آمدهایم سینما تا ببینیم ماهیها چطور عاشق میشوند. کنار من، به فاصلهی یک صندلی خالی، دو دخترک کمسال نشستهاند و یک پسر. سرخوشاند و بلندبلند حرف میزنند و گاهی قهقههای چاشنی مکالماتشان میکنند. به یکی از دخترها، مودبانه و آرام، میگویم اگر میتوانند آرامتر حرف بزنند. کمی اثر میکند و دمی آرام میگیرند. ربعساعتی میگذرد؛ پسرکی به جمعشان اضافه میشود و مینشیند میان من و دخترها. سکوت کوتاهمدت بچهها میشکند با حضور پسرک تازهوارد. دیگر آشفته شدهام، برخلاف همیشه که به رفتار وزین تماشاگران سینمای ایران توجهی نمیکنم. به پسرک میگویم «به بچهها بگین آروم باشن. اینجا سینماست اگر میخوان گپ بزنن برن کافه.» پسرک کمی خودش را جمع میکند و به دوستاناش تذکری میدهد. ثانیهای بعد اما حس میکند غرور جاهلیاش جریحهدار شده است، رو میکند به من و میگوید «الان شما ناراحتی؟» گمان میکنم میخواهد از دلام دربیاورد. میگویم «بله. اینجا سینماست و شما خیلی شلوغ میکنین.» با گستاخی میگوید «اگه ناراحتی برو بیرون.» از وقاحت پسرک برافروختهتر میشوم. نازنینبانو سکوتاش را میشکند و با زحمت مراقب سالن را صدا میکند. مراقب به تذکر ملایمی ساکتشان میکند. ثانیهای نگذشته اما دوباره شروع میکنند و اینبار بلندتر و وقیحتر. مراقب ناچار میشود جای ما را عوض کند. هنوز در صندلیهای جدید جاگیر نشدهایم که چهار نخالهی وقیح سالن را ترک میکنند.
تازه رسیده ام به خانهی پدری؛ سیمای لاریجانی آقای شهردار را نشان میدهد که تلاش میکند با دروغهای خوش رنگ و لعاب اما ناشیانه چهرهای آزاداندیش از خودش ترسیم کند. به دروغهای آقای دکتر فکر میکنم و نسبت حضرتاش با آن نوجوانان وقیح که یاد نگرفتهاند به حقوق دیگران احترام بگذارند. راستی چه نسبتی است بین آقای شهردار و جمهوری که بعض آنها هنوز ابتداییترین اصول شهرنشینی را هم نمیدانند؟
on Wednesday 22 June 2005 at 11:07 pm
مگه دکتر و جمهوری اسلامی به حقوق بقیه احترام نمی گذارند؟؟؟؟ چرا اذهان عمومی رو مشوش میکنی آقا؟؟؟؟
on Wednesday 22 June 2005 at 11:08 pm
حالا ماهی ها چطوری عاشق می شدند؟
on Thursday 23 June 2005 at 8:45 am
سیمای ضرغامی منظورته؟!