ترسندهجانیمان را
ردی است
بر
گردنات؛
ردی از جور
به قامت تاریخ
پینوشت:
اول، یادداشتهایی که به این سبک و سیاق مینویسم، بدون ذرهای تردید، شعر نیستند. با در پیش گرفتن این روش سعی میکنم خودم را موظف کنم مکنونات قلبیام را به موجزترین شکل ممکن مکتوب کنم. همین و تمام.
دوم، ایدهی این یادداشت اخیر در تالار اصلی تئاترشهر شکل گرفته است؛ وقتی در پایان نمایش بهرام خان بیضایی تمام عضلات بدنام را منقبض کرده بودم تا بغض سمج نشسته در گلو تبدیل به هقهقی پرصدا نشود. همانوقت بود که با تن و صورتی خیس از عرق به فکر این کلمات نارسا افتادم. با ذکر این مقدمه دیگر شاید گفتنی نباشد که مخاطب این یادداشت استاد نوید ماکان است.