Wednesday 29 June 2005
Posted by
ahmadreza in
از خود با خویش
تو را خاك در آغوش گرفت
من اما
امروز و هرروز
تنگ
در آغوش دردي بيامانام.
تو را خاك در آغوش گرفت
من اما
امروز و هرروز
تنگ
در آغوش دردي بيامانام.
Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.
on Wednesday 29 June 2005 at 10:08 pm
رفیق عزیز. ممنون از لطفت. انگار شما هم مثل ما از جلالیون باشید! عضو آن گروه هم بود داوود مرندی. شعر هایی که به او تقدیم کرده ام هم دیدید؟ به نظرم باید جایی را گوشه ای از اینترنت برای علاقمندان جلالی ترتیب داد.
on Thursday 30 June 2005 at 5:28 am
خب مثلن اومدم واسه این شعر چه نظری بدم؟
بگم قشنگه خوبه؟؟؟ یا مثلن خیلی زیباست؟؟؟ یا چقدر غم داره؟؟
(این ها رو مثلن خودم دارم به خودم میگم ها!)