ترسندهجانیمان را
ردی است
بر
گردنات؛
ردی از جور
به قامت تاریخ
پینوشت:
اول، یادداشتهایی که به این سبک و سیاق مینویسم، بدون ذرهای تردید، شعر نیستند. با در پیش گرفتن این روش سعی میکنم خودم را موظف کنم مکنونات قلبیام را به موجزترین شکل ممکن مکتوب کنم. همین و تمام.
دوم، ایدهی این یادداشت اخیر در تالار اصلی تئاترشهر شکل گرفته است؛ وقتی در پایان نمایش بهرام خان بیضایی تمام عضلات بدنام را منقبض کرده بودم تا بغض سمج نشسته در گلو تبدیل به هقهقی پرصدا نشود. همانوقت بود که با تن و صورتی خیس از عرق به فکر این کلمات نارسا افتادم. با ذکر این مقدمه دیگر شاید گفتنی نباشد که مخاطب این یادداشت استاد نوید ماکان است.
در خاموشی روزهای رفته بهانه بسیار داشتم برای نوشتن: از نمایش سراسر درد بهرام خان بیضایی گرفته تا سرگذشت نگرانکنندهی او که به قول عباس معروفی پسر خوب ایران است؛ از بازرسیدن دوم مرداد تا التهاب آخرین روزهای حضور میان مردمان بیگانهی این خاک نفرینشده. همهی این دستمایههای پرملاط را اما در آمد و شد رخوتناک واپسین روزهای تیرماه هشتاد و چهار پس زدم به گوشهای امن در دل هزارپارهام.
همزاد از ه. ا. سایه
همزاد دل است درد دیرینه من/اندوه جهان است در آیینه من
ای کوه کهن صدای نالیدن توست/این ناله که برمیشود از سینه من
تصویر چشمان او که «شیرآهنکوهمرد» راه آزادی است و همچنان تمام قد ایستاده است در برابر مجسمهی ظلم نشتری میشود بر این گره نشسته در گلو.
نامهی رفیق تازهیافتهام را میخوانم، میرسم به آنجا که مینویسد «زندهباد شعر که درمان نهایی است» و با خواندن این جمله نگاهام سر میخورد بر روی آخرین مجموعه شعر شمس لنگرودی که هفتهها است در انتظار دستی پر از تمنای خواندن خاک میخورد. صبح یک جمعهی دلگیر که دیروز باشد لاجرعه مینوشم دلریختههای گوارای شاعر امروز و هرروز را و راستی حرف رفیق غربتنشینام را بیشتر باور میکنم. شعر درمان نهایی است، علیالخصوص اگر نام یکی از پهلوانان این عرصه را بر تارک خود داشته باشد.
(ادامه مطلب …)
دو سال قبل، به توصیهای، شبهای روشن را دیدم. دیشب، باز هم به توصیه، هامون را بازدیدم. عالم و آدم، هم عشاق ثابتقدم سینما و هم تماشاگران نهچندان حرفهای، صحنهی دادگاه و آن مونولوگ کمنظیر حمید هامون را دوست دارند، من اما صحنههای پایانی را که همه در جاده و کنار دریا میگذرند بیشتر میپسندم. چراییاش را هم نمیدانم البته، کجسلیقهام شاید.
«خدایا. خدایا. یه معجزه، برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزهی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه اینطرفی، یه اونطرفی.
…
ترسو. ترسو. احمق. جراتاش رو نداری. مگه دیگه چی مونده؟ بزن برو.
…
خدایا. خدایا. چقدر خستهام. دیگه طاقت ندارم. چی میشد اگه همهچی اونجور که من میخواستم میشد. همهجا صلح و دوستی، همهجا عشق و صفا.»