Monday 25 July 2005
Posted by
ahmadreza in
از خود با خویش
ترسندهجانیمان را
ردی است
بر
گردنات؛
ردی از جور
به قامت تاریخ
پینوشت:
اول، یادداشتهایی که به این سبک و سیاق مینویسم، بدون ذرهای تردید، شعر نیستند. با در پیش گرفتن این روش سعی میکنم خودم را موظف کنم مکنونات قلبیام را به موجزترین شکل ممکن مکتوب کنم. همین و تمام.
دوم، ایدهی این یادداشت اخیر در تالار اصلی تئاترشهر شکل گرفته است؛ وقتی در پایان نمایش بهرام خان بیضایی تمام عضلات بدنام را منقبض کرده بودم تا بغض سمج نشسته در گلو تبدیل به هقهقی پرصدا نشود. همانوقت بود که با تن و صورتی خیس از عرق به فکر این کلمات نارسا افتادم. با ذکر این مقدمه دیگر شاید گفتنی نباشد که مخاطب این یادداشت استاد نوید ماکان است.
on Tuesday 26 July 2005 at 4:05 pm
تو هم مي خواي بري اونور بشيني فحشمون بدي؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ تا كي ؟ ……………
on Tuesday 26 July 2005 at 9:03 pm
چی شد؟ به کی قراره فحش بدی؟؟؟؟
on Tuesday 26 July 2005 at 9:50 pm
کسی قرار نیست بنشیند در ساحل امن و کسی را فحش بدهد رفیق. ضمیر «مان» استفاده کردهام؛ یعنی خودم را یکی از ترسندهجانان میدانم. حالا که در ایران هستم خودم و همهی کسانی که میبینند و میفهمند اما دم برنمیآورند را ترسو خطاب کردهام. رفیق نادیدهی عزیز، دراز کردن بندهی ناچیز را بگذار برای وقتی که، جان در برده از این کویر وحشت و نشسته بر ساحل امن، کشتی نشستهگان را بستم به باد ناسزا.
on Sunday 31 July 2005 at 10:24 am
خواندمت چندين بار و پست هاي قبلي را هم . گريزي نيست چه سكوت كني چه فرياد بر آوري چه بنويسيم چه در خيابان قدم بزنيم . گريزي نيست . اما بودن به از نبود شدن ….