ahmadreza | هجرانی | یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴

چهارشنبه از رفقای واقعی دنیای مجازی خداحافظی کردم، پنج‌شنبه از همراهان دوران دانشگاه و امروز از دوستان همکار. لحظه‌های این روزهای متفاوت پر شد از عطر دل‌انگیز دوستی و حلاوت آرزوهای شیرین و حجم غریب سخاوت‌مندی رفقا. میان این‌همه مهر و عطیه، رفیق دیر‌یافته و همیشه‌متفاوت‌ام چیزی منحصر‌به‌فرد داشت برای من: دو سی‌دی تصویری از آن گروه پیشروی موسیقی هزاره‌ی سوم و یک یادداشت، یادداشتی که میان همهمه و غوغای امروز صبح تنها یارای خواندن بند آغازین‌اش را داشتم و بس، یادداشتی که بر تارک‌اش نوشته‌اند: برای مرغ مهاجر، احمدرضای عزیز.

عینکی دودی
و ریش پروفسوری
با دستی که بر چانه
و نگاهی که به دوردست
و اندیشه‌ای که در پرواز به جستجوی آزادی
و آگاهی

دندان‌قروچه همواره غیظ
در تکاپوی معاصر بودن با جهان پیرامون
و برنتابیدن هر آنچه
شرافت آدمی را بر این خاک
دربند خواسته است.

او می‌اندیشید: پس بود
«او می‌اندیشد: پس هست»
او می‌اندیشد: پس رفت.

و اینک
ما ماندیم و این حسرت
که ای‌کاش آن عینک
دودی نمی‌بود.

ایمان
بیست و سوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار

پی‌نوشت: می‌دانم عینک دودی ذهنی‌ام عیش خودم و دیگران را بارها زایل کرده است. اما امروز، وقت خواندن این یادداشت، فکری شدم گاهی چه‌قدر داشتن یک فقره عینک دودی عینی مفید است.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴

آقای گنجی! ما را تنها نگذارید
می‌نویسیم و می‌نویسیم. سوخت و سوز ندارد این بازی، دیر و زود ندارد، هرکس هروقت رسید با گنجی‌ست. دل‌مان می‌خواهد این تلخی و فسردگی از تن همه بیرون رود، دیو چو بیرون رود فرشته درآید. دل‌مان می‌خواهد اکبر گنجی به ما بگوید چگونه می‌توان دیو را از شهر بیرون راند. دل‌مان می‌خواهد او باشد که با هم فریاد کنیم: «دوباره می‌سازمت وطن!» می‌نویسیم و می‌نویسیم.
بیش‌تر از عشق می‌نویسیم تا رنج. شاد می‌نویسیم. انگار همه‌ی ما شاخه گلی در دست می‌رویم پیشواز کسی که هرچه داشت برای ایران در طبق اخلاص نهاد. می‌رویم پیشواز یک زندانی که لبخندش اندوه را می‌شورد.
می‌نویسیم و می‌نویسیم. هرکس می‌خواهد با ما همراه شود، خبر کند.

آقای گنجی! ما را تنها نگذارید
پنجاه و اندی روز گذشته است و این چند روز آخر در بی‌خبری کامل. چند روز است از حال و روز «شیر‌آهن‌کوه‌مرد» راه آزادی هیچ نمی‌دانیم. تا به امروز هرچه از دست‌های ناتوان‌مان برمی‌آمد انجام داده‌ایم؛ نا به امروز هرچه به فکرمان می‌رسید به مرحله‌ی عمل درآورده‌ایم: از حضور در خیابان انقلاب بگیر تا روشن کردن شمع در خانه‌‌ی این روزها تاریک گنجی، از نوشتن یادداشت‌های کم‌اثر در این خانه‌های فکسنی مجازی تا بازگویی این حدیث پر از درد زیر گوش کسانی که در میانه‌های این تابستان جهنمی به خواب سنگین زمستانی رفته‌اند. حالا انگار باید رویه دیگر کرد. انگار باید تلاش کرد که گنجی تنها زنده بماند؛ بماند برای همسر شجاع‌اش،‌ بماند تا باز جای من و ما فکر کند و عمل کند و جنبش آزادی‌خواهی را یکه و تنها به پیش براند.

ahmadreza | كتاب‌نامه | شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴

نمایشگاه کتاب و غرفه‌ی نشر ثالث و مجموعه شعری به نام خانه باعث شد تا در قد و قواره‌ی خودم صاحب شناختی بشوم از هویت شاعرانه‌ی یک شاعر معاصر: مهدی اخوان لنگرودی. مضمون اصلی مجموعه شعر اخوان لنگرودی غم غربت است؛ غم غربتی که گاه آن‌چنان بر واژه به واژه‌ی اشعار این مجموعه سنگینی می‌کند که خواننده را بی‌نیاز می‌کند از اشاره‌ای حتی. به گمان من آماتور، نوستالژی در این مجموعه چنان سنگین است که جایی برای ظرافت شعری باقی نمانده است و شاید به همین دلیل است که اشعار خانه، از چند مورد خاص که بگذریم، هیچ در نمی‌گیرد؛ برخلاف هجرانی‌های بامداد که حتی برای من خسته از زندگی در ویرانه‌ی ایران همواره جذاب است و خواندنی.
(ادامه مطلب …)

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است