتن؛ دستمایههای فراوان دارم در ذهن تا پرملاط از آب درآید اولین یادداشتام از ولایتی که قرار است موطن آتیام باشد. اما عجالتا نه خلوتی هست برای تمرکز کردن و بازی کردن با لغات و نه وقتی برای جمعبندی و جملهپردازی و اینها.
پس فعلا این ترانه و این شعر باشد در ویترین این خانه تا روزی دیگر و وقتی دیگر که شاید ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کنند و من وبلاگنویسی.
شعری از آلبرتو کایرو
ایکاش گرد و غبار ِ کوچهها باشم و
در زیر ِ پای دریوزگان …
ایکاش رودخانههای جاری باشم و
زنان بر کرانهام بایستند و رخت بشویند …
ایکاش چراگاهی باشم بر کران ِ رودخانهای و
آسمان را به بالای سر ببینم و آب را به زیر ِ پای …
ایکاش الاغ ِ آسیابانی باشم و او مرا به شلاق بزند و
معافم نگرداند …
ایکاش همهی آنچیزی باشم که گفتم اما
در عوض آنکس نباشم که از جادهی زندگی میگذرد و
به پشت ِ سر نگاه میکند و
بر گذشته حسرت میخورد.
on Wednesday 14 September 2005 at 8:25 pm
حتما حسرت نخواهی نخورد..
جایت هم خیلی خالی ست مخصوصا جمعه شب. یادت هستیم. شاد باشی.
on Wednesday 14 September 2005 at 9:16 pm
من با فروغ موافقم.:)
در ضمن چه خوب که آپديت کردی!
on Thursday 15 September 2005 at 12:31 am
شک ندارم حسرت نمی خوری . پشت سر چیزی نیست برای افسوس خوردن و آه کشیدن . هر چی هست آن روبه روست . همان جایی که حالا هستی . نه برای این که آن جایی بگویم ها . نه . هر جای دنیا که باشی خوشبختی همان جاست . نه دیروز و نه گذشته دیگر چیزی ندارد …
on Friday 16 September 2005 at 6:59 pm
من لااقل چهار سالی تاخیر دارم در کندن و آمدن. حسرت من از این جنس است: از دست دادن چهار سال.
on Sunday 18 September 2005 at 3:29 pm
I really understand this feelin`…wish u good luck…
on Sunday 18 September 2005 at 3:30 pm
oh…2 times :)…u can delete 1 of them (Mr. Ahmadreza: Thanks 4 Eaze)…
on Sunday 18 September 2005 at 5:04 pm
دلت براي اينترنت فيلتردار تنگ نشده؟!