یادداشت های تنهایی

Saturday 2 July 2005

Posted by ahmadreza in كتاب‌نامه

نامه‌ی رفیق تازه‌یافته‌ام را می‌خوانم، می‌رسم به آنجا که می‌نویسد «زنده‌باد شعر که درمان نهایی است» و با خواندن این جمله نگاه‌ام سر می‌خورد بر روی آخرین مجموعه شعر شمس لنگرودی که هفته‌ها است در انتظار دستي پر از تمناي خواندن خاك مي‌خورد. صبح یک جمعه‌ی دل‌گیر که ديروز باشد لا‌جرعه می‌نوشم دل‌ريخته‌هاي گواراي شاعر امروز و هرروز را و راستي حرف رفیق غربت‌نشین‌ام را بيش‌تر باور مي‌كنم. شعر درمان نهایی است، علی‌الخصوص اگر نام يكي از پهلوانان اين عرصه را بر تارك خود داشته باشد.
بیست و نه
مار و مگس در دنیا بی‌شمارند
اما من از مگسی حرف می‌زنم
که شانه‌های مرا نیش می‌زند،

مار و مگس در دنیا بی‌شمارند
اما من از تلاطم ماری حرف می‌زنم
که در خونم رفته است
و آشیانه گرمی جز قلبم ندارد.

سی و دو
زنگوله‌ها را به صدا درآرید
شاعر
تمام کرده است،
شاعر شعرهای بی‌معنا
تمام کرده است.

و ما برابر گورش ایستاده‌ایم
دلتنگیم
و نمی‌دانیم چه بر سنگش بنویسیم.

سوگواریم
و نکته بی‌معنایی که خوشایند شاعر باشد
به خیال‌مان
نمی‌رسد.

سی و سه
باران!
ببار
ببار و برگ‌های تباه‌شده‌ام را فرو ریز
ببار
تا به نغمه اندوهگینت
در خوابی پرمیوه فرو شوم.

پی‌نوشت: باغبان جهنم آخرین مجموعه شعر شمس است که خواندن‌اش اکیدا توصیه می‌شود به مجانین بی‌دل.

7 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. نازلی said,

    on Sunday 3 July 2005 at 4:37 am

    فکر کنم این “درمان نهایی” که می نویسم بیشتر واسه پست قبلی مناسب باشه !
    سپیده دمان
    با سلاحی از صبری مشتعل
    ما
    به شهر های تابناک
    پای می گذاریم.

    “آرتور رمبو”

  2. نازلی said,

    on Sunday 3 July 2005 at 5:06 am

    یه درمان نهایی دیگه که مخصوص پست قبلیه.

    “هوشنگ ابتهاج”

  3. نازلی said,

    on Sunday 3 July 2005 at 5:08 am

    چرا درمان نهایی نیومد؟؟؟
    “به سان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند رونده باش
    ،اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
    زنده باش”

  4. ف.ي. said,

    on Monday 4 July 2005 at 1:48 pm

    سلام. سلام احمدرضا !
    پنهان نمي كنم كه رفتنت اندوهگينم مي كند. با اين همه ، خوشحالم كه شناختمت، و خوشحالترم كه اينجا را به من نشان دادي.
    اينجا به قدر سه سال نوشته هاي خوب هست. مطمئنم.
    و
    ممنونم.

  5. احمدرضا said,

    on Monday 4 July 2005 at 2:54 pm

    ممنون رفيق فهيم. رفتن به يك معنا غمگنانه‌ترين كاري است كه مي‌تواند از همچون مني سر بزند، من كه اين‌روزها تلاش مي‌كنم معناي ديگر مهاجرت، گذشتن از كوير وحشت، را دم به دم به ياد بياورم تا تن نزنم.
    در اين محيط بي‌روح تو دومين اهل دلي رفيق. اولي همان اصفهاني دوست‌داشتني است كه دم‌خور احمد خان ميرعلايي بوده زماني.
    ارادت تام و تمام
    احمدرضا

  6. قاصدک* said,

    on Tuesday 5 July 2005 at 2:04 am

    بله دیگه ….اصفهانی دوست داشتنی پیدا می کنید و رفیق فهیم و… ای ی ی….
    نو که می آید به بازار…ای ی ی…
    تکلیف ما را معلوم کن ببینیم اصلن فرودگاه بیاییم استقبال؟ اتاوا راهمون می دی؟
    ای ی ی…
    این مریم گل دار کجاست بیاد به دادخواهی؟
    ای ی ی…

  7. فهیم said,

    on Tuesday 5 July 2005 at 7:57 pm

    دیوانه ترم کرد این ترنم که در این خانه پیچیده!!

Leave a reply