ناظران دلسوز نگفتند بلکه فریاد زدند خطر کودتای خزندهی سرداران سپاه را. مردمان خوابزدهی جامعهی رو به اضمحلالمان اما نشنیدند و اجازه دادند به نظامیان مذهبی تا سوار بر موج نادانی فرودستان گرسنه فاتحهی جنبش دموکراتیک ایران را، با تهلهجهی غلیظ عربی، بخوانند.
اتحاد نامیمون تودههای گرسنهای که قضاقورتکی زندگی میکنند و چشم به آسمان دارند و مردمان خودشیفتهای که تئوریهای بیپایه میبافند و براساس تئوریهای آبکیشان عمل میکنند و ایران را به قهقرا میبرند شکست فاجعهبار این جنبش نحیف را رقم زد. سکوت سنگینی که امروز سایه انداخته است بر خط مقدم و عقبهی جنبش آزادیخواهی این مملکت ماحصل این شکست است که به گمان من کم ندارد از شکست جنبش مشروطه و دولت مصدق و انقلاب پنجاه و هفت.
سکوت من اما تنها سکوت نیست. «چیزی نظیر آتش در جانام» پیچیده است؛ سخت است تحمل این واقعیت که بعد از صدسال هنوز آزادی دغدغهی تعدادی است اندکشمار. سکوت من همراه است با نفرتی عمیق از حجم غریب نادانی مردمانی که، بدون جیره و مواجب، عملهی زر و زور میشوند و هراسی هم ندارند. احساس غربت من در این سرزمین و در میان مردمی که همزباناند و همدل نیستند به جایی رسیده است که میتوانم بیحرف چمدانام را ببندم و سرزمین مادریام را بگذارم و برای همیشه بگذرم.
بهتان مگوی از احمد شاملو
بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست
همین بس که یاریاش مدهی
سواریاش مدهی.
on Sunday 26 June 2005 at 6:44 pm
ناظران دلسوز گلویشان را خفه هم می کردند فایده ای نداشت وقتی کسی نمی خواند و نمی شنود و نمی بیند . باید زودتر از این ها می گذاشتیم و می رفتیم ! شاید برای این ماندیم که ما هم نخواستیم واقعت های تلخ دور و برمان را ببینیم …