حرف و حدیث بسیار است برای نوشتن؛ دستمایههای فراوان دارم در ذهن تا پرملاط از آب درآید اولین یادداشتام از ولایتی که قرار است موطن آتیام باشد. اما عجالتا نه خلوتی هست برای تمرکز کردن و بازی کردن با لغات و نه وقتی برای جمعبندی و جملهپردازی و اینها.
پس فعلا این ترانه و این شعر باشد در ویترین این خانه تا روزی دیگر و وقتی دیگر که شاید ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کنند و من وبلاگنویسی.
شعری از آلبرتو کایرو
ایکاش گرد و غبار ِ کوچهها باشم و
در زیر ِ پای دریوزگان …
ایکاش رودخانههای جاری باشم و
زنان بر کرانهام بایستند و رخت بشویند …
ایکاش چراگاهی باشم بر کران ِ رودخانهای و
آسمان را به بالای سر ببینم و آب را به زیر ِ پای …
ایکاش الاغ ِ آسیابانی باشم و او مرا به شلاق بزند و
معافم نگرداند …
ایکاش همهی آنچیزی باشم که گفتم اما
در عوض آنکس نباشم که از جادهی زندگی میگذرد و
به پشت ِ سر نگاه میکند و
بر گذشته حسرت میخورد.