یادداشت های تنهایی

Sunday 7 August 2005

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد
می‌نويسيم و می‌نويسيم. سوخت و سوز ندارد اين بازی، دير و زود ندارد، هرکس هروقت رسيد با گنجی‌ست. دل‌مان می‌خواهد اين تلخی و فسردگی از تن همه بيرون رود، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. دل‌مان می‌خواهد اکبر گنجی به ما بگويد چگونه می‌توان ديو را از شهر بيرون راند. دل‌مان می‌خواهد او باشد که با هم فرياد کنيم: «دوباره می‌سازمت وطن!» می‌نويسيم و می‌نويسيم.
بيش‌تر از عشق می‌نويسيم تا رنج. شاد می‌نويسيم. انگار همه‌ی ما شاخه گلی در دست می‌رويم پيشواز کسی که هرچه داشت برای ايران در طبق اخلاص نهاد. می‌رويم پيشواز يک زندانی که لبخندش اندوه را می‌شورد.
می‌نويسيم و می‌نويسيم. هرکس می‌خواهد با ما همراه شود، خبر کند.

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد
پنجاه و اندی روز گذشته است و این چند روز آخر در بی‌خبری کامل. چند روز است از حال و روز «شير‌آهن‌کوه‌مرد» راه آزادی هیچ نمی‌دانیم. تا به امروز هرچه از دست‌های ناتوان‌مان برمی‌آمد انجام داده‌ایم؛ نا به امروز هرچه به فکرمان می‌رسید به مرحله‌ی عمل درآورده‌ایم: از حضور در خیابان انقلاب بگیر تا روشن کردن شمع در خانه‌‌ی این روزها تاریک گنجی، از نوشتن یادداشت‌های کم‌اثر در این خانه‌های فکسنی مجازی تا بازگویی این حدیث پر از درد زیر گوش کسانی که در میانه‌های این تابستان جهنمی به خواب سنگین زمستانی رفته‌اند. حالا انگار باید رویه دیگر کرد. انگار باید تلاش کرد که گنجی تنها زنده بماند؛ بماند برای همسر شجاع‌اش،‌ بماند تا باز جای من و ما فکر کند و عمل کند و جنبش آزادی‌خواهی را یکه و تنها به پیش براند.

12 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. میترا said,

    on Sunday 7 August 2005 at 3:39 pm

    می نویسم برای بودن،برای همدل بودن ،برای تنها نبودن،برای سر زدن گرچه رفیق به آن سیاق ذهنی مان نباشیم ،
    می نویسم فقط برای پروانگی خودم .
    و سلام رفیق.

  2. Rosa said,

    on Sunday 7 August 2005 at 6:18 pm

    just prayin`…who knows!…

  3. mahta said,

    on Sunday 7 August 2005 at 11:19 pm

    ehsase natavani mikonam

  4. mahta said,

    on Monday 8 August 2005 at 2:31 pm

    khosh hali?

  5. mahta said,

    on Monday 8 August 2005 at 2:34 pm

    mamnoonam baraye ham hessi

  6. فهیم said,

    on Monday 8 August 2005 at 7:54 pm

    و در اعماق خاکستر، می تپیم…

  7. نگین said,

    on Monday 8 August 2005 at 11:14 pm

    فکر می کنی کی تما م می شود رفیق؟ اصلا تمام می شود؟؟

  8. hishkas said,

    on Thursday 11 August 2005 at 11:19 pm

    فکر می کنی اگر بمیرد هم آب از آب تکان می خورد ؟ باور کن خواب زمستانی این جماعت از این حرف ها سنگین تر است که مرگ و خاموشی یکی بیدارشان کند . دوست دارم زنده بماند فقط برای همسرش . برای خانهء تاریکش … وگرنه گور پدر جنبش آزادی خواهی که می خواهم سر به تنش نباشد وقتی هیچ کس نمی خواهدش .

  9. سايه said,

    on Thursday 11 August 2005 at 11:44 pm

    راست می گوید این هيچکس، گور پدر جنبش آزاديخواهی برای ملتی که نمی خواهند از آزادی چیزی ببینند و بشنوند، مبادا خوابشان آشفته شود.

