یادداشت های تنهایی

Friday 1 July 2005

Posted by ahmadreza in شبانه

دو سال قبل، به توصیه‌ای، شب‌های روشن را دیدم. دیشب، باز هم به توصیه، هامون را بازدیدم. عالم و آدم، هم عشاق ثابت‌قدم سینما و هم تماشاگران نه‌چندان حرفه‌ای، صحنه‌ی دادگاه و آن مونولوگ کم‌نظیر حمید هامون را دوست دارند، من اما صحنه‌های پایانی را که همه در جاده و کنار دریا می‌گذرند بیشتر می‌پسندم. چرایی‌اش را هم نمی‌دانم البته، کج‌سلیقه‌ام شاید.
«خدایا. خدایا. یه معجزه، برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزه‌ی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه این‌طرفی، یه اون‌طرفی.

ترسو. ترسو. احمق. جرات‌اش رو نداری. مگه دیگه چی مونده؟ بزن برو.

خدایا. خدایا. چقدر خسته‌ام. دیگه طاقت ندارم. چی می‌شد اگه همه‌چی اون‌جور که من می‌خواستم می‌شد. همه‌جا صلح و دوستی، همه‌جا عشق و صفا.»

2 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. غزل said,

    on Friday 1 July 2005 at 5:37 pm

    تمام اينها براي اينه که به حرف من گوش نمي کني!!! همون کاري رو که گفتم انجام بده…
    در ضمن آقا جان، ما يک تبريک به شما بدهکاريم، که همينجا تصفيه حساب مي کنيم.
    اميدوارم به تمام آرزوهاي قشنگت برسي.

  2. قاصدک* said,

    on Friday 1 July 2005 at 10:40 pm

    ما با اجازه ی آن بانو شما را می عشقیم. اساسی.

Leave a reply