ساعت حدود هشت بود که از خانهی نازنینبانو راهی خانهی پدری شدم. ربع ساعتی بعد رسیدم به تقاطع خیابان ولیعصر و بزرگراه نیایش که پر بود از ماشینهایی که بیصبرانه سبز شدن چراغ راهنمایی را انتظار میکشیدند. یکی در این میان انگشتنمای جمع بود، آنکه بدنه و شیشههایاش کاملا پوشانده شده بود با پلاکاردهایی مزین به نام آن شیخ ماکیاولیست کهنسال. ماشین انگشتنما که به کنار من رسید، به یکی از جوانکهای سرنشین آن کجاوهی نیرنگ اشاره کردم که شیشه را پایین بدهد. او به رفیق جلوییاش ندا داد تا هم شیشه را پایین بدهد و هم ببیند من چه حرفی دارم. به جوانک جلویی که چهرهای معصوم و بیگناه داشت گفتم «چند سال دارین؟» با همان چشمهای معصوماش گفت «بیست و یک سال. البته همه سنی داریم.» گفتم «مبلغ آقا هستین؟» گفت «تقریبا.» گفتم «بهش رای میدین؟» گفت «آره.» میخواستم هرچه میدانم از سیاهکاریهای کثیفترین سیاستمرد این مملکت ردیف کنم پیش آندو چشم معصوم، از سر ناامیدی اما حوصلهام نیامد. سری تکان دادم به علامت وداع و گفتم «موفق باشین.»
Friday 10 June 2005
Posted by
ahmadreza in
روزنامهی انقلابی
on Monday 13 June 2005 at 1:18 pm
از روزی که اینو نوشتی، هی خواستم بیام بنویسم این ترکیب سرنشین کجاوهی نیرنگ، حرف نداره.