  10. مردي با چشمان خيس said,

    on Saturday 13 August 2005 at 10:56 am

    چرا فكر مي كنيد اين ملت « نمی خواهند از آزادی چیزی ببینند و بشنوند، مبادا خوابشان آشفته شود.» ؟؟ چون الفنون رئيس جمهور شد، نه؟ حالا عصباني هستيم، نه؟ و مثل هميشه تقصير ما كه نيست ، نه؟

    هريك از ما چه سهمي در آگاهي بخشي اطرافيانمان داشته ايم؟ چقدر از وقت و زندگيمان را گذاشته ايم براي «اين ملت» كه يادش بدهيم كه آزادي چيست ؟
    و آيا ما، من و شما و نويسنده اين يادداشتهاي تنهايي و گنجي و همه، چيزي سواي اين ملتيم؟
    و آيا جز اين بوده كه فرصت كرده ايم آزادي را بشناسيم و بخواهيم از آنجا كه «غم نان» نداشته ايم؟

    ببخشيد، اما لحن تان مرا ياد جناب معروفي انداخت، كه با «سال بلوا» و «سمفوني مردگان»اش زندگي كرده ام اما اين خوش نشيني و لحن اخيرش - مثل آن توهين نامه اش به دولت آبادي- حالم را به هم مي زند…

  11. شقایق said,

    on Saturday 13 August 2005 at 1:23 pm

    یک بار یکی حرف خوبی زد،گفت جان من جامعه ازادی می خواهد جماعت نان.جماعت از جامعه گرسنه تر است،اگر همه جای دنیا گرسنگی نیروی محرکه و کلید هر پدیده ای ست-به قول بزرگی- در این سرزمین که از زمین به اسمان می بارد جز قضا و قدر خاله خانباجی ها هیچ چیز دیگر نیست،می دانی نویسنده جان،این مملکت ارث پدری دیکتاتورهاست،این تویی که باید جل و پلاست را جمع کنی و بروی،و برای جماعت گرسنگی ذهن بخواهی تا رضا دهند به دریده شدن بکارت تر و تازه و دست نخورده ذهن هاشان تا مگر خدا نخواهد اینبار و خودشان بخواهند و تکانی بدهند به این سرزمین.

  12. سايه said,

    on Monday 15 August 2005 at 10:07 am

    من مشکلي با آنهایی که به خاطر غم نان به احمدی نژاد رای داده اند، ندارم. دقیقا با آنهایی مسئله دارم که غم نان ندارند و غم هیچ چیز دیگر هم ندارند و برایشان فرقی نمی کند که چه کسی رییس جمهور شود و چه کسی در زندان جان بدهد و چه کسی مملکتشان را غارت کند.
    ساده انگارانه ترین تحلیل در مورد مردم ایران همین است که شما دارید: این که یک عده “غم نان” ندارند و “غم آزادی” دارند و این عده وظیفه دارند آنها را که “غم نان” دارند، آگاه کنند!!!!
    شما یک گروه بزرگ را ندیده گرفته اید. گروه بی تفاوتی که هیچ غم نان ندارد، ولی سرنوشتش را به دست باد سپرده است. وقتی که می گویم “مردم” این گروه را خطاب می کنم و بله، خودم را از اینها سوا می دانم و افتخار هم می کنم. خیال هم نمی کنم که با نقطه نظر شما متفاوت باشد آنجا که گفته اید:”هريك از ما چه سهمي در آگاهي بخشي اطرافيان مان داشته ايم؟ ” پس شما دست کم خودتان را آگاه تر فرض کرده اید وازاین نظر خودتان را سوا کرده اید.
    در مورد معروفی و دولت آبادی هم خوشبختانه من نماینده هیچ کدامشان نیستم و سنگ هیچ یک را به سینه نمی زنم. خودشان زبان دارند و صاحب کمالاتند واگر لازم باشد، از خودشان دفاع می کنند.

Leave a reply