یادداشت های تنهایی

Friday 10 June 2005

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

ساعت حدود هشت بود که از خانه‌ی نازنین‌بانو راهی خانه‌ی پدری شدم. ربع ساعتی بعد رسیدم به تقاطع خیابان ولی‌عصر و بزرگ‌راه نیایش که پر بود از ماشین‌هایی که بی‌صبرانه سبز شدن چراغ راهنمایی را انتظار می‌کشیدند. یکی در این میان انگشت‌نمای جمع بود، آن‌که بدنه و شیشه‌های‌اش کاملا پوشانده شده بود با پلاکاردهایی مزین به نام آن شیخ ماکیاولیست کهن‌سال. ماشین انگشت‌نما که به کنار من رسید، به یکی از جوانک‌های سرنشین آن کجاوه‌ی نیرنگ اشاره کردم که شیشه را پایین بدهد. او به رفیق جلویی‌اش ندا داد تا هم شیشه را پایین بدهد و هم ببیند من چه حرفی دارم. به جوانک جلویی که چهره‌ای معصوم و بی‌گناه داشت گفتم «چند سال دارین؟» با همان چشم‌های معصوم‌اش گفت «بیست و یک سال. البته همه سنی داریم.» گفتم «مبلغ آقا هستین؟» گفت «تقریبا.» گفتم «بهش رای میدین؟» گفت «آره.» می‌خواستم هرچه می‌دانم از سیاه‌کاری‌های کثیف‌ترین سیاست‌مرد این مملکت ردیف کنم پیش آن‌دو چشم معصوم، از سر ناامیدی اما حوصله‌ام نیامد. سری تکان دادم به علامت وداع و گفتم «موفق باشین.»

One Response to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. سایه said,

    on Monday 13 June 2005 at 1:18 pm

    از روزی که اینو نوشتی، هی خواستم بیام بنویسم این ترکیب سرنشین کجاوه‌ی نیرنگ، حرف نداره.

Leave a reply