چهارشنبه از رفقای واقعی دنیای مجازی خداحافظی کردم، پنجشنبه از همراهان دوران دانشگاه و امروز از دوستان همکار. لحظههای این روزهای متفاوت پر شد از عطر دلانگیز دوستی و حلاوت آرزوهای شیرین و حجم غریب سخاوتمندی رفقا. میان اینهمه مهر و عطیه، رفیق دیریافته و همیشهمتفاوتام چیزی منحصربهفرد داشت برای من: دو سیدی تصویری از آن گروه پیشروی موسیقی هزارهی سوم و یک یادداشت، یادداشتی که میان همهمه و غوغای امروز صبح تنها یارای خواندن بند آغازیناش را داشتم و بس، یادداشتی که بر تارکاش نوشتهاند: برای مرغ مهاجر، احمدرضای عزیز.
عینکی دودی
و ریش پروفسوری
با دستی که بر چانه
و نگاهی که به دوردست
و اندیشهای که در پرواز به جستجوی آزادی
و آگاهی
دندانقروچه همواره غیظ
در تکاپوی معاصر بودن با جهان پیرامون
و برنتابیدن هر آنچه
شرافت آدمی را بر این خاک
دربند خواسته است.
او میاندیشید: پس بود
«او میاندیشد: پس هست»
او میاندیشد: پس رفت.
و اینک
ما ماندیم و این حسرت
که ایکاش آن عینک
دودی نمیبود.
ایمان
بیست و سوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار
پینوشت: میدانم عینک دودی ذهنیام عیش خودم و دیگران را بارها زایل کرده است. اما امروز، وقت خواندن این یادداشت، فکری شدم گاهی چهقدر داشتن یک فقره عینک دودی عینی مفید است.