یادداشت های تنهایی

Monday 25 July 2005

Posted by ahmadreza in از خود با خویش

ترسنده‌جانی‌مان را
ردی است
بر
گردن‌ات؛
ردی از جور
به قامت تاریخ

پی‌نوشت:
اول، یادداشت‌هایی که به این سبک و سیاق می‌نویسم، بدون ذره‌ای تردید، شعر نیستند. با در پیش گرفتن این روش سعی می‌کنم خودم را موظف کنم مکنونات قلبی‌ام را به موجزترین شکل ممکن مکتوب کنم. همین و تمام.
دوم، ایده‌ی این یادداشت اخیر در تالار اصلی تئاترشهر شکل گرفته است؛ وقتی در پایان نمایش بهرام خان بیضایی تمام عضلات بدن‌ام را منقبض کرده بودم تا بغض سمج نشسته در گلو تبدیل به هق‌هقی پرصدا نشود. همان‌وقت بود که با تن و صورتی خیس از عرق به فکر این کلمات نارسا افتادم. با ذکر این مقدمه دیگر شاید گفتنی نباشد که مخاطب این یادداشت استاد نوید ماکان است.

Saturday 23 July 2005

Posted by ahmadreza in شبانه

در خاموشي روزهاي رفته بهانه بسيار داشتم براي نوشتن: از نمايش سراسر درد بهرام خان بيضايي گرفته تا سرگذشت نگران‌کننده‌ي او که به قول عباس معروفي پسر خوب ايران است؛ از بازرسيدن دوم مرداد تا التهاب آخرين روزهاي حضور ميان مردمان بيگانه‌ي اين خاک نفرين‌شده. همه‌ي اين دست‌مايه‌هاي پرملاط را اما در آمد و شد رخوت‌ناک واپسين روزهاي تيرماه هشتاد و چهار پس زدم به گوشه‌اي امن در دل هزار‌پاره‌ام.
همزاد از ه. ا. سايه
همزاد دل است درد ديرينه من/اندوه جهان است در آيينه من
اي کوه کهن صداي ناليدن توست/اين ناله که برمي‌شود از سينه من

Thursday 14 July 2005

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

تصوير چشمان او که «شير‌آهن‌کوه‌مرد» راه آزادي است و همچنان تمام قد ايستاده است در برابر مجسمه‌ي ظلم نشتري مي‌شود بر اين گره نشسته در گلو.

Saturday 2 July 2005

Posted by ahmadreza in كتاب‌نامه

نامه‌ی رفیق تازه‌یافته‌ام را می‌خوانم، می‌رسم به آنجا که می‌نویسد «زنده‌باد شعر که درمان نهایی است» و با خواندن این جمله نگاه‌ام سر می‌خورد بر روی آخرین مجموعه شعر شمس لنگرودی که هفته‌ها است در انتظار دستي پر از تمناي خواندن خاك مي‌خورد. صبح یک جمعه‌ی دل‌گیر که ديروز باشد لا‌جرعه می‌نوشم دل‌ريخته‌هاي گواراي شاعر امروز و هرروز را و راستي حرف رفیق غربت‌نشین‌ام را بيش‌تر باور مي‌كنم. شعر درمان نهایی است، علی‌الخصوص اگر نام يكي از پهلوانان اين عرصه را بر تارك خود داشته باشد.
(more…)

Friday 1 July 2005

Posted by ahmadreza in شبانه

دو سال قبل، به توصیه‌ای، شب‌های روشن را دیدم. دیشب، باز هم به توصیه، هامون را بازدیدم. عالم و آدم، هم عشاق ثابت‌قدم سینما و هم تماشاگران نه‌چندان حرفه‌ای، صحنه‌ی دادگاه و آن مونولوگ کم‌نظیر حمید هامون را دوست دارند، من اما صحنه‌های پایانی را که همه در جاده و کنار دریا می‌گذرند بیشتر می‌پسندم. چرایی‌اش را هم نمی‌دانم البته، کج‌سلیقه‌ام شاید.
«خدایا. خدایا. یه معجزه، برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزه‌ی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه این‌طرفی، یه اون‌طرفی.

ترسو. ترسو. احمق. جرات‌اش رو نداری. مگه دیگه چی مونده؟ بزن برو.

خدایا. خدایا. چقدر خسته‌ام. دیگه طاقت ندارم. چی می‌شد اگه همه‌چی اون‌جور که من می‌خواستم می‌شد. همه‌جا صلح و دوستی، همه‌جا عشق و صفا.